
-
از پیشانی زخمی اسب
-
دست های تو دور از مسافت ِ باران ، گِل را در شکل ِ همیشه کودک بودناش رها خواهند کرد. من بلوغ ِ رهاشدهام در تمامی اشکال زخم را تبلور میدهم در صورتام اما تا از تو دور تر، در باران بشوید باران نام ِ من را. من سطح ِ کاملا دو بعدی از پوست بودهام که زخم به خالی میزد از پس ِ من اما غم ِ کروی درون ِ قرنیهی تو ایستاده دور از مسافت ِ باران و یک خالی را گریه میکند. بلوغ ِ رها شده رویای کودکی ِ ناکرده در روی زانوی صورت ِ هر شئ جانداری بود که میتوانست تا تن ِ مثلهی شعر را از انسجام حرکت ِ باد بیرون بکشاند و با دستهای بارانیاش، نزدیک کند به قرنیههایی که از کلمه پر میشوند. آب اما اینجا خالیست و من شکنندگی خودم را در دور تر شدن ِ تنام در اولین شکل حالت ِ پیوند ِ تنام با جهان از یاد بردهام و می خواهم که فراموش کنم که از یاد بردگی بوسه میتواند تا چه قدر هیچ حسی نداشته باشد: مثل ایستادن در مسافتی دور تر از باران در طبیعت ِ یک گل در گذشتهایی از قرنیه که به درون بر می گردد / و صورت من ایستاده است آنجا : در زخم.
من در امتدادی که به پایان نمی رسد از شکل ِ سر ِ ترا گشتهام و قلب های بسیارم را در شکل ِ کروی قرنیههای خیس تو سر دادهام تا به بارانی سیاه تر از شب برسند / و من بدوی تر از شکل ِ سائق های انسانیام یک شاعر ِ غریزیام که در تنهایی تن ِ تو به هر امتدادی ناتمام از تن رسیده و تن تمام شده: تن در اولین برخورد ِ تن با تن به پایان میرسد و از شدت ِ انفجار ِ دو ذره جهان میریزد در درون ِ دل ِ خالی ِ تن ِ تنها.
میل به شکستن ِ کرویایی در تن ِ تو که میرود تا در درون ِ غریزه شعر طلوع کند، شکستهست در زمان ِ عشق و مسافتی میبرد گُل در درون ِ اندام ِ رگ که بچکد خون. در مرز ِ تنام صورتی شکسته از من میرود تا در کرویهای تن ِ تو بریزد، تا در بهارهای مداوم ِ تن، خلأ من، شعر بیتنی ِ باران باشد در شَمِ گیاه که میپژمرَد در زمان.
-
حالا که سرخبودگی ِ انسان حقیقی از خون میجهد و میریزد روی محیط ، طبیعت ِ مجنون ِ کلام برخورد ِ مثلگی ِ باد را در درون ِ همیشگی ِ انسجام ِ بهار میبلعد و حقیقت ِ شعر من، رَم نکردن اسب از زخم ِ روی پیشانیاش در آینه است. به درون ِ پیشانی اسب میزنم حالا با کلمه که گذشته از رَمه و در جنگ ِ انسانی رگ ِ نجابت ِ عشق را در درون ِ گردناش میخراماند. دور افتادهتر از اسب حالا ایستاده شکافی در درون ِ قلب ِ آیینه که سکوتی دارد در درون ِ فرم ِ لب. درون ِ فرم ِ لب، در شعرهای بسیار ِ بوسههای اخته، رسایی حضور ِ لب من است که گریخته از مرکز و محیط میریزد در جایی که منام. این شعر یک محیط است، یک محیط ِ درونی سترون مثل ِ لبهای من ِ پس از تو که در دو بعدی بودن ِ پدیده ها، از زمان دور تر میایستد و حافظهی کلمهی خاطره/ حضور/دیگری را عقیم میگذارد.
این رسالت ِ رنج در شعر ِ من است که نابودگی چیز ها را تمرین کند پس از میلاد ِ پس ِ مرگ در پیشانی ِ زخمی اسب. چگونه میتواند جهان خالی از شکلی از عشق باشد که به درون ِ قلب میزند با مَرمی و میشکافد فضای درون ِ لب را تا گوشتهی تلخام، شعر پذیر تر از بوسه، یک صورت ِ انسانی را - سترون - نشان دهد. من که در پایان هر کار میمیرم ، من که نمیخوابم - از هوش می روم - و در دوبارگی ِ دستان ِ تو ریختگی موهای ترا در درون ِ سینهام از یاد خواهم برد از سبز باید که بگریزم/ از سبز ِ مدام ِ زخمی که امتدادی از خون را به درون ِ کودکی میبرد و دستمال ِ سفید ِ خونیاش، بکارت ِ یک قلب است که زمان، بالغاش کرده.
من هنوز میخواهم تا کودک بمانم.
در حصار تن، ریختهتر حالا، شعریت ِ یک زخم از درون ِ آینه به پیشانی اسب میزند و به درون برگشتی ِ زخم را در دشت ِ فارسی بارز تر از شعر میبیند.
انسان اینجاست، معاصریت ِ انسان که میگریزد از آغوش اینجاست، از بوسه میگریزد و در کنجی از محیط زیبایی را به انسان میافزاید. در اینجا زیبا تنها فارسی نیست، درد ِ انسان شدگی یک شَمِّ گیاهیست که تا لحظهایی پس از پایان امتداد دارد. در لحظهی پس ِ پایان ِ تو، انزوای زاویهی صورت ِ زیباست که نگاه میکند به درونی شدگی ِ زخم در بهار و میماند، تصویر در آینه، وقتی که او برود.
من اینجام. باد نمیوزد و دود ِ سیگار در خلأ در فضای درون ِ لب ِ من میماند، میسوزد. تمام میشود.
من اینجام. جنگی نیست و اسب رم نمیکند، اسبی نیست. محیط عادیست و یک قلب اینجا به قتل رسیده. خون روی آسفالت میریزد و این عادیست، مثل تمام خونهایی که به جای سفیدی دستمال، بروی آسفالت ریخته شدهاند.
من اینجا نیستم، در دور تری از دست های تو، در مسافت ِ باران.
باران
خواهد آمد.









