- در یک اتاق کاملا بارانی

-

 

در اندیشه‌ی یک پروانه،پوست ْ بعیدی از سفیدی ِتوست که به متلاشی شدن ِ رویاها و قربیانگی ِ با آفتاب، رنگ را نزدیک به استوای تن می‌بیند. تو ایستاده‌ایی بروی آب‌های بسیارم، بروی سطح  ِ صورت‌های من و تمام حافظه‌های من را از یاد برده‌ایی و دست‌های من را گرفته‌ایی و ُ به پوست ِ خونی ِ من خیره شدی، به خونی که رنگ ِ خون ندارد و می‌دانی که من پیش از رسیدن ِ به بهار مرده‌ام. خوابیده‌ام. خواب دیده‌ام، به شکل‌های عشق فکر کرده‌ام و محیط در تحدبی از انسان فرو می‌رود که او را از مرگ دور تر می‌دارد. تمام ِ من حالا یک پوسته‌ی سطحی آب گریز است و بهار هم در من خواهد مرد. تو پوستی سفید تر از زمان را در غروب گریسته بودی، بروی سینه‌ی من و زنبق و زمان احتمالی ِ خشک شدن آخرین گیاه را بروی سینه‌ی من با آب حک می‌کردی. سینه‌ی من سنگی‌ست حالا و هیچ بوسه‌ایی نرم‌اش نمی‌کند. سینه‌ی من آبی‌ست حالا و هیچ صورتی نمی‌شکاندش زیبایی را در آن. سینه‌ی من فلزی‌ست حالا. من، من که سخت مرده‌ام و در حجم‌های بسیار تن ِ تو، خواب پرندگان، مادیان و تمام ِ جسم‌هایی را دیده‌ام که در سوختگی ِ سفیدها خود را خلاص می‌کنند. به سینه‌ی من سنگ می‌خورد، آب می‌خورد به سینه‌ام و تو با کلمه به سینه‌ی من شلیک کرده‌ایی و من افتاده‌ام در محیطی که تمام ِ تن ِ توست. تن ِ تو اینجا تمام نمی‌شود. تن ِ تو به عمق ِ تحدبی از انسان خواهد زد که با ریشه‌های بهار، دوانندگی ِ یک آوند را خواهد داشت تا زنبق را در آینده بر سینه‌ام بگریاند. تو حالا به تن ِ تمام شده‌ام شلیک کرده‌ایی و من جسم‌ام را گذاشته ام اینجا و از فاصله‌ایی که چشم‌های توست، به خودم، وقت ِ نبشتن ِ تا مرگ‌ام خیره شده‌ام. تو به من نگاه خواهی کرد، تو در من شفیرگی داری و رویاهای بهار و گیاه و تمام ِ اشکال آفتاب را در من خواهی سوزاند. تفاوتی دارد با شب اینجا از تن ِ مثله‌ی شعر، فاصله‌ی چشم‌های تو تا به بدن های بسیاری بیاویزم. به تمام ِ تن‌ها دست می‌برم و به تو دست‌های خونی من خیره شدی که رنگ ِ خون ندارد و به تمامی اشکال سینه‌ام شلیک می‌کنی. از محیط به شکل ِ پُر تنی با چشم‌های میشی ِ معصوم‌وار دیوانه و از محیط به تنی سپید با عنبیه‌های عتیق سبز و بی‌هویتی بهار و از درون ِ حجم به شکل ِ بیداری صورتی در جنازه‌ی آفتاب که می‌توانست نوجیدن ِ عشق باشد، به دست‌های تو می‌خواهم تا پناه بیارم، تو که سخت زمان را از خود گذر داده‌یی و تمام ِ احتمالات مرگ ِ یک قلب را در فصل‌های بدن از یاد برده‌ایی و آفتاب، توهم ِ من است که در محیط این بدن‌ها را می‌بیند. رگ ِ سبز ِ سینه‌ات و شکل ِ پیوند ِناخودآگاه ِ من به بدن ِ تو در وقتی که از تن ِ خودم خلاص می‌شوم:

من مرده‌ام. بدن ِ من را روی دست می‌برند، به بدن‌ام تف می‌کنند، روی من نهیب می‌زنند، از من سواری می‌گیرند و به زیبایی ِ من خیره خواهند شد و از لب‌های من خون می‌مکند و به من سیلی می‌زنند و دندان ِ شیری مرا می‌کشند و من را خفه خواهند کرد و در آغوش من خواهند گریست و تن ِ تو تنها با من مهربان بوده و من مرده‌ام. بدن ِ من را روی دست می‌برند. از بالای ِ دست ها، به منظره نگاه می‌کنم. به بدن‌های کودکان ِ من، به شکل ِ خفتن ِ در آغوش ِ تو و هوش ِ غریزی من، شعر را صادق‌تر از عشق به سمت تو شلیک خواهد کرد. تو تنها مانده‌ایی و از چشم‌های خودت به مرگ ِ من نگاه خواهی کرد و حافظه‌ات را از یاد برده‌ایی و به پوست ِ خونی ِ من نگاه خواهی کرد که پوستی ندارد. بعید تر از بهار ایستاده‌ای در اندیشه‌ی پروانه‌ایی که خواهد مرد. پروانه‌ایی رنگی که عمر ِ کوتاهی دارد و در حافظه‌های کوتاهی رنگ و شفیره، بدن‌اش را از دست‌های تحدب انسانی بیرون خواهد کشید:

دریایی، سکوت‌وار، شفاف و از صدای شکستن ِ بغض هوا در لحظات ِ قبل از مرگ ِ نور در تن ِ تو، عظمت محیط رنگی سپید می‌گیرد که دقتی آفتابی به وقت دارد. تن‌ات را بی‌قلب گذاشته‌ایی از محیط دورتر و نبض باران در بعیدی از پوست ِ توست که حافظه‌های گریستگی تنی که بروی دست‌ها می‌رفته را می‌باراند بر روی زنبق. در تو شن بودم. در تو، شکل  ِ ابتلای به دریام، رفتاری وحشی تر از زیبایی داشت و غریزه‌ی شعری من از پوست ِ سفید و رنگ ِ خونی که خون ندارد، پروانه‌‌تر بود. پروانه حالا می‌جهد به گل، پروانه بهار را متلاشی خواهد کرد، پروانه تن ِ آفتاب را در قلب ِ خود تبخیر خواهد کرد و تو پروانه خواهی بود. تو پروانه‌ایی که به یاد نمیاری میل ِبه مدام ِ شکوفتن ِ گیاه را در بی‌زمانی‌های مثلگی آفتاب که از گُل بودن‌اش، از شکل ِ قطعی گیاهی‌اش، از تمرکزش در فضایی ورای خواب به بهار بیاویزد. تو پروانه خواهی بود و بر انطباق ِ تن‌های سوخته که در طیف های رنگ حافظه‌ی مرگ خود را در بدن محیط می‌کنند خواهی گذشت و در نابودگی ِ واقعیت ِ شکل پوست ِ سینه‌های من به تن‌ام شلیک خواهد کرد، عنبیه‌های مجروح تو. تو در سینه‌های من بسیار خواهی بارید. سینه‌های سختْ نرم ِ من، بدن ِ بی‌تن‌ام، آینه‌ی گریخته‌ی از من و نرمی ِ رفتار ِ بادهایی که از  ابری حنجره‌ات بر شیب ِ گور من خواهند بارید، گُل خواهد داشت. گُلی که آن را آب نخواهد برد و ستاره‌هایی در سینه‌ام خواهی کاشت که آب آن را نخواهد شکوفیدن و باران که خورشید را خاموش نخواهد کردن.

 

اعترافات:

اینجا محیط ِ شعر است. واقعی‌ست و از برخورد ِ سخت ِ تن ِ تو به تن‌ام بعد از گذشتن ِ از تن ِ من، بازمی‌گرداند تصویر ِ من ِ کودک را به خودم: به بهارهای خونی ْ از ترکیدن ِ رگ سبز سینه‌ی تن سفید ِ تو زیر دندان‌ام. من کودک بوده‌ام، حیوان بوده‌ام و عشق ِ به تو، الفبای دیدنی از من را در فضایی منفرد از محیط به درون ِ قلب‌ام سوق می‌داد تا حافظه‌های محیط را به یاد بیارم و تمام ِ سوختگی‌های صورت‌های زیبای در دریا را به عظمت ِ شکل بارز قرنیه‌های تو در محیط ببخشایم. قرنیه‌های تو سهمگین بود. قرنیه‌های تو، حقیقتی منزوی از تنهایی ِ من را در خودش می‌گریست و من بر تکثر زیبایی تن‌های تو که کودکی مرا به بهار می‌رساند در اندیشه‌ی یک شکوفه بودم. از چشم‌های میشی او گذشته بودم و در سفید ِ پوست ِ شعر او افتادم و سفید ِ همیشه، ردی از سرخی بکارت ِ مرا با خودش به درون ِ قلبی برد تا رویاهای مدام‌ام را در تن ِ او، در زیبایی بالغ شونده‌اش و در غایت ِ شکل‌های زیبایی چشم‌های آهویی‌اش دیوانه کنم. او اما مدام ِ نبض باران در من بود. اوی دیوانه‌ی پشت ِ میله‌ها، اوی گریسته‌ها، اوی رسته‌ها از انسان و اوی خداوندگار ِ شکل پذیری آبی که حافظه‌ای از دریا را در افق ِ همیشه‌ی چشم‌اش و از زهدان ِ حنجره‌اش بیرون می‌کشید و در مثلگی‌های شعر، فراموشی‌های بدنی داشت که برای به یاد آوردن ِ محیط ِ انسانی‌ام در او می‌باریدم. و اوی کودک، اوی پرنده، اوی جنون ِ یک کودک ِ ابدی و اوی بی‌صورت که از عمق ِ آب برمی‌خاست و در رفتار ِ غریزی تن‌ام با عشق، بدعتی از آغوش را به شکل ِ جسم اضافه می‌کرد و از بدن‌ها می‌شکست و در باران می‌ریخت و در شدت باران از حجم ِ نابودگی ِ بدن‌اش در عشق، لذت می‌برد، ایستاده‌ست اینجا، در فاصله‌ایی از تن ِ من و به زیبایی سوختن ِ یک ستاره نگاه می‌برد.

تو ایستاده‌ایی آن‌جا، توی وحش ِ گیاهی که خون ِ گیاهی‌ات، واقعا خون دارد. تو واقعا خواهی مرد و خون‌ات رنگ ِ خون دارد و تن ِ واقعی یک انسان را داری که زن است و با دست‌های خودت، دست‌های من را گرفته‌ای و دست های من را گرفته بودی و از اندام‌ام دورم کردی و در قرص کامل ِ ماه به ریختگی ِ کامل ِ من، منی و آغوش‌ام در شکل‌های فلز، تمرینی از اتصال ِ قلب به بدن به بدن به قلب را داشته‌ایی، هماره مرگ‌های تازه خواهی داشت و مرگ در بدن ِ تو هماره شکل‌های تازه خواهد داشت و در اندیشه‌ی یک پروانه،پوست ْ بعیدی از تو خواهد بود که به متلاشی شدن ِ واقعیت ِ بدن و غریبانگی رفتار یک باران با ِ رنگ در استوای مرگ، نزدیک به استوای آفتاب، عنبیه‌های گیاهی خود را رها خواهد کرد و محیط را خواهد گریست:

در یک اتاق ِ کاملا بارانی.