ادامه مطلب
تعادل ِ خالی.

- دریا کانون ِ من بوده. همیشه خالی ِ دریا میکاشتم تا انتهای خودش، نهایتی از هیچ ِ معظم را تا در آن حبهی جهان را به تنام اضافه کنم. تنی گلوار که خالی ِ شفیرهایی و رجعتی به نور داشت، حبهایی از سوگ ِ زمینی در باب ِ پروانهبودگی ِ رنگ را میگریست بر پوستهی تناش، به رویایی صادقه در خوابهایی بیدار تر از بوسههای عفونی. سترون میشد صورت …


















