
عشق، تازگی مرگ و طراوت میلاد دارد. در فرآیند عاشقانه، فرد با هر خواب گذشتهی خویشتن را فراموش کرده و در روز بعد با تنی جدید( که برآمده از سائق ها و کهنالگوهاست )، به عاشقیت جدیدی در تن همیشگیاش میرسد. تن همیشهی او، حافظهی بوسهپذیر و سیال او در عشق، میل به سویی می کند که امنیت، لذت و استمرار این امور را در وی پدید آورد و با توجه به کاویدن برای بدن های دیگر و لذت های دیگر، عشق حالتی پویشی می یابد که این خود، شکلی دیگر از میلاد و مرگ هرباره است. در معاشقه عاشق و عاشق یکدیگر را زندگی می کنند. به نبردی با و در هم ابدیت را در تنانگی بینشان جاری کرده و به پیوندی آگاهانه از حالا می رسند. جایی که تن های رویا ها و فرداها نیست، و مرگ در نزدیک ترین پایان و دور ترین آغاز، بین آن ها جاری می شود. بین ِ دو تن که در هم ریخته، فضای روانیشان را منبسط می کنند و به پشت زمان ها می ریزند، و در شکل های متفاوت این تنانگی، از نگاه کردن و کلمه و بوسه، همه جایی در رفتارهای ضمنی عاطفی این افراد انباشته شده تا در دنیا در حوالی مدار دیگری، به خورشید ِ درونی بگردد.
0
در باب عشق.









