- تجسد بهار در اتاق .

 

-

در استوای تن ِ دریایی تو، خون ِ خورشیدی ِ من لحن کودکی‌اش را به یاد می‌آرد و به سرپنجه‌های حافظه‌ی شن ِ انسان می‌‌کشاند زمانی از  جهان را تا در انتظار بوسه، قلب ِ مدام داشته باشد: قلب ِ مدام ِ تمام اشکال یک صبح، قلب ِ مداوم ِ دریا و قلب ِ تازه بسته شده‌ی یک جنین که بدنی بی‌شکل دارد. سیمای توست هر جا که می‌افتدد کودکی ِ خورشیدام و در کودکی‌، با صورت ِ تو نگاه می‌برم به اضلاع ِ یک شکوفه که جرم ِ تمام ستارگان را در سینه پخش می‌کند. ستارگان ِ مشرق این‌جا رنگ دارند، و وقتی که بمیرند مثل جوهر در آب، حافظه‌ای از شعر را در تن ِ بی‌وجه ِ زمان پخش خواهند کرد، اما دریا، لحظاتی از تن ِ توست، بهار هم، و محیط می‌تواند در ریختگی‌های بدن‌ام از من، شکل ِ زیباتری از مرگ را به روی سطح بیارد، بدون ِ صورت.

در رفتار زاویه‌ایی از عمق دست ِ تو یک پرنده خفته‌ست. پرنده که ضربی از بهار را در محیط فراموشی صرف می‌کند و برای امتداد ِ شکل گل ها، عمقی از ابر را می‌کاود با همان زاویه‌ی بعید، با شکل ِ سمای گل‌های سرخ که به جبر یک نور گرفتار شده‌اند، تن ِ گیاه زیر ضرب باران خواهد شکست و پرندگی ِ تو منظره‌ایی‌ست که با فاصله به محیط نگاه خواهد برد - بی‌ آسمان تا به خواب ِ رنگ ها رجعت کند و به خواب ْ رنگ ببخشاید. حالای طیف‌های توست که بر سطح ِ محیط پخش شده، حضلولی بال ِ تو نیست که استخوان‌ تن ِ خواب‌های من را فرم ِ نوی جهان می‌شکاند به ضرب ِ یک پلک، تو بهار را مصرف نخواهی کرد برای کلمه و شعر از همین‌جا تمام خواهد شد. 

شعر گواه به جداشدگی ِ تن من از زهدان محیط خواهد داد و در جبر یک سما، من رنگی ناچار در مسافتی از نورم که به محیط مبتلا خواهم بود. 

دندان شیری کودک و معصومیت ِ جنونِ آب مرا به سمتی از ریشه‌های تو قلمه خواهد زد، تو بر من حائل خواهی شد، تو حضلول ِ تن ِ من را به محیط نزدیک خواهی داشت و تو تعبیر تمام مفصل های بدنِ آب خواهی بود در استوای تن‌ات.

و شعر اینجا می‌افتدد.

شعر اینجا می‌شکند و رنگ در حافظه‌ی محیط پخش خواهد شد.

حالا از دایره‌ی تنه‌ات بگو، حالا از تمامی ِ عینیت یک زخم بروی سطح ِ بدن بگو، حالا به من از شهادت شعر، بر فاصله‌ی تن‌ام با محیط بگو و به از یاد رفتگی ِ زیبایی تا فساد نپذیرد. من همیشه طیفی از فراموشی را در سرم نگاه داشته‌ام تا زیبایی فساد نپذیرد، تا در مسافت های نبشتن ِ شعر، شکل ِ پرندگی دست‌های تو، حواس ِ تن‌ام و بلوغ ِ من در شعر و شعر در من و فاصله در شعر و شعر در فاصله ایی از محیط را به بخشایندگیِ عنبیه‌های تو نزدیک‌تر بسوزانم. استخوان‌ام می‌شکند. می‌خندم. بدن‌ام در لحن ِ بوسه‌های تو تِم دریا می‌گیرد، من در شعر مرده بودم، پس تو چگونه مرا به یاد خواهی آورد وقتی که در فاصله ایی از حقیقت ِ آب ایستاده هستی و به من نگاه می‌کنی. تو چگونه خواهی دانست که من چگونه بوسیدن را برای انطباق خورشید با کانون ِ عدسی برای سوختن ِ قلب انتخاب خواهم کرد و زاویه‌ی دست ِ تو چگونه بر تن ِ من خواهد بارید که در تو به خواب رفته ام و به دهان ِ یک کودک رسیده‌ام. دهان ِ یک کودک که خواهد شکافت، دهان یک کودک که گیاه خواهد بود، که باران خواهد شد، که تمامی ِ زوایای بدن ِ تمام فلزی من را خواهد شناخت و در انشعاب ِ حرکت یک گلوله در آب از نورهای تو عبور خواهد کرد و به قلب ِ سخت من خواهد خورد تا در احتمالات مرگ‌ام، به ضرب‌های شفیرگی زهدان ِ پرنده‌ی تو نزدیک تر باشد. اینجا کلمه، مویرگ شعر است و خون در محیط پخش خواهد شد. عنبیه‌های تو به کلمات ِ سپید من نگاه می‌کند، عنبیه‌های تو، محیط را از باران خواهد گرفت، عنبیه‌های تو بروی بدن ِ درونی باران و شعر قدم خواهد گذاشت و تو نخواهی افتاد و شعر افتاده بود و تو شکستگی‌های خودت را در قلمه زدن به بدن ِ شعر موقر تر خواهی داشت از افتادن ِ یک برگ در لحظاتی پس از پایان ِ تمام بهارهای جهان:

وقتی که خورشید رفته‌ست.

تو خواهی آمد. آمد با تو و خواستن‌ات فاصله خواهد داشت. اینجایی، می‌بینی، نفس می‌کشی، لمس‌ می‌کنی، می‌شنوی، می‌خندی و کلمه از شعر فاصله می‌گیرد. خون از محیط و من از مرگ و فاصله از تو و همه‌چیز عادی خواهد بود. تو لبخند خواهی زد با همین تن ِ عادی‌ات، با فرسودگی ِ زانوت، ورم ِ پشت لثه‌ و قلب ِ سخت‌بهاری‌ات لبخند خواهی زد. من به تو نگاه می‌کنم، بر تو حائل می‌شوم، با ریه‌ی سخت فرسوده، با پوست ِ ناسور و با بلوغ ِ کلمه در تو، با قوام ِ تن ِ دریایی‌ام در تو تبخیر خواهم شد و جوهر در آب و خون در محیط و َ شعر اینجا در لحظاتی پس از بهار، تا احتمالاتی از ابد ِ زمان، امتداد حرکات ِ یک پرنده را خواهد کاوید که به رنگ  ِ گُل برساند بهار را و در توازنِ  مرگ با شعر، من ترا بارها خواهم بوسید. بارها ترا در مرگ بوسیده‌ام، در خندیدن، در دیدن، در لمس، تنفس، شنیدن، نمیدن ِ باران به تن‌ات و تنیدن ِ فساد ِ گیاه به تن‌ات. بارها ترا در جنگ بوسیده‌ام در خواب، در نعنا، در دشت، در سترونی حافظه‌ی عشق ِ تو، در بارز بودن ِ شکل ‌پرندگی‌ات از مسافت ِ یک قو و معصومیت جنون ِ آب. 

پنجره باز است. رفته بودم بهار را ببینم. یک گل را دیدم که زهدان ِ شفاف داشت و گل بنفش و راز رنگ را تو می‌دانی. می‌روم که پنجره را ببندم. پنجره را باز گذاشته بودم که وقتی می‌آیم اتاق بوی بهار بگیرد. سیگار کم کشیده‌ام. خواستم تا بهار تنفس کنم. از تو فاصله داشتم. بهار از سینه‌ام فاصله گرفت. می‌روم تا با اشکال ِ رویای ِ تو، در یک اتاق ِ بهاری، چیزی بسازم و به فراموشی تن‌های شعر که اینجا قلمه‌شان زدم فکر کنم. اتاق، یک محیط کاملا عادی‌ست. امروز بدون تو در خیابان جهنم بود. اتاق یک محیط کاملا عادی‌ست که بدون تو یک اتاق خواهد بود. من رفته بودم بهار ببینم و تو راز رنگ را می‌دانی. از انسان‌ها زدوده خواهم بود. به قدری ساکت‌ام که شعر ِ من احیای سکوت ِ محیط است، قاصدک ِ فلزی را در میدان کاشته‌اند و من در منطق ِ محیط خواهم دانست که طبع فلزی انسان از کدام زاویه خواهد پیچید و در کنج ِ پریدن‌های گیاه روی سطح‌های فلزی یا به نور، به تنهایی فکر خواهم کرد. می‌ روم پنجره را ببندم. اتاق سرد است. می‌روم تا با اشکال ِ تو، فراموشی یک رویا را به خاطر بیاورم. تو راز رنگ ها را می‌دانی و چشم‌های تو الآن بسته‌ست. سبز به رویا نزدیک داشته‌ای. محیط تاریک است، پس تو می‌توانی اینجا باشی. بوی بهار می‌آید، حتی اگر پنجره را ببندم و در اتاق به تمام حافظه‌های بدن و محیط فکر کنم و بدن و محیط در اتاق مثله شوند، این اتاق، یک محیط عادی خواهد بود که بوی بهار و ترا خواهد داشت. مثل قاصدک‌های فلزی در میدان، که تجسمی از بهار را به کجا خواهند برد. تو بارزتری اما. تو راز رنگ را می‌دانی. امشب ساعت نبسته بودم. چیزی از تن‌ام کم بود. تو این را می‌دانی و وقت به ما خواهد خندید. من به تو نگاه خواهم کرد. در تو بالغ می‌شود شعر، در تو بلوغ می‌گیرم و به زمان بی‌اعتنا خواهم بود. به اشکال آب. بر تو حائل می‌شوم. حضلولی ِ رنگ در تن ِ توست. زیر نور آفتاب تو به خواب خواهم رفت و در خواب‌های رنگی، کلمه‌های منجر به تو، رویای صادقه از میل به خواستن ِ چیزی‌ست که نخواهد آمد. پنجره باز است و اتاق سرد خواهد بود.