تعادل ِ خالی.

-

دریا کانون ِ من بوده. همیشه خالی ِ دریا می‌کاشتم تا انتهای خودش، نهایتی از هیچ ِ معظم را تا در آن حبه‌ی جهان را به تن‌ام اضافه کنم. تنی گل‌وار که خالی ِ شفیره‌ایی و رجعتی به نور داشت، حبه‌ایی از سوگ ِ زمینی در باب ِ پروانه‌بودگی ِ رنگ را می‌گریست بر پوسته‌ی تن‌اش، به رویایی صادقه در خواب‌هایی بیدار تر از بوسه‌های عفونی. سترون می‌شد صورت در آب، نمک داشت زخم ِ تازه‌ی ضمایر ِ من، من ِ فرسوده شده تر از بغض ِ عتیق انسان در قلب ِ بتن، وقتی که شاهد ِ فساد خون در تن ِ فرزندانش بود و خمش ِ محیط، خیز ِ شعر در گلوگاه ِ سکوت، شکست ِ تن، بیات ماندن ِ گزاره‌ها و لب ِ ماه که بی‌بوسه تر از دریا بازمی‌گشت از شب، وقتی که روز بودگی‌اش را در قلب ِ بتن فاسد دید. ریختی تو. از درون ِ یاخته‌ی خورشید، آخرین دَم ِ نور، مراقبت ِ گرما از مفصل ِ محیط وقت ِ اتفاق ِ شعر و دویدن ِ خون و ریحان در طیف های رنگ، به درون ِ قلب بتن: گریستی تو. گریستی بر آب، بر تکرار ِ ماه، بر تکرار خودت در ماه تو گریستی و لبی همیشه، شعر را می‌پراند از شاخه‌ی انسان، چرا که بوسه جرم ِ همیشه‌ی فضا شد در بیداری. تو گریستی، حبه‌های نامنتاهی از جهان ِ درون سکوت را به روی من ریختی : یک زخم ِ تمام که تازه می‌دارد خودش را، با مرگی که شفیره‌وار در آغوش می‌گیردش، می‌بندد کُلاله را. و دریا از کانون می‌گر‌یزد و محیط به تعادل ِ خالی می‌رسد.