
-
روز ِ عادی ِ باران
-
بیوفقگی باران بر سطح تن، محیط را در سکوتی درونی میکند که جز صدای باران چیزی نیست:
حالا که من در درون ِ خالی، شکلی از رها شدگی را در سر انگشتان ِ کودکیام میجویم، چه بستهتر داری از ماه در درون ِ سینه، که سپید این چنین میکُشَد، بی کلام در راز ِ یک عشق، وقتی در استوایی از تن، حلول ِ زن می ریزاند روی پوست ِ دریا سرخیاش را. ایستاده تو آنجا در یک احتمال از زیبایی و به آفتاب خیره میشود. نور بخار میگیرد از قرنیهی تو و میکاهد از روز آفتاب را / ریختگی ِ به چپ ِ سرخ تو که حائلی از سبز را در قرنیه بهار دارد، وطن کجاست و خالصانهی خاک از اشارت ِ دست ِ تو، به درون میبردم در بطن ِ قلب. شکستهشده تر از صورت ِ تو، وقت ِ تپیدن ِ باران به پنجره، اشک ِ درونی توست که نگاه میبرد به خالی ِ منظره و در غم تنها نیستی، بهار گواه به زوال قرنیه میدهد، وقتی که میساید از حجم ِ قلبام خون ِ ترا و سپید تر از مِه میشکوفد در محیط گُل. شکستن ِ مدامام گلیست، گلی طبیعی با طیف های رنگی که در رویا میرود، رویا میرود و قلب ِ آبی مهاجرم در کدام یک از اشکال عشق، بارانتر خواهد بود. گل از بیرون میشکند عادتپذیری یک رنج را در بدناش و در جای خالی ِ تو به تو میرسم که در هر کلمه شکستن ِ ابری اختهست که بارانیتر بودن یک شعر را در خواب، هجا نمیکند. فصل ِ بعدی تنات که زرد تر از آفتاب افتاده از لب شعر، در دهان ِ منقبض گل، هستهایی بهاری دارد از قلب که در تمامی ِ حالات زمان میتواند بشکوفد، اما رخ دادن ِ تن، تن ِفناپذیر عشق که مرده، رجعتی به مرگ دارد تا حافظهی روشنی از زندگی را در خلأیی از محیط همیشه میدارد. من در کلالهی موج نشستهام و پوست دریا در تن ِ من میشکاند خودش را که زمان بریزد از تنام در شفیرهی تو. مِه لکنت ِ بارانِ از زبان ریخته تر لغتی در ابر است که کنجی از خواب در چشم های ترا به درون ِ سپیدی میآرد. اینجا زمانی که فهم ِ حصار اشک، نمیریزاند از زیبایی ِ درونی تر در تو ، بارزی ِ غم ام را:
زیبایی تشهد بر بدن ِ یک رویاست.
در مسافت ِ تو، به شکستگی یک نماز افتادهتر است حالا وقتْ، و انسجام ِ حرکت ِ شعر در بطن ِ قلب، نَمی از زمان است که بکارت ِ عتیق نشسته بر تو را به گِل نزدیکتر میکند. آرام میخلد در تو عشق و سهمناکی ِ قلب تو میگذرد از چیز ها. اینجا میافتد عشق ِ محیطی و انسان تا در رویاهای کودکی ِ تو، احتمالات ِ آب، رساتر از شعر در ابد یک پیوند ِ معمولی میان ذراتْ شگفتی یک زوال را در سهمی از سهمناکی قلب میبرد با تو تا در عادیترین اتفاق ِ روز رخنه کنی. حالا ایستاده اینجا احتمالی از صورت که می تواند من باشد. ایستاده در احتمالی از من حافظهی قطعی ِ شکستگی یک تن. و قطعیتیست در شکست ِ منْ : زمان. پس روی حافظهام راه میروم و تمامی احتمالات یک تن را با و بدون ِ قلب یا تن ِ مصرفی به آب میافزایم. چگونه میتوانست تن بیاستد بروی سطحی از آگاهی بروی زخم که زاویهی ورود تو به قلب را ادامه دهد تا خالی. چگونه از تمام جهات به من نزدیک میشوی که در قطعیت ِ رویا که با صدای ِ شکستن ِ قلبام در تمامی ِ دالان های دریا برمیخیزم. کلمات ِ من از رویا گریختهاند همیشه، چرا که رویا شکل ِ دیگر مرگ بوده، پس به واقعیت کلمه افزودم تا از مرگ بگریزم اما رویای تو بودن در خواب هام، میمیراند در هر خواب مرا. محیط ساکت است، لامسهام را به موج سپردهام و حجم ِ بیتنی خاطره، اندام ِ ماهیست دائم در درون ِ موج که میسایدش نمک و شب زندهتر از سپید در رگ ِ من میخندد. شب تغییر نخواهد کرد، همیشه رویای نور در درون ِ شب از واقعیت ِ شعر میکاهد و میلغزد تنی اینجا در زاویهیی از تنهایی که از خواب شکافته خودش را تا از سطح ِ شب عبور کند و به صورت برسد.
روی سطح ِ صورتام ایستادهام، حنجرهام از باد گذر میکند و خالی از کلمات، حافظهشان را میشکافد. خندههای سبُک ِ تو، جرم ِ رویای شب را در تن ِ قاصدک میبرند تا ماه در ناکجایی از سطح شعرْ کلمه را دوباره کند، روی سطح ِ صورتام ایستادهام و بغضی از درون ِ نور ِ درون ِ سینهام به زاویهایی بیرون تر از شعر میزند که نمیخفتدد اینجا، در احتمالی از صورت ِ من که نمیشکند. در قرنیههای همیشگی خیره به خلا ماه از مفهوم ِ شب که میروند در داخل ِ آب. از زبان ریخته تر - باران لغتی در ابر است که کنجی از خواب در چشم های ترا به درون ِ سپیدی میآرد. اینجا زمانی که فهم ِ حصار اشک، نمیریزاند از زیبایی ِ درونی تر در تو ، بارزی ِ غم ام را، زیبایی تشهد بر بدن ِ یک رویاست و تو گریه نخواهی کرد، تویی که در کلمههایی کاملا فارسی شهید شده بودی، چگونه بر مرگ خودت خواهی گریست و شعر تنها خواهد رفت. ایستاده عمودی از سطح بروی آب که سترون از قرنیهی تو بکارت ِ رویایی را در خوابام نادیده میگذارد. من در دهانام منقبض میشوم و بیوفقگی باران در تن، محیط را در سکوتی درونی میکند که جز از دست های تو نیست.
-









