- میلاد در انزوا

-

 

چگونه می‌تواند بهار، از شکستگی ِ حجم ِ تنی که در اندرون ِ فضای تو می آلاید خودش را از تن، بشکوفاند این قرنیه را. در لای‌لای تمام ِ ادواری که تاریخ ِ انسانی، کودکی خود را در رَحم ِ مردانه‌ی من بازتعریف می‌کند و من در فواصل ِ دو قرنیه‌ی سبز، درکی انسانی‌تر از گیاه دارم نسبت به تن‌ام، در گستره‌ی زمان. من بارها، در سوختگی ِ یک تن، میان تمام حافظه‌های عشق، شکافتگی ِ دو لب را بی‌کلمه‌ی آب به هم پیوند زدم و حالا در رسایی ِ تصویری که از چشم‌های تو می‌چکید مرگ ِ خودم را احساس کرده‌ام: در جایی منزوی‌تر از دست‌های تو که در اندرون ِ حجم‌های فضا از خودش می‌آلاید تصویر را. حیرتی کودکانه‌تر از فهم ِ شکل ابر دارد اینجا تنه‌ی سفیدی که به درونِ فضاهای خالی می‌رود و در تمام ِ این فضاها، شکستگی

های رنگ ِ یک باران را در بطن و دهلیز  ِ تو می‌خواباند و عور ایستاده است اینجا تا در پرسش ِ بهار از زمان تنهاتر باشد. فهم ِ شفیره‌ی سن‌ام اینجا تنها‌تر پروانگی می‌کند میان ِ رویاها و سکون  ِ یک تن ِ تمام سنگی که به درون ِ شیشه/ آب یا قلب می‌خورد و می‌خواهد تا قرنیه را بشکند. رنگ حالا به من می‌گوید از خشم ِ شکستگی ِ مفهوم خون در میان تمام ِ زوایای دنیای انسانی که قلب جنین را در مشت ِ خود بسته‌تر فشار می‌دهد و از ابرهای اخته‌ی عقیم می‌تواند بر دریاهای تبخیر شده، خالی ببارد: احتمالا یک زاویه‌ی خالی‌ست. در خالی بودن ِ زاویه‌ایی که حجمی از حضور ِ تن ِ من را دارد، واقعیتی اتفاق می‌افتد که می‌ریزاند از ابر، تمام ِ احتمالات ِ نابودگی ِ یک صورت را در آب و فهم ِ غم اینجا مجلی‌تر می‌شود، که قطعا یک اسب در سینه‌ام شیهه می کشد و به بیرون می‌زند از درون ِ هندسه به فضاهای خالی ِ دشت‌هایی که عقده‌ی دشت/ ابر/دریا/ انسان/ جنین/ صورت/ بوسه/ غم/ مثلگی ِ معنا در ابعاد فهم‌های انسانی / تکثر یافتگی حقیقت در ابعاد انسانی ِ انزوا / دست / آغوش / بوسه / فک ِ شکسته / مادر  و زمان را در درون ِ خود دارد. حالا ایستاده‌ست زهدان ِ همیشگی ِ گُل بلوری که زیر ِ سم ِ اسب خرد می‌شود و این لحظه‌ی قطعی یکی از مرگ‌های رنگی من در زیر ِ کروی ِ سبز سفیدِ تو بود، که گشتگی ِ کودکی ِ غم را در قرنیه‌های بی‌زمان بالغ می‌دارد. چگونه می‌توانستن دوست داشتن ِ ترا با قلب‌ها و بدن‌های نیمه‌سوخته همیشه داشت در بعیدی از فعل‌های قلب که تجربت ِ زادن ِ رویا را اینجا سترون می‌کند. در انعکاس  ِ صدای آب، وقت ِبرخوردش به زمین از حافظه‌های باران در شبی ساکت، شعر می‌تواند گویا‌تر از دهان ِ من پیوند ِ میان ِ دو لب را درونی‌تر بدارد از آب، وقتی که شکستگی ِ ماه در شب بارز نیست. حالا در سینه‌ می‌افتد ماه، حالا در سینه افتاده نور، حالا در انطباق ِ میان ِ دو تن ِ سترون از کلمه که تنها تن‌اند، افتاده بود شعر :

*

در ِ تردید در شمیم روح در لایه‌های پیچاپیچ ِ نور که فریب کوچکی‌ست 

اگر عبور از پرده های چندگانه ی معنا،در دقت محض،هوش مدید،حظ معظم فهم،گریز از مرکز‌ یک خواب باشد،به خوابی دیگر.

اگر که در عطش حجم باران افاده نکند،

           و بهار.

 

 

        حالا،زیبایی تصویر،زیبایی صدا،

       زیبایی رفتار دقیقم،

       آئینه را،

   با تبخیر فضا و وقت،

 حس سکوت و سکونت،

 

 

و انفجار همه ی این بازی.

 

 

 

 

.

حالا می‌توان در زهدان ِ همیشگی ِ گل، که می‌رود از زیر  ِ سم ِ اسب، به درون ِ رنگ ِ خودش تا در فضا زیبایی را تصعید کند، حافظه‌ایی از عطر باران را دید، که شعاع ِ عشق را عینی‌تر کند: 

در سماجت ِ کودکی ِ یک گیاه که بی‌تفاوت به بهار و محیط، در اندرون ِ شکستگی‌های زهدان ِ زمین به قرنیه‌های آب‌های بی‌حافظه برسد و در شکستگی‌های تن ِ اسب و زمان، محیط را تازه‌تر کند: 

در نابودگی.

-

* : از برادرم، جواد سیفی.

برای بیست و پنج سالگی .