رفتار ِ آیینه.

رفتار ِ آیینه.
- بغضی که در لایه بیرونی ِ ناخودآگاه که به سطح ِ پوست می‌رسد، شکسته‌ انسجام شکل مخیله‌ی ابر را و این طبیعت ِ حضور آدم است. آدم.  پیش از ابتلا به شکل چیزها، وقتی که بکارت ِ محیط، دریده تر از عنبیه‌ی انسانی ما به خالی های مطلق خیره بود، توده‌ی سفید، رَم کرد روی جداره‌ی محیط. ابتدای ِ پیوند خدا به موجودات اینجا اتفاق می‌افتاد. در اشکال ِ …
ادامه مطلب

کف ِ موج.

کف ِ موج.
- مواجه نمی‌شود با تصویرم در آینهْ خود / که تو بیش از هندسه‌ی قرنیه، شکافته و به آب ریزانده حضورم.  متراکم‌ام حالا.  آب های مسافر ام، مشت‌ام که به صورت می‌زندم در آب و می‌شکند استخوان ِ آب / تن‌ها شدن می‌گیرد. در برخورد ِ مشت به آب دانستم که زنده بودم، حالا لحظاتی پس از مرگ‌ام است، لحظاتی پس از ریختن‌ام به مرکز.  منسجم‌ام حالا. / در طریقت …
ادامه مطلب

- زیست‌های پروانه در اضلاع مست

- زیست‌های پروانه در اضلاع مست
  - دقتی‌ست در پوست ِ آب، وقتی که لحظه‌ی تدریجی مرگ‌ام را به آن اضافه می کنم. و در آن جلا، شکل ِ تو می‌رخشد.  از بدن‌های بسیار، آب‌های سفید ِ غلیظ بسیار، مرگ‌های مدام رویا در واقعیت ِ پوست، به شکل تازگی تو بازمی‌گردم آب. به عطر نمک و فروافتادن ِ صورتی در درون ِ سنگ که دقت ِ لامسه‌ی آب را تکرار می‌کند. از مرگ‌های مداوم‌ام در …
ادامه مطلب

اضلاع ِ مست .

اضلاع ِ مست .
-   به شرم آبی که بر نماز ِ قلبی سرد می نشیند روی برف چهره‌ی مجلای ترا می یابم که می خندی. به تصویر مخمری بر آب های سرخ ، به رقص های فلز به هجوم ِ فلز به تصویر تکرار شونده‌ی به حبس زیبایی در ریه های محیط که از تصعید محیط ریه ایی در زیر رگ تو به پوسته‌ی بهار می رسد.  من در این مستی مجلا، …
ادامه مطلب

میلاد پروانه .

میلاد پروانه .
-   چیزی در درون ِ راهی می سوزد که منتها به سفیدای قلب ِ رسته از جهان است. چیزی که از جهان، به حجم ثابت کره، حضوری ورای تحمل‌اش می‌انگارد، و جهان از جرم ِ خودش در بیداری چشم تو، سایه‌ایی به درون ِ پشت ِ چشم ِ دیگرم می ریزد، تا در خاب، چند طیف ِ ساده از رنگ های کره، عمیق تر در من بیدار شوند. در …
ادامه مطلب

رَحم خالی دریا در تن ِ منفصل .

رَحم خالی دریا در تن ِ منفصل .
- مویرگ ِ بارز محیط در ایستادگی روی تصویرش روی آب، می ترکاند تن ِ سنگی‌اش را و زمان ِ احاطه کرده‌اش، مات به تصعید ِ تن رنگ از جرم خودش، به درون ِ آب می برد حیات را. رگ ِ تصویر تو که در خاب های منطقی ام، وقتی که دایره های قرنیه، پستان و سفیدی پرندگی هاست، چرخشی مدام دارند، از جای خالی جرم دو سنگ در کف …
ادامه مطلب

تن ِ متصل به رَحم خالی دریا

تن ِ متصل به رَحم خالی دریا
- نقطه ایی فرضی را در آسمان محل تلاقی من و تو در نظر می گیرد و زاویه‌ی مرگ‌اش را طوری زیر نور آفتاب قرار می‌دهد تا نور، طیف های چشم ترا در درون ِ عنبیه‌ی من بریزد وقتی که بر تن ِ قلوه‌کن شده‌ی خودم خم‌شده‌ام و می‌گریم، با فلس‌های مرمری، ماهی ِ معلق‌ام. حرکات ِ سرم حالا، احتمال حرکت ِ یک ماهی‌ست که تعمدا به سمت قلاب می‌رود: …
ادامه مطلب

رَحم ِ خالی دریا.

رَحم ِ خالی دریا.
دست به شکل های کودکی ِ تو می برم. سیب می چینم. از آن دایره‌ی پوستی، از تکرار دوایر ِ پوستی، از خم شدن ِ آفتاب و سایه‌اش رو تنم می فهمم که مرده‌ام و به درون ِ کودکی تو می رسم. چیده می‌شوم. از دست ِ محیط می‌افتم. تا لبه‌ی جهان می‌روم، تا تک ِ موهای تو. تک ِ موهای تو پاره‌ام می‌کند. تن ِ تازه دارم که افتاده …
ادامه مطلب

۰- تمرین ِ دریا

۰- تمرین ِ دریا
-   تمرکز بر روی نقطه‌ایی قرمز. در محیطی عادی. در طیفی عادی از تن، بوی ترشیدگی، بوی خمیر دندان.    سیاهی .  در شب چه چیزی را می توان دید ؟ وقتی که پوست دست خود را از دست خود جدا می کنید و در شب در دریا می افتید، آیا سوختن پوست شما مثل سوختن تن خورشید است در تمرکز نقطه ایی قرمز که جهان را حول محور …
ادامه مطلب

۱- تمرین ِ دریا

۱- تمرین ِ دریا
- ماهیچه‌ی گداخته که هنوز نیمی از انسان را به روزنی می کشاند، زانوش را می‌شکند روی مفرغ ِ تن. پنبه‌ی سوخته، تنِ گیر آتش، امتداد ِ شکلی ادامه‌یافته از من / ابر / بخار من روی آینه‌ی حمام/ ذوب ِ گل در حنجره / فرم ِ فلزی زره‌ام که آغوش نمی‌پذیرد / رد خون / تنی که می سوزد در زیر زره/ ذوب شدن سلاله‌ی بابونه و شکافتن ِ …
ادامه مطلب