آسیب شناسی رویا.


-

آسیب شناسی ِ رویا 
-
حقارت ِ اسبی که در حافظه‌ام می تواند از هزاران تن ماهیچه‌ی قلب‌اش را سترون‌تر از این صورت من بباراند بر دشت، احتمال ِ نگاشتن ِ من است. هزاران تن ِ یک شکل که در نهایت ِ فرم ها از گریختن معنای انسان به درون ِ قلب‌ام گریخته بودند، اما اسب ایستاده‌ست آنجا. روی تن‌ها، در حافظه‌ام - سترون. 
من به بدن‌مندی نور معتقدم و می توانم از ساعد ِ دست ِ باران فضا را در طیفی از فراموشی، رنگی‌تر از یک خواب به شعر بیاورم. این صداقت ِ حنجره‌ی من است. این سکوت ِهمیشگی کودکی در من که مرز زمان را در ورید یک خواب بو می‌کشد. حالا گل ها چه رنگی می توانند داشته باشند در فضای خالی صفحات ذهنی ِ تو. تو در بهار، مثله‌گی، بسط شعر، باران، احتمال ِ شنیدن ِ یک صدا که گل ها از ادامه‌ی تن‌اش می‌چیند در لحظه‌ی میلاد، تا تن‌اش، یک تن باشد، سترون. 
حالا به آینه می‌توان نگاه کرد و در آن دید که چگونه مرگ می‌تواند طیف های نورانی یک اسب را با ماهیچه‌ی شش سترون زنده نگاه دارد، زمانی که من از قرنیه‌ی یک اسب، در دشت، شیهه می‌کشیدم، زمانی که اسب در آینه ایستاده و هر احتمال ِ زیستی‌ایی که با تنفس آن را مثله‌ می‌کند را از کشاله‌ی ران ِ تو، درونی‌تر به بدنی در ساعد ِ گذشته‌ام می‌برد که از قرنیه‌ی آتش گرفته، میلی بارز تر به کودکی را در دهان ِ خالی از بوسه نجوا می‌کند. این من نبودم که ترا بوسیدم، کسی مرده بود که در دهان تو خواب ِ یک بوسه را با مرگ‌اش تعبیر می‌کرد و این رویای بوسه است، رویایی که سترون خواهد ماند. 
حالا از بکارت ِ مادیان، به سفیدی ماه نزدیک‌تر خواهم شد. اشکال خواهند ریخت. باید که می‌‌ریختند. تو در خواب سبز تر از دایره‌‌های چشم‌ات افتاده بودی در گیاه، من از نوری که شفای ترا در رنگ داده بود به خواب‌‌ام موازی تر از هندسه تنفس می‌کردم بدن‌ام را و این در انتهای تن ِ مادری که زهدان خودش را در حباب‌‌های هوا مخفی نگاه داشته بود می‌شکست: نور- عینیتی که سترون خواهند ماند. 
بر آینه می‌شود که خیره‌تر گریست، وقتی که حافظه‌ی تمام ِغم ترا احضار می‌کنم در شکل ِ درونی قلب ِ خودم و از کبودی‌های گردن ِ تو شفاف‌تر خواهم بود در وقت. اینجا که اندام‌ام در زمان بسط می‌یابد - گلی جوان‌تر خواهم بود - که نام‌اش را نخواهی دانست. تو هیچ گاه نام ِ گلی که من را نخواهی دانست چرا که هیچ‌گاه بهار ما در قلب ِ بیرونی محیط نوج نخواهد زد و من با هر بارانیدن ِ ابری که احتمال حضور هر بغضی را در اندام‌اش - بدون درک ِ ضمنی از زمان - جوان‌تر خواهم بود، تا جایی که نخواهد بارید ابر و این‌گونه شفاف‌تر خواهم بود، زمانی که در دفترم یک صفحه‌ی کاملا سفید را برای هر احتمالی از یک شعر بگذارم ( و این من را به گریه خواهد انداخت ) چرا که هیچ‌گونه  از احتمالات ِ تو در آن نخواهد بود. این کنشِ توست، و وقتی تو می‌افتی، دیگر تویی نیست، چرا که دیگری ِ من بوده‌ایی و دیگری من در هر وجهی همیشه تنها بوده، پس وقتی در آب تو، صورت خودم را می‌دیدم، آب تو نبود، خیرگی بر تصویری در آینه بود که خودم را می‌گریست. من می‌خواستم بشکنم. پوست ِ شفاف‌ام می‌خواست تا چیزی درونی‌تر از قلب‌اش را در هسته‌ی بهار بشکاند که دیوانه‌تر از جنون به درون ِ کلمه می‌زند و قطره‌ایی سکوت را در حنجره‌ی ابر حب می‌کند. وقتی که در باران ِ درون ِ تو به تصویر آبی خودم رسیدم از زیبایی می‌شد تا فریاد کشید اما من ساکت ماندم چرا که قطره‌ایی سکوت را در حنجره‌ی ابر حب کرد، و آن قطره کودکی من بود. من با فاصله از کودکی‌ام ایستاده بودم و تفاوت ِ من با تن‌ام چند زخم بود. پس وقتی که به تو نزدیک می‌شدم و رعشه‌ی زیبایی اندام مرا در وقت می‌ریزاند، چگونه می‌توانستم رساتر باشم در شهادت به وقت ِ عشق تو - وقتی که نام هامان گُلی‌ست. - . پس از تو گذر کرد من در آینه وقتی از تصویرش رفت. این کنش ِاو بود. دیگری بودگی او بود با بدنی سترون به عشق، که فاصله‌یمان با تن‌هامان را بیشتر می‌کرد و وقتی که در تصویر زیبایی‌اش در آینه خودش را می‌دید، از زخمی که آن را در عنبیه‌های بارانی به رنگ نزدیک‌تر کرده بود دور تر می‌افتاد. حالا او می‌توانست او باشد. حالا او می‌توانست تو باشد. حالا صفحه‌ی سفید می‌تواند هر شعری باشد که من آن را ننوشته‌ام و در جایی از سفیدی ِ سترون پوست‌ام آن را نگاه داشته‌ام. و تو این‌گونه در زمان اندام‌ات را بسط خواهی داد: وقتی که در تن ِ خودم خوابیده باشم، وقتی که بدن‌ام را مثله کرده باشم، وقتی که از اسب و آینه و آب و گیاه و زمان فَکِّ چپی را برای شکستن برده باشم به درون یا برای بوسیدن، دیگری را مدخلی از نور بدارم که روی طیفی از حافظه‌ام خواهد بارید که رنگ‌ها را شخصی‌تر از پوست‌ام در بهار خواهد داشت، رنگ‌های او، رنگ‌های طبیعی و حقیقی او که در پیش روی من خواهند آمد و از عینیت یک واقعیت با من سخن خواهند گفت: بارانی که شهادت خویش در لحظه است. و این خداحافظی با رویایی‌ خواهد که آن را در خواب خواهم دید. حالا بیدار خواهم بود، و در بیداری ترا خواهم کشت و تصویرم در آینه خواهد ریخت و می‌توانم از جایی بیرون از تن‌ام به محیط نگاه کنم - حالا، حالا که تنی ندارم - .
حالای بی‌تنی یک رویا چگونه واقعیت می‌تواند سترون بماند.