
-
نور، آ
-
رها تری از ماهیچه، ایستاده شکل ِ تنات در جهان از قلب ِ پرنده، سترونْ کلمه میریزد و ابر هامر* است. تمامسفید حجم ِ ابری که میگیرد افق ِ قرنیه را به سطح ِ پوست ِ سینه برمیخورد و دور میایستد از ضمیر: حجمهای رنگی ِ منطقا انسانی را در انزوایی از ذهن تمرین میدهم و تو نمیرسی. خلأ سه دایره در آسمان ، خلأ سه دایره در تنام، من بر تمام ِ اضلاع یک بدن بارها گریستهام و همیشه چیزی درونی وجود دارد از سایه؛ تو نمیرسی. ادامه میدهد دست، رفتار به درون برندهی آب را در شن، ادامه میدهد دست، رفتار به درون برندهی آب را در آسفالت، ادامه میدهد دست، رفتار به درون برندهی آب را در خاک، ادامه میدهد دست، رفتار به درون برندهی تنهایی را در قرنیه و حالا می چکی و ُ ادامه میدهد دست، رفتار به درون برندهی دست را در تن، که دو ستون از آبی را میبرَد. آویخته حالا از زجاجیه پوستهی اشک، پرنده که صریحْ شمایلی سترونْ میبرد از آفتاب و ُ صفتی برنمیدارد از غم.
صریح فرو میبری به پوست ِ تنام پَر و ُ میریزد از دو ستون ِ آبی تصویرم: میپرسم از تو که چگونه میتوان انسان نبود تا تجسد ِ بوسه را حب کرد در قطرهایی جدارفته از ضمیر ِ آب. سفیدی ِ حجم تنات را در ابر میگریایی، میآویزی از پوستهی اشک، ابر از صراحت ِ تو تمام میشود، و دایره در آسمان میماند و من خالیتر میشوم. دست به بیرون میریزد از پایان ِ من در تمام ِ احتمالات فضا، جِرم ِ محیط میشکاند معصومیتِ تصویرم را در آب: از آغوش باران روی آسفالت میریزم از مسافت ِ تو، با تن ِ تماما منطقیام. دست به بیرون میریزد از تمام ِ احتمالات من در پایان فضا، ماهیچههای چشمِ آسمان را میدرد پرنده، تصویر به بیرون میزند از نور و دوّار ِ خالی ِ مصرفی، محور ِ زمان را میشکاند:
حالا و حالا.
افتادگی ِ تَر از چشم و رفتار ِ مسخ ِ پلک به منظره، استخوان ِ زمان را در قلباش تصعید میکند و ایستادهام بعید تر از تصویرم، حالا ادامهی شعر خالیست.
حالا این شعر نیست، رفتار ِ درونی شدهایی از کاوش ِ در تنِ گلیست که از طیفهای رنگ ِ زمان ِ تو، گذر دارد: آبی تَر ِ ایستا، سرخ ِ مجلا، زرد ِ بارز ، سفیدی ِ محجوم، نارنجی ِ نرم تا سبز ِ مداوم تمام ِ قرنیههایی که اشک، صرّاف میشوید از آن ترا اینجاست: من در درون ِ تو ایستادهام: در انقباض رفتار ماهیچه و پرندگی ِ ابدی در گِل، کودکی و خشونت ِ ضمنی آفتاب ِ نارس.
من از درون ِ تو دور میروم: تن ِ تصعید ِ شوندهی کلمه و شکل ِآب، محوی ِ رویاهای یک رنگ در خوابِ قطرهایی در زهدانِ ابری که خشونت ِ سفیدیاش منطقی کاملا محیطی دارد.
من به بیرون ِ تو نزدیک تر خواهم شد:
و کلام خالی میشود حالا از لحظه، شعر، ماهیچه، پرندگی، گِل، خشونت آفتاب نارس، کلمه، آب، خواب، زهدان، ابر و محیط:
خالیایی دیوانهست دایره، مماس رو تنام:
از هوش می ..
-
بیدار میکندَم حالا، مسافتی از ستاره که خطوط ِ قلب ترا تا خالیایی از دایره میبرَد و ُ میاندازد دست از خالی، قلب تکه میشود. من با صدای شکستن ِ قلب ِ تمام فلزی بیدار شدهام از رویا و ترا در مسافتی از خودم دیدم.
تو: شسته صورت از جز، هر احتمالی از زیبایی را بر صورت میتوانی بیآرامی. تو، صرافت ِ بیصفت ِ از تو، زهدان ِ کلامات که تصعید میشود در نور، توی منتظم ِ بیشکل که زمان در حنجرهی خلأمأبات شعر حبه میکند، حالا از درون ِ مسافت ِ قرنیهام تا آینه به بیرون میریزد و دایرهی خالی میتواند هر احتمالی از ابعاد یک باران را در خواب ِ یک ابر ببارانَد به محوی از شعر که تنام خلیده در آن.
تنام را حالا میبینم، منطق ِ انسانی ظرافت ِ یک برش از قلب که خراشیده رفتاری از رنگ را در روحام، سفید تر از تن ِ ابر در انبساط ِ زمان در یاختهام نگاه میدارم و سکوتْ زنانگیایی دارد از زمان، که آینده را نیز در خودش مُثله میکند.
حالا تنام را میبینم، انسانی تر از منطق ِ ظرافت یک قلب که خراش ِ رنگ را در روحاش منبسط میدارد، شعری ساکتترم، گویا.
و آماس ِ بغضی در حنجرهی سکوت، پوستهی مصرفی آب را در احتمالاتی از تن ِ تو و انسان غمین خواهد کرد
منی که از هوش میرفته بودم را در آینه، تنهاتر.
-
هامر: امر باران زا.









