آینه شخصی.

 

-

 

در رابطه با کارهای من، خیلی از جاها وقتی که کار را دوباره می خوانم ( و نه بازخوانی می کنم )، فضایی می بینم که به شدت طبیعتی هذیان‌مأب دارد. از ریتم می افتد و خودش را می شکند، زبان و مفهوم را می شکند، و این به خاطر طبیعت نوشتن نیست/ که به خاطر طبیعت ِ چیزی‌ست که از دید آن می نویسم. برای من *وقتی از دیوانه نوشتن * با *دیوانه‌ایی می نویسد* جهان های متفاوتی‌ست  و به خاطر همین جنس کار این گونه صورت می پذیرد. (البته از زعم من ). توجیهی نیست، چرا که وقتی کار به عامیتِ نشر می رسد، ذهن عام با نویسنده‌ی عام تعامل دارد و نه ذهن دیوانه با نویسنده‌ی دیوانه. اما درک هذیان گویی ها در منطق کلام، درک دیوانگی با اتکا به متن و تجربیتی در کارکرد ناخودآگاه بی که بدانیم چه می کند ( مادام درگیر شدن ِ با متن ) اتفاقی نیم به خواستن و نیمی در ناخواستگی بود. تلاشی که در برخی از این متن ها صورت گرفت. حال به میزان درگیری مخاطب با متن، کیفیت درگیری و عمق آن و اصلی تر - عمق خود متن - خوب یا بد بودن، یاوه یا گزاره های منطقی در باب ِ جنون را مخاطب می سنجد و بنا به قاعده‌ی کلی، نگارنده از توضیحی در باب آن ساقط است.

در گزاره‌های کاویدن ِ متنِ انسانی، بار هر کلمه، ساختاری معنایی ترتیب می‌دهد که بر اساس آن بار و نحوه‌ی جای‌گیری آن ها در صفحه، نحوه‌ی ارائه، ایجاد پیش‌تعریف و ناخودآگاه خود مخاطب و نگارنده و من ِ جمعی آن ها، این فضا سیالیتی یافته در درون ِ ذهن هر یکی. این است که هذیان‌واره برای من هذیان گویی نبوده، پرتابه‌هایی شخصی بوده که جایی از من ِ مخاطب ِ کلمه را هدف داده و در آن می‌کاویده مارا. این شکل از پرتاب ِ گزاره، حرکت ِ گلوله‌ست، نه استوای ِ ستاره. به چپ و به فک می‌زند. به پایین و استخوان می‌زند، به خواب، قلب و قرنیه تصاویرش را اصابت می‌دهد و این تنگانگی ِ تصویر برای ذهن ِ سالم مخاطب، تکراری هذیان‌وار از گزاره‌ها می‌نماید که از نظم می‌افتدد، چرا که جایی برای ورود نیست. کاوشی بی انتهاست، نه از کاویدنی به کاویدن ِ دیگر. و در فضای این جُستن ها، جَستن‌هایی‌ست بی شک، از بی‌دقتی و بی‌مراقبتی نویسنده که کلمه را درست انتخاب نکرده، پرش زده، بریده، سکوت نکرده، سکون انداخته و تن ِ مرده‌ی مخاطب را در جوهره‌ی میل به کاوش نکشانیده و در همان دم بیات گذاشته. توالی تصویر، جنونِ منزجر کننده، گزاره‌های بی حد، آماس ِ یاخته‌ی کلمه( تا جایی که بترکد و تن و جوهره‌اش ماهیت بدهد ) ، همه لبه‌های تندی از نقدشدگی در باب این تجربه ها هستند. و در نظرم نگارنده زمانی که معماری کلمه را درست با معماری ذهن پیوند بدهد و تصاویر را برای دیده و نه برای دیدن خلق کند، از شعر او می توان انتظار شعر داشت. در غیر این صورت، همان تلاش های نافرجامی بود که ما برای اتلاق دادن ِ معنی‌ایی به چیزی نامشخص به ناچار از کلام استفاده می کنیم، مثل اتاق درمان.

اما در اتاق ِ درمان و در فرآیند آن، صحبت ها رویکرد عملی پیدا می کنند. گفت و شنفت، فرآیندی عملی است برای تمرین ِ یافتن ِ خود. برای اینکه من ِ دیگر، در من دیگری‌اش را بیابد و به دست ِ ما، آلام آن باشد. انزوا در کلمه، پیش کشیدن کلمه‌ایی دیگر، آویختن به تصویری دیگر، نه فرار از این حضور، بلکه تلاشی‌ست تا از بطن آن، تصویر اول بارز تر شود. و همین جوهر‌ه‌ی روایت ِ کار را پی‌رنگی می‌کند در قالب واگفتن ها سیل ِ کلمه. در دیگر روی آینه‌ی من|من، و ورای حقیقت ِ ذهنی محیط های زیسته، واقعیت داشتن و حافظه داشتن ِ زیست ما در آن بدن ها، شکلی از متن می‌شود که مخاطب، به نحوی می تواند فاعل آن باشد. این خاستگاه شعر است: بودن در تنی دیگر، تن ِکلمه یا شاعر و زیست ِ آن. اما این چیز برای من کاستی‌ایی داشت و آن ادامه‌ی حضور ِ شاعر در کنار من بود، و شعر پس از پایانش، من را با ادامه‌ایی تنها می‌گذاشت و در خودآگاهم کارش را می کرد( با بهره‌گیری از تجربت های ناخودآگاهم. )

پس من محیط را بریدم، بی حد به مخاطب تصویر دادم تا اوغ‌اش بزند و در معده‌ی خالی ذهنش، گرسنه‌ی سکوت باشد. و این سکوت، خود شعر بود. زیسته ایی از لحظه‌ی پس از پایان ِ شعر که جسم سبک شده و ذهن آرام گرفته در کلمات ِ روی صفحه‌ی کاملا سفید. برای همین نخواستم تا به مخاطب چگونه بودن را بگویم ، خواستم تا با توالی‌ایی جنون‌وار چگونه نبودن را با دیگری تمرین کنم. حال آن دیگری در خود متن باشد و به متلاشی کردن تن شعر برود، یا شما در حین ِهمین متنی که می خوانید.پس باید خودم را محو می کردم، گزارش می نوشتم، بی که دانش ِادبی یا بازی زبانی داشته باشد، چرا که نمی خواستم حضور ِ من حرفی داشته باشد، چراکه حرف، چیز است و از چیزی گفتن، چیز ِ چیز.پس نخواستم تا اطناب بدهم و در تمرین محیط‌سازی‌هام، گزاره‌های به شدت عینی، مفاهیم ِ روزمره، محیط شعر اند، و نه از چیزی شعر گفتن. برای همین، خواستم تا گزاره ها، ساده، عینی و شفاف باشند. چراکه اتاق ِ من همین است. و من در دقت ِ اتاق ام نوشتم. اتاقی در تیمارستان، اتاقی درخوابگاه، اتاقی در ذهنم، و اتاقی در تن ِ دیگری که در آن با صرافت تصویر، و جیوه‌ی خودم در آینه‌ی شخصی مواجه شدم.

 

آینه‌ایی عام.