روان: در عدم تعلق به خود ها.

روان: در عدم تعلق به خود ها.
-   میانه ی حضور روان در ساز و کار زیستی، شکلی از بود او در نازیسته و میل به تصرف آن با نابودگی، بود خودش و زیسته های او، چهارچوبی از کاربست های رجعت به ناهشیار و هشیار اش، شکل عمقی از حضور ِ او را در قالب ِ شخصیتی‌اش به او می دهند. در میان همین تعلیق ها، رسوخی در سطح مقطع روان او، بر اساس عدم پاسخ …
ادامه مطلب

پاسخ ِ عینی.

پاسخ ِ عینی.
-     سه چشم، که یکی اش قرنیه ایی آتش دار است، از زیر پوست ِ گل های تو، به روی سطح ِ ساعد ات می آید و آفتاب را می بوسد.  در کُلاله‌ی تو نشسته‌ام من. پروازم چکه می‌کند روی بکارت ِ سفیدی از ابر. باران حالا اینجا بر حافظه‌ی جنین ِ گلی، نام ترا می‌گرید و از دست ِ ادامه دارت در باران، بهار را به ابتدای …
ادامه مطلب

پرسش ِ گُم

پرسش ِ گُم
- در تصعید ِ بوی گردن ام از برگی که آخرین عطر شکوفتن ِ حدقه ایی سرخ داشت، حافظه‌ی شامه‌ی ترا به شقایقی در ماه آویختم و بر چهره‌ی ستاره‌ی سوختنی ِ خودم خندیدم: به زیبایی یک عشق. حالا همه‌چیز سرخ تر از گوشته‌ی گل در آوند تصویر به چشم ِ زمین می‌رسد، حالا که زمین سپید تر از محیطِ سینه‌ی تو، خودش را در آب می‌بخشاید به تصویر، ایستاده‌ام …
ادامه مطلب

عشق: بازیافتن کودکی.

عشق: بازیافتن کودکی.
- در سطح مقطع روانی ِ فرد، مکان ِ اتکای او، به خود بازمی‌گردد. در خود، او سیالیت شخصی خودش را به درون ِ وقایع می‌برد، وقایع را به درون این سیالیت می‌آرد و از درون ِ تمام این حضور ها و حافظه‌ها حال و آینده‌اش را شکل می‌دهد. اما کلید شناختی ماهیت فرد پی‌ریزی شده در هسته‌های شناختی و تجارب او سو می‌دهد بود اش، به همین جهت، فرد …
ادامه مطلب

انسان: اسطوره ی انس های نا به جا

انسان: اسطوره ی انس های نا به جا
- - مادام زیست نهایت ِ درد، فهم واقعیت ِ ‌پدیده‌های عادی، برای فرد روان رنجور رنگ می بازد. فرد در ترومای خود باز می ماند و وابسته ی آن می ماند و مابقی ِ اتفاقات را در طیف ِ تعبیرپذیری آن مرکزیت ( مثلا جدایی از رحم مادر ) حد می زند. - شکستن ِ جداره‌ی رحم مادر با نور، آغاز درکی‌ست که در لحظه‌ی پس از آن رنج …
ادامه مطلب

مرگ موجه تر

مرگ موجه تر
-   نبض می زند چیزی در درون ِ سوختگی قرنیه. آلام ِ مفصلی از تصویر که در ریختگی‌های صورت تو از آب می‌شوید آب را تا توی تنها بمانی. و خورشید، و تشنگی های خورشید و بی انتهای‌بودگی خورشید و ماهی و آب و گم شدن و فاصله و دور شدن از مدار غروب در حافظه‌ی یک جنون، پس از خوردن چندین ضربه از آب و نور، قرنیه‌ی ماهی …
ادامه مطلب

از نور

از نور
-  از نور. -   اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِأَبْهاهُ وَكُلُّ بَهائِكَ بَهِيٌّ، اللّٰهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِأَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَمِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِأَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَلِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِأَعْظَمِها وَكُلُّ عَظَمَتِكَ عَظِيمَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها : - ( ای نور ) …
ادامه مطلب

مرگ موجه

مرگ موجه
- مرگ موجه      از مفصل ِ درخت، جایی از بدن ِ بهار را ادامه دادی تا از فنس بیرون بریزد حضور ِ طبیعی انسان. شانه‌ایی خالی‌‌تر از باران داری در سکوت  ِ کس‌ات. چگونه متلاشی شده شعر در سه روز. از چه کسی باید چگونه بودن را پرسید وقتی چیزها زیر آرواره‌ی شیشه نابود می‌شوند؟ تو می پرسی آیا من فقط چیزها را بدتر می کنم. و من ِ …
ادامه مطلب

پیش از صبح: قرنیه‌ی آفتابگردان

پیش از صبح: قرنیه‌ی آفتابگردان
-   لحظه ایی از تن تو اینجاست که تفاوت دارد با تن ِ تو. من به کدام یک شلیک می کنم ای گل؟ من. من که باران ِ سفید رنگ را در حنجره‌ی‌ محیط شعری مثله کرده‌ام، در فاصله‌ی هجای تو و تو، خودم را جا داده‌ام- نخانی‌ام. عادت زدایی ِ از رنگ ِ سفید وقتی در خاب به طیف ِ خاکستری زهدان تو پناه می آوردم، در هم …
ادامه مطلب

پاسخی به تئوس: ارتباط با خود دیگری.

پاسخی به تئوس: ارتباط با خود دیگری.
_   بسیط می شود حضور در قامت ِ خود ِ پذیرنده‌ی دیگر در الفبای عشق. زخم، لبخند، اشک و بوسه بسطی به کره‌گی زمینی دارند که فضا را می‌درد تا انتهای منظره‌ی چشم. پیش از منظره‌ی چشم اما، نقب ِ دیگری خفته در درون، متلاشی کرده عنبیه‌ی عاشق را: معشوق بارزش می‌کند تنها. چشم ِ تازه به منظره‌ی تازه، همان معمای تئوس را پاسخی زیستی می‌دهد. تو همان تنی، …
ادامه مطلب