- در فضایی پیش از تپیدن ِ قلب.

 

در فضای پیش از تپیدن قلب 

( در سپید ِ تر  / یا خون از کجا خواهد رسید. )

-

من که از تمام ِ حجم های دنیا، یک جرعه از باران ترا به دل رجعت داده‌ام، سهم پرندگی از یافتگی آسمان خواهم داشت و با جسمی لطیف در مسافتی از عقوبت ِ بهار ایستاده‌ام که عِطر گل را دیوانه خواهد کرد و به محیط خواهد باراند وقت را. حالا آسمان یک سطح ِ صاف خواهد بود. حالا تمام ِ آسمان یک بکارت ِ ابری مدام خواهد داشت که بر زیبایی  ِ تو نور خواهد بارید و تو چه قدر در این سطرها زیبا هستی. در فاصله تو چه قدر زیبا هستی، در نام ِ تمامی پرندگان زیبا هستی تو، در شکل ِ بارانیدن ِ تن‌ات به بهار - در وقت - چه قدر زیبا هستی و از ادامه‌ی اندام من، بهار را بیرون خواهی کشید تا بر نور، حواسی منسجم از مَرمی رنگ را به جسارت ِ یک چهره‌ی بی‌صورت نزدیک کند. تو می‌کاوی، تو می‌کاری، تو آسمان، گیاه و پرنده را در حنجره‌ات می‌کاری و غریزه حالا می‌تواند در شکل ِ پیشانی ِ جرم انسان بودن را فرو ببرد، جرم مرمی رنگ را تا آسمان تحدبْ بروی تمام ِ زوایای‌ بدن‌ام باشد. بی‌ضلع بیرون خواهی کشید از عمقی از ادامه‌ی شعر به محیط در خیالات ِ مرگ، هندسه‌ی رنگ را حالا تو و خورشید رفتاری بدوی با محیط خواهد داشت. خورشید در تو کودک خواهد بود، پس چگونه چشمان ِ تو زیبایی ْ از ازل دارد و در اصطکاک  ِ شَمِّ بهار با محیط، میلاد خواهد شد، خورشید. مبتدای آفتاب و کلمه تو خواهی بود، تو که خواهی گذشت، تو که از جسم ِ لطیف ِ سینه‌های من با سرفه‌های خونی و وصله‌های بوسه خواهی گذشت و بارانیدن ِ محو داری در ابر، فضای شعر را در درون ِ خودت منقبض‌تر از تپش ِ خون در ماهیچه‌های رگ خواهی داشت و راز ِ رنگ را در پختگی ِ قرنیه‌های خودت به باران می‌آری حالا که در یافتگی‌های بکارتی از آسمان، بر اشکال ِ شهید عشق، تجسد یک دنیای کاملا حیوانی را بباراند.

من چگونه خیرگی ِ بر سطح را در فرورفتگی کره در پیشانی می‌بینم وقتی که مرده‌ام، وقتی که تمام ِ محیط را در انزوای از فاصله‌ها خواهم داشت و همه‌‌ی چیزها می‌تواند فقط یک چیز باشد. من از سیمان دیدن، از باران، از چیزهایی که به روی سطح پوست ِ تو می‌خورند، تو به آن ها خواهی خورد و در آن ها فرو خواهی رفت، در تو دیدن تمرین ِ وقت می‌کنم. تو دیدن فاصله‌ایی با توست، کاویدن ِ اصطکاک آب در تو، برخورد سیمان با تو و یافتگی شکل‌های کودکی ِ در تو در جایی در درون ِ وقت رخ می‌دهد و مرمی به حیوان شلیک می‌کند، مرمی بدون ِ دست ِ من، من بدون تن‌ام، بدون ِ بدن در فاصله‌ایی از انزوای محیط را در تو خفتن به ورید ِ گیاهی ِ عشق نزدیک می‌دارم و کلمه افتادن از بارانیدن به باریدن را در تو خفتن در جایی نَمیده که سوی نورها رفته آب و ُ من به چشم‌های تو نگاه می‌کنم. تو بر محیط حائل می‌شوی، به رفتار خورشید در برخورد  ِ با گیاه فکر می‌کنم و دستم در دائمیت سایه‌ی بهار می‌رود و دستم را از موهای تو بیرون نمی‌کشم، تو در من شفیرگی خواهی کرد و بهار در زهدان ِ تمام وقت‌های جهان به خواب رفته‌است و وقت در شکل ِ دوار قرنیه‌های تو و محیط در تن ِ تو و آسمان در کف ِ دست ِ تو و انطباق ِ شعر با تو، با توی مبتدای دیدن، در چگالی ِ یک شمع خواهد بود که شب را سبُک رها خواهد کرد. من از جسم‌ ِ تو می‌افتم. از حائل ِ رفتار نور بر پوسته‌ی پروانه و از رنگ به اینجا خواهم افتاد و در گرای یک محیط ِ عینی، شعر را بدن‌مندی حقیقت ِ جهان ِ منطبق بر تو خواهم افزود با تمرین ِ نگاه کردن ِ تو. در مثلگی‌های وقت ِ انسانی که سطح ِ شعر را بر تن ِ صفحه پخش می‌کنم، خورشید هم در رفتگی ِ در تن ِ گیاه، هویت ِ محیط را می‌برد در زمان ِ مسِّن ِ تو و توی بهار می‌توانی حجمی از سایه را به درون ِ وقت ببری تا که نور حائل ِ بر تو باشد و من در اندرون ِ شفیرگی‌های تو به خنثی کردن ِ رنگ ِ وجه‌های تو کاویدنی نیامده باشم در بدن‌های باران وقتی که سطح شعر را در اضلاع محیط منقبض می‌کنم. رَگ ِ سیمانی دارد محیط، تلاقی ابر دارد گیاه و پدیدن ِ شعر تو در منتهای تصویر - وقتی که چشم از رویا می‌افتد - حنجره‌ی یک خواب را به فضایی گسترده‌تر از اتاق می‌آرد. فضا می‌تواند ستون ِ فقرات ِ یک حشره باشد، تن ِ ستاره یا گلوله های در محیط و باران و تو حب می‌کند شعر را در چیزی ورای فضا، تو خنثی نخواهی کرد انتحار روایت را با بی‌بدنی‌ات. رخداد ِ تو، امر  ِ بارزی‌ست که به درون ِ سطح زده. رخداد ِ تو مرمی فرورفته در عقوبت ِ جسم ِ لطیف است، آغوش تو، بدن‌مندی محیط در تو و احیای سکوت ِ اشیای در تو و زمان ِ در تو و توی در زمان که نمی‌آید و توی در زمان که رفته‌ست و با خود شکلی از همیشه را می‌بَرد، هوش ِ انسانی من را مبتلا به عشق می‌دارد و آفتاب. من از برخورد ِ با سطح ِ تن شعر در محیط و در برخورد با سطح ِ محیط در تن ِ شعر، از تو زیبایی را زدوده‌ام، بهار را و وقت را و در مرگ ِ قطعی لحظات  ِ پس از شکوفیدن آخرین بهار در پیشانی ِ فضا، عمقی همیشه از نیامدگی چیزی که به غریزه ابتلا دارد را در تو بارانیده‌ام و در آب‌های باران خواسته‌ام تا احتمالات محیط را بیاسایم. محیط سترون خواهد ماند، آب به همه جا رجعت خواهد داشت، اما محیط سترون خواهد ماند چرا که توی بارز در عمق ِ پیراهن ِ محیط فرو رفته‌ای و شکافته‌ایی تن ِ جهان را با  حجمی از بودن‌ات که به قدر یک آغوش است - . توی بارز، خیرگی ِ به تو، فرو رفتگی ِ در تو، به یاد آمدنِ از تو و فراموشی ِ با تو و تمام ِ مفصل‌های یک بدن‌اند که می‌توانند به درون منقبض شوند و منِ مبتدای  به کودکی ِ در تو، به چیزی پیش از آغاز روایت خواهم رفت، به چیزی در سطح ِ تک بعدی بی‌زمان که در آن‌جا به تو رسیدن را و گذار ِ وقت ِ از تو را و عبور باران ِ در تو را و پروانگی ِ رنگ ِ با تو را، به محیط با زخم ِ پوست ِ شعر خواهم افزایید، در فضای پیش از تپیدن ِ قلب. تو چگونه خوی حیوان را در من تعلیم می‌دهی، رفتار باران را در من، تپیدن بهار را در من و زمان را از من می‌کاهی، من که از تمام ِ حجم های دنیا، یک جرعه از باران ترا به دل رجعت داده‌ام، سهم پرندگی از یافتگی آسمان خواهم داشت و با جسمی لطیف در مسافتی از عقوبت ِ بهار ایستاده‌ام که عِطر گل را دیوانه خواهد کرد و به محیط خواهد باراند وقت را:

در کاسه‌ی زانوی تو که آب باران در خود جمع خواهد کرد، تو پیش از غریزه‌ی گیاه، زمان خواهی داشت، تو نخواهی مرد، تو بارانیدنی بی تن ِ ابر و رفتار  ِ ضمنی محیط داری در خود، وقتی که در من فرو رفته‌ای و رویا‌های ترا در محیط ِشعر، به سطح بهار می‌افزاید بدن‌های من: اینجایی در فضای پیش از اصابت ِ دو قلب به هم در وقت ِ آغوش، اینجایی در فضای پیش از اصابت ِ گیاه و باران، اینجایی در وقت ِ قلمه زدن ِ تن ِ محیط به قلب ِ روایت انسان.

تو اینجایی و سایه‌‌ی در گیاه، رفتگی نور از زمان را با خود به ادامه‌ی محیط خواهد برد.

من اینجا هستم، در انزوای فاصله از معنا.

من اینجا هستم و در تو حائل می‌شوم.

من اینجا هستم و در تو خواهم شکستیدن.

من اینجا بوده‌ام با خون ِ پروانه، با رجعت ِ آب و با ناگریستن ِ بر و تن‌های بی‌شمار و َ 

                             مرگ .

 

من اینجا هستم، به تو نگاه می‌کنم و ریه‌هام از حجم ِ هوای بهار پر می‌شود در انطباق ِ فاصله با تن ِ تو که در رویا به من می‌رسد و شکافتن ِ رنگ در تن‌ام تا کاویدن ِ پرندگی ِ در تو را در بلوغ ِ آسمان بیالایم:

 

یک سطح ِ سپید  ِ تر.