پاسخ ِ عینی.

-

 

 

سه چشم، که یکی اش قرنیه ایی آتش دار است، از زیر پوست ِ گل های تو، به روی سطح ِ ساعد ات می آید و آفتاب را می بوسد. 

در کُلاله‌ی تو نشسته‌ام من. پروازم چکه می‌کند روی بکارت ِ سفیدی از ابر. باران حالا اینجا بر حافظه‌ی جنین ِ گلی، نام ترا می‌گرید و از دست ِ ادامه دارت در باران، بهار را به ابتدای وقت می رساند.

در اینجا می خواهم ترا دوست داشته باشم. در آغاز چیز ها، می خواهم ترا از شکل ِ مد ِ دریا بیالایم و در زیر آفتاب رنگ های ترا دوست داشته باشم. 

می بینی چه کودکانه زیباست تلاقی زمان و کلمه در محیط ِ بوسه؟ می‌بینی چگونه وقت ِ دیده شدن از زجاجیه‌ی تو،  توده‌های یاخته‌ایی بی انتهام که فهم ِ رنگ را از مغز ما مخطط می کند؟ 

من نیستم این ها، این ها من نیستم . تمام ِ تاریخ ِ رویاهام در بیداری ِ سرزمین ِ تو باران می‌شود. 

می‌بوسی‌ام پرنده به بالا می‌داری‌ام پرنده، آغشته به باران داری‌ام، که ترم از ریختگی های یک بدن. 

پرنده تری حالا در من، آسمان ِ بی خطّ‌امی و من : 

انحلال ِ رنگ در یاخته‌ی آب‌ام. 

شرق ِ آفتابی‌ام !

و شب تر از تعلیق نور در فضا به چشم های تو فکر می کنم و زیباتر می‌شود محیطی که از چشم ‌های تو فکر می کند به تصویرش در آینه‌های مست. مست ترم حالا از هسته‌ی باران در عنبیه‌ی گل . مست ترم حالا در شقایق خوانی های مرگ .

در میان ِ این همه ِ بدن ، از فرم ِ تو ریخته ترم حالا در نای این همه نیلوفر در آب ریخته ترم در تو ، حالا که برم می‌کشی و به پرندگی داری در آسمان . 

و می ‌روی 

از دور می‌روی

می روی از دور 

تا قطعیت ِ سایه‌ی پرنده بر بوم ِ ابر، مشوش کند حافظه ی رنگ را، پیشانی شکافته‌ی عشقی با  شلیک ِ شقایق در حافظه‌ی جهان که از نو دوست می دارم‌ات. 

و شکافته ریه ات، فوج فوج ‌پرنده‌های بهاری کوچ ِ سینه ات می کنند در شعر / من هم یکی از همین کلمه هاتم که آغوش ِ تو رسوبی می داردم در گلو ، در بسته‌ی یک اشک ، زلاله‌ی توام.

به پایین نگاه کن. به تصویرت در آب، ببین مرا از من تو ببین ام مرا از تو که از دور می‌روی و دور می‌رود از تو آب‌های مسافر . ببین‌ام مرا ، در درون ِ تن ِ یک دست سفیدت، بخاری از خلا که می‌اندازد بر آینه بخار، لک روی ابری ست که در نوج ِ شقایق، نام ِ تمام ِ عاشقان را دارد. 

از نام ِ تمام عاشقان می‌آیی، با سه چشم که یکی‌اش قرنیه‌ی آتش گرفته دارد و یکی را زیبایی نذر آفتاب کرده مرا می‌بینی که زیباترم از احتمالات مرگ ام در خلا آغوش تو. 

ببین‌ام مرا با تمام ِ یاخته‌های حافظه‌ی چشم ِ تنها که در سایه ، به آب نگاه می کند و ابر گویا تر می‌شود در خواب. 

ببین‌ام مرا با تمام ِ تنهایی چشمی که در صورت ِ تو کاشته انسان را ، ببین ام با همین بدن های گل، با گل ِ تنها روی کره.  و رجعتی‌ست از تو به تمام کودکی هام در فهم ِ اهلی شدن شقایق ها و انسان و سرب که بارز تر از ابر به خواب های اشتراکی‌مان در فهم از شکل ِ کلمه‌ی عمق گذر دارد. 

ببین‌ام تو مرا/

 گل 

 

که می روی از دور.