
-
در تصعید ِ بوی گردن ام از برگی که آخرین عطر شکوفتن ِ حدقه ایی سرخ داشت، حافظهی شامهی ترا به شقایقی در ماه آویختم و بر چهرهی ستارهی سوختنی ِ خودم خندیدم: به زیبایی یک عشق. حالا همهچیز سرخ تر از گوشتهی گل در آوند تصویر به چشم ِ زمین میرسد، حالا که زمین سپید تر از محیطِ سینهی تو، خودش را در آب میبخشاید به تصویر، ایستادهام در لحظهایی قطعی پس از مرگام. زمان ِ شکستن ِ شیشهی بوی من، در طیفهای رنگ ِ یک خواب، که بیداری را عمیق تر از بغض در کلمات ِ مثلهی شدهی شعرهای اشک، بروی آب بخواند. این مستی ِ مدام است، که بیرون میزند از هندسهی آسمان، یک صورت ِ فلکی منتظم را در رقص ِ گردن یک شاخه، پس از پایان فصل در هوا. ما اینجا در خشونت ِ یک شکوفه ایستادهایم، در شک ِ ابر، به دریا، وقتی که از تن ِ خود میافتیم در خوابهای رنگی. و تو روشن تر از حبههای باران رنگ را میبخشیدی به صورتهای احتمالیات در برخورد ِ با زیبایی، وقتی که بی تنی ِ بلور های شکستهی آینه را در جنون ِ رگی تنها از کلمه میچیدی، بیصورتی ِ من، برخورد سکوت بود با شعر: برخورد ِ سکوت ِ میان ِ خلائی نامتناهی از دو محیط ِ عدم که از لبهاشان فاصلهایی برای دور تر از عشق میساختند، با دهان های نیمهباز. در عصبشناسی یک نور، دقت ِ بوسه، عقل ِ دریایی ِ تبخیر شدهی انسان، بر میخاست دایره از فلس ماهی تا شکستگی ِ تصویر خودش را با سطح آب قطع کند، و این بی رنگی ِ شور از آب، تازه تر می کرد زخم ِ بودن ِ سطح ِ مقطع مرا. جهان را به یاد آوردم. جرم ِ جهان را در حجم ِ سایهی ترقوههای تو روی لبام به یاد آوردم و از استخوان ِ سفید ِ بدن ِ تو،
شکست سایه، پس جهان را به یاد آوردم، و در پوست ِ بال پروانه، رنگسوختگی های زمینی را به جنون ِ بیانتظام حواس ِ پنجگانهام بخشیدم که شهید ِ لحظههای قطعی بوسهی تو باشند در خواب. تا استوای بیکرانگیات، برف پیش میرفت، زمان در تو، سفیدی یک حبه برف را داشت که در حرارت ِ خشم ِ یک شکوفه، تبخیر میکرد خودش را و روی پوستهی گل، هوا های ریهی من، از تو آغاز می کرد تعریق روی پلاستیکی که نعش ِ متلاشی من در آن بود. این تنزدایی از کلمه، بیصفت نویسی، تحدبگیری ِ از بوسه همه در تن ِ شهید ِ من، که در درون ِ یک پلاستیک جمع شده، جایی دور تر از زهدان ِ مادرم، مرا به تمام ِ اشکال خفگی با آب نزدیکتر می کند: و بر آب خم میشوم تا با زیبایی ِ صورت ِ تو وضو بر غم بگیرم/ تن ِ انسانیام، تعادل ِ محیط را، مثل یک تکه نایلون در دشت ِ شقایق به هم میزند، تن داشتنام، حجم ِ اشکی که غم را از خلوص ِ کودکی دور میکند، در خواستن ِ بوسه، نماز بردن به غم ِ نامتناهی ِ چیز و آب های مست که از گونههای پروانه تصعید میشوند در محیط، قطعیت ِ حضور تو بود، در تصعید بوی گردنام از برگی که آخرین عطر شکوفتن ِ حدقه ایی سرخ داشت.
اما آیا، حالا بر سرخی میخندم؟









