
-
هنوز هم به آخرین شکل زوال حافظه در دوست داشتن تو، خودم را رها می کنم تا اصابت ِ کلمه به مواجهی با تو، تو نباشد. ادامهات می دهم در شکل ِ زوال نوج ِ پنبه در سوختنِ آفتاب درون سینهام. وقتی که فکات میماند و خودت میرفت. وقتی که در فرسایش ِ بین چیزها و خودت، محیط عِطر تو می گرفت و تو نبودی، در اتاق تنها می شدم با تنی که در دریای بوسهها به دنبال ِ سکوتی میان ِ بوسهها بود تا کلامی بیاید که او را صدا می زند. من در اتاق تنها می شدم و اشکال ِ مختلف بدنام روی پوست ِ کسی می گریست که به اشکهای مختلف ِ بدنام خو گرفته بود. و او در بغضهای بی پایان ِ معاشقهی عینی ما، از هویت ِ تناش فاصله میگرفت و من در تن ِ خودم در اتاق تکرار میشدم و او میبایست در همین تن/ در همین تکرار/ در همین دایرهی ساعت که زمان را مثله میکرد به دنبال ِ بدنهای تبخیرشدهی آبی بگردد که صورت ِ او در درون ِ خودش میبرد. و وقتی حافظهی خورشید در دریا غروب می کرد، تکرار گرما در تن ِ آب و تبخیر تنانگی خورشید را به شکل ِ درونی ِ چشمهای تو آورد تا بگریایی در پوست ِ کاغذی ِ برف. وقتی که در حصار ِ تنهای لخت ِ پشت ِ شهرکهای بتنی، مخفی گاه ِ بوسهی تو تصعیدپذیری گریستن ِ بر بدنی در اتاق / در آب های بی تکرار / در بدنهای مدام می تواند باشد، زمان زیر ِ تن ساعت مثله می شود و بوسه در لب های تو.
-









