
-
فرساکاوی
-
چگونه می توان شیبی از باران در زیر تن ِ گلی انداخت که نمیخواهد بهار را بیاشامد در رگاش. در لحظهی جاودانگی عشق من به کاویدن ِ رنگ مشغولام و ُ حالا در ادامهی فساد ِ رنگ گل در زمان میروم تا با تنِ دیگری در زیر پوستام بر تصویر ابدی تو بگریم. تو مست بودی و گریه می کردی و من در دقت ِ ساختن ِ یک سلول ِ سترون از آب در درون ِ چشمات، به تو فرو میرفتم. دیوانهتر از زاویههام حالا در تنفس ِ هواهای اتاق ِ خالی. انسان را بهتر درک می کنم. در خودم میماسم، از تو میترسم، از تو و تمام اشکال ِ پرندهایی از تو که در آسمان محیط را آبیتر می کنند. چگونه کم میشوی. در همین مرض، تو چگونه کم میشوی. من هیچگاه نخواستهام تا چیزی به جز خودم باشم، و خودم بودن چیز سختی بود، پس از آبیتر آسمان، جمود نعش یک پرنده را در زیر قرنیههای تو احاطه کردم، و مرگ ِ زمان را در آن بسط دادهام که حالا در کلمه و فلز اینجام: گیاه ِ شکافندهام من. تو در زاویههای من گریستی، من از نبوغ ِ زخم به آینه تصویر بخشیدم و نمک برف را آب میکند و تو نرم تر از تصویری که در آینه میتواند احتمال تو باشد میبوسیام. کلمه فاصله میاندازد از تو تا من. چه قدر میتواند همهچیز احتمالی از شیب باران باشد در زیر ِ تن ِ گل. حالا بر من خم میشدی، حالا بر من میگریستی، من در چشمهای تو آبی تری از سفیدی میدیدم که پرندهایی ابری شخصی را در خود میکاوید. من در چشم های تو پرنده میدیدم، و این احتمال بعید تر از عادت ذهنی هر شاعر-عاشقیست که میتواند در چشم ِ تو آینهایی ببیند که از سفیدی ِ پوست ِ تن ِ اوی شخصیاش، زخم ِ بودناش را میکاهد و در همین گریستن ِ آب بر زخم، به تصعید خاطرهی غمی برود تا لحظهی ابتدایی تولد یک گُل. گیاه ِ شکوفندهام من، گل ِ بیخاطره، گلی که تابعیت هیچ ابر و پرنده و زاویههایی را در هیچ سینهایی نمیتواند امتداد دهد، چرا که گل ِ شخصی ِ توست در لحظهی قطعی مرگات که بروی سنگ میافتدد. سنگی که نام ِ ترا بر آن حک کردهست زمان. حالا محیط بسط مییابد، من در اتاقام بارها مردهام، اما محیط بسط مییابد و من در اتاقام بارها مردهام، روی سینهی تو سرم را گذاشتهام و خودم با پرندهایی باریدم که حافظهی ابری را با خود میبرد و حالا محیط بسط مییابد. من در رگبرگ ِ گل، نام ِ تمامی جنونهای عالم را در هر شکل و احتمالی نوشتهام، در تمامی احتمالات صورتهای در آینه، زیبایی صورت ِ ترا کاشتهام و حالا روی سنگ ِ تو باریدهام. چشم ِ های نرمتری داری از آفتاب که میسوزند. لبهای سرختری از خون داری که میبوسند. و تن، تن ِ سپید ِ تبخیر پذیر ِ بیزمان تو، گواه ِ جهان من است. جهان ِ گریستنهای من و پرندهایی که منام، در وقت ِ پلک بستن ِ تو در مستی. در همین شیب میروی، در کشتن ِ من، در نیمکرههای دیوانهی تجسد رویا از سلولهای سترون، اتاق در ادامهی تو تمام میشود، من در شکل ِ تجزیه شدن ِ لب های تو سکوتی ناچارم، اتاق در ادامهی تو تمام میشود، من در شکل ِ تجزیه شدن ِ لبهای تو سکوتی ناچارم و اتاق در ادامهی تو تمام میشود. حالا میریزی. حالا بیرنگ تر از پوست ِ یک بدن با دو نیمکرهی مجزا که رویا و واقعیتاش را در تن ِ یک گل و تصویر آن در آینه در زیر باران سلاخی میکرد، میریزی. محیط را میگیری، اتاق تمام شده، سفیدی ابر از چشم ِ تو بیرون میزند، پرنده اینجاست و سرختر از آبی در باران نام ِ بوسیدن را فریاد میکند. من از لبهایم تمام شدهام، لب ِ یک جذام ِ بوسهخواهم من یا کم تر میکنم خودم را از کلمه. در تصویر خودم در آب به خواب خواهم رفت. تو بر جمود تن ِ سنگی من، درک ناشدن ِ زیبایی خودت از چشمانی که در آینه ترا میدیدند، خواهی گریست. گل ِ شکوفندهی بیمسافتام من که در حافظههای یک فلز تپاندهام رویا را. میچینیام. بر زیبایی موهات خواهی گریست، چشمهای تو آب را بخار خواهد کرد. ابرهای سرخ، پرندگان ِ تشنه، گل ِ نیلوفر ضمنی، معصومیت ِ مرگ، شهوت ِ زیبایی، جذام ِ بوسه، آینه، آینه، آینه. تن ِ سنگ ِ سیاه. پوست ِ سفید ِ ابر، هوای میشی، دقت در افتادن گل از زیر، در شیب ِ باران. بیرون تر از رویا ایستادهام در لبههای بیداری یک جنون. استخوانهایم خرد میشوند. تمام فرشتگان نعره میکشند، از پوست ِ خدا سفیدی میریزد روی خاک وقتی خنج میزند به صورتاش و من در آینه، رو در روی یک گیاه سیگار میکشم و به او از رویاهایی میگویم که از کاستن ِ وزن ِ تن ِ کودکی که هر صبح بر او لالایی میخواندم میگذشت. تو خوابیدهایی، محیط ساکت است، آسمان آبیست، ابر سفید است، اتاق در اتاق بودن ِ خوداش ادامه دارد و پرندهایی به شیشه میخورد. از خواب بیدار میشوم، پنجره را باز می کنم، تو در آغوش ِ زن ِ دیگری مست گریسته و خوابیدهای، رو در روی درخت سیگار میکشم، به رگ ِ سینهی سفید تو فکر می کنم که سفید بود و سبز داشت از تو و خون داشت در زیرش. نمیبارم. سیگار میکشم. دیروز تنات را با تن ِ دیگری شستهایی. میشکنم. میخندم. همهچیز کوتاه تر از شکل ِ ابتلای من به درخت شدگی اتفاق افتاده؟ فلز ِ بُرّام من که از خودم میکاهم تمام ِ ساچمههای آب را. تنام را چگونه دور بیندازم، چگونه دوباره در کاویدن ِ تو بمیرم، در آوار یک گل، چگونه بهار نفس بکشد.
من سیگار می کشم.
گل در اصابت ِ احتمالی یک قطره باران /
آینه .









