۳-۳

-

سکوت ِ شخصیْ مفصلی از تجرید قلب را در رسای باران می گریاند، روی پوست ِ نمک. بوسه‌ی تو تبخیر آن تن است. خشمِ سفیدی ِ کودک در پیدا کردن  ِ شکلی به جز پستان در ابر که احتمال ِ مکیدن ِ باران را در نوج ِ گیاه ناممکن می‌سازد. من پذیرفته بودم ترا. من‌ تن‌های بی شمار عشق را به درون ِ خودم پذیرفته بودم. این اعتراف من است. من در روز و واقعا با سه فاحشه می خوابیدم. آن ها باکره بودند. منی وجود نداشت. آن ها به تنی یورش می‌بردند که از سینه‌ی بتنی‌شان گیاهی در گلو می‌انداخت بیرون و در ادای کلمه‌شان ناممکن‌شان می‌کرد. حالا آن‌ها بدون ِ کلام بودند. شکل ِ من می‌شدند در خوانش ِ خودم روی پوسته‌ی محیط. و وقتی پوسته‌ی محیط را جرم ِ حضور ِ تو پاره کرد، من حرف زدم. من بوسیدم. من با بدن ِ سه فاحشه‌ی روزمره‌ام، بادکردگی ِ بدنی در مماسی ِ آب را به آفتاب نشان دادم و از سینه‌ی آفتاب نور مکیدم.( چه زیبایی عظیمی از انسان ِ تصنعی اینجا اتفاق می افتدد ؟ - هیچ. چرا که آفتاب در درون ِ قرنیه‌های من حضور ِ تو تصویر را پاره می‌کرد، خالی‌ایی عظیم (( که از شکل ِ انسانی چیز ها دور شده بود)) بکارتی داشت تا آفتاب حضور ِ نور را در آن تکرار کند. و لکه‌ی حضور ِ تو که خودت را در من ادامه می‌دادی تا معصومیت ِ حقیقی ِ من پشت خابیدن ِ با پنج هزار نهصد و چهل فاحشه در روز را بیابی، در چند گفتار از بوسه مخطط می شد. و این تخطط در گفتارهای از بوسه، هدر ِ عشق است. و پنج هزار و نهصد و چهل فاحشه‌ی حقیقی، با بدن‌های واقعی ِ شکننده‌ی برفی، تصویر ِ زیبایی انسان را در درون ِ لحظه‌های پس از پایان ِ زمان، به فصلی ِ می‌دهند که معصومیت ِ من، مخطط می شود از نشستن ِ گرده‌ی گلی بر روی پوسته‌ام. ) گرده‌ی نور تویی. که بروی تن ِ گل ِ برف‌پوشیده می‌شینی و کاستن ِ آب، به ناکجایی از خواب ِ شفیره‌ اصابت می کند، تا تو، تو باشد. 

همین هیچ‌ایی.