
-
سهمی از باران همیشه کم است اینجا برای حنجرهایی که خوابهای بهار را در سینهاش نگاه داشته تا به خون نرسد آب و ابر سپید بماند / زیبایی ِ صورت ِ تو منزوی تر. اما تو بیدار خواهی شد، باران خواهد بارید و بهار خواهد آمد، پس من چگونه میتوانم از فساد ِ یک بوسه کم کنم تنام را - بیآغوش- تا ابد در زیبایی ِ تو، لحظهی انجماد تصویر خورشید در آب باشد / وقتی که بر تنهایی خودت گریه میکنی. حالا میتوان سهمی از باران را کمتر گریست، وقتی که نمک، مجرایی از زخم را در درون ِ برف نگاه داشته تا ریختگی ِ تن ِ تو در رنگ، طیف های روشنتری از باران را داشته باشد - وقتی که فضای خالی ِ میان ِ دو قرنیه، با اشک پر میشود. - حالا جرم ِ باران را چگونه میتوان گریست از حافظه، وقتی که صبح ِ فردا را در یک محیط ِ خالی از آفتاب به یاد نمیاوری و رنگ میتواند حجمی شکنندهتر از یک گل را در درون ِ حنجره، تصعید ِ به شعر کند. سخت بستهاست حجم ِ گلولهی تنی که در درون ِ سینهی یخزدهی آب، نام ترا تبخیر میکند روی پوستهاش تا در لحظهی قطعی مرگاش صداقت ِ باریدن ِ کلمههای ترا در اصابت ِبه تصویر ِ منجمدات، در ابد زیبا کند.
حالا میشکافی! حالا با بوسههای من میشکافی و میتوان در تمام ِ اشکال زمان، تنهایی های ترا با خودت دید که چگونه با خودت حرف میزنی و در حد ِ فاصل خودت برای تمام ِ زیباییهای فساد پذیر بی بوسه تن میگسترانی در خودت، تا در خالیهای در خودت، فضایی بسط یافته از ابر را وقف ِ بهار بگردانی با قرنیههای خالی و کلالهی گل. چه قدر میتوانی انسان باشی، تا مرگ چند نفر را میتوانی در قرنیهات بگریایی، و آب تا کجا نای گریستن دارد که سپید خالی نمیشود از ابر تا ماه، در افقی از آب، گواه ِ مرگ ِ تو باشد، با افتادن ِ سایهی خالی از تناش در آب. حالا سفید ِ سینهات بیشتر میسوزد از خالی، وقتی که از درون ِ زهدان ِ شعر تف میشوی به زمین ِ حقیقی و میبینی که انسان میتواند تا چه حد - وقتی که شعر نیست - به حقارت ِ یک درد که از مجرای نمکیاش او را زنده نگاه میدارد، ببارد و در آن باریدن، تو خالی خواهی بود و قلب ِ تو از تمام ِ تصاویری که در حافظههای رنگ و کلمه خواهند بود، خالی خواهد بود چرا که در مسافتی از کودکی ایستاده زمان ِ تو، که هیچگاه به دنیا نخواهی آمد، چرا که از آب ها فاصله گرفتی. از آب های مسافر که سهمی از باران را همیشه برای گریستن ِ تو خالی در درون ِ قلبشان گریسته خواهند داشت. زیبایی حالا میتوانست تنها بماند، اما زمانی که نمک، خون، باران و تمام طیفهای انسانی ِ عشقپذیر برای یک گیاه خود را مهیا میکنند، حجمهای بستهی یخی یک گلوله که در سینهی زیبایی تکرار مرگ را در خود ابدی میکنند، به زاویهیی بیرون تر از تن میزنند که جنون ِ قطرههای باران را در جرم ِ خورشید تبخیر میکند تا طیف رنگیتری از انسان به درون ِ حقیقت ِ عظیم یک درد ناشی از خون که برای اولین بار در خشکی ِ رگ میدود نزدیکتر باشد و در آن نزدیکی در صداقت ِ شعر، سرفه اییست تا زمان را وقف ِ زیبایی رسای تو کند. حالا صداقت ِ تو شعریست، که سرفهی زمان انسانیاش می دارد. در حنجرهی تو، سپید میاندازد نور و تَرَک برمیدارد پوستهی محیط و از تن ِ من، صورتی نو میزاید چشم ِ تو که رفتار ِ طبیعی زیبایی را آزاد تر میکند ، میسوزاند از ماهیچههای تو، تمام حافظههای کیهان را، تو میشود: به قدری بکر های منزوی داری که شعر آنجاست: آن آن ِ نایافتهی نادیده که تنهایی در زیبایی ِ خود. رجعت میبرد حالا شکافتگی ِ محیط که تن ِ توست و آبگاهات که در آن می کوبد من به دیوارهی رَحمات زنده میداردم از تمام جنگ های تاریخ که دیوانگی زخم ِ ترا در طیف های محیط منطقی سازد. حالا میچکم، حالا از سپیدی ِ تن ِ تو میچکم از ابرهای بسط بافتهی محدب به عمق ِ نور و در تو مجلا میشوم. حالا شکافتگی ِ محیط که چشم ِ توست در زمان ِ نزول منِ ابری به بیزمان نزدیکام میدارد. حدقه میبندی و در روشنای سبزی از باغ ِ قرنیهی تو، مرگ حافظهایی بهاری میگیرد.
-









