- در یک فضای کاملا ذهنی

-

 

درست است، درختان طیف های مختلفی از سبز را در پنجره‌های ِ تن تو، نذری از منظره به باران خواهند کرد تا مثلگی حافظه‌های چشم در محیط، بارزتر شود. درست است، من در تفکیک نفس‌های عاشقانه، مست‌وارانه، غمین، جنون‌دار و وحشت ِ از اعدام نگاه داشته‌ام حجم ِ هوای ریه‌ام را،  اما وقتی مادیان می‌تواند چَم شعر را بلغزاند و قلب با یک گلوله خواهد مرد، من دست‌های خودم را به پوست‌های فلز می‌بخشایم تا در تلاقی یک گلوله و قلب، شکستن ِ رنگ‌های قلب ِ بلوری در فلزی که رنگ نمی‌خواند را به نذر‌های باران و صورت‌های بی‌شمار من نزدیک کند. پس من مادیان را خواهم کشتن. 

 

دست‌ام را ببین، اسب را ببین، ببین که می‌رود اسب از منظره و خون در منظره و می‌کوبد نبض من به پنجره‌ی سبز جنگل که جنون ِ شخصی پلک‌های ترا از کثافت ِ قلب‌ام سترون کند. همیشه در من هیچ‌چیزی نخواهد مرد و من مادیان را خواهم کشتن. 

 

توی مرگ در من ابدی خواهی ماند، فضای خالی ِ ساختن ِ دست‌های تو از خاک‌های سبز این‌جا خواهد بود و من همیشه فضایی کاملا انسانی را در فاصله‌ی تو خواهم داشت که با طیف‌های جنگل آن را پر خواهم داشت. باید می‌پذیرفتم. باید قتل‌های کودکی را در قلب‌ام می پذیرفتم و کدری نذر باران را در جنگل و رمیدن زیبایی اسب از منظره‌ی عشق: از چشمی که دیگر معصوم به آب نخواهد نگریستن و ناگریستن ِ من بر تن‌ام. بر تنی که با آن خشونت ِ اصابت بدن‌ها را داشته‌ام و در فاصله‌ایی منطقی از بلور و خون و عشق و منطق نگاه داشته‌ام بهار را تا رنگ ها را در طیف‌های تعریف پذیر کلمه به حبه‌های باران بدهم. حالا از سپیدها گذشتن‌ام را، پیچیدگی شکل ِ ماندن خون در قلب و نرفتن اسب را از منظره حالا، شکستگی های بلوری یک قلب ِ جدا از تن و اشهد ِ بهار در محیط را حالا می‌توانستن جدا از تن عبور دادن و فکر کردن به حافظه‌های اشتراکی تو و عطر باران و کودکی و بوسه را اینجا در شیبی از کلمه که از تن ِ من عبور نخواهدن کرد را اینجا نگاشته‌ام شاید. 

 

همه‌چیز احتمالی از مرگ است و من توی مرگ را ابدی کرده‌ام در ابعاد اشهد ِ یک بهار در محیط و خاک‌های منزوی یک ستاره که فضای خالی کودکی و گیاه و خون ِ خودم را در آن می‌برم. من ابدی کرده بودم رفتار عشق را در محیط شاید و تمام این‌ها از احتمالات گردش مفصل، لب، بدن، مرمی و حافظه‌های اشتراکی بود که من به آن ها عشق می‌گفته‌ام. من به کودکی ِ بودن ِ در کنار تو عشق می گفته‌ام. من به نهایت ِ جنون‌های معصوم ِ قرنیه‌هایی که جز از هم چیزی را نمی‌توانستن دیدن عشق می‌گفته‌ام، من از اصطکاک دو تن ِ روی هم، من از مداومت جوهر و خون و من از ساختن ِ دنیا عشق می‌گفته‌ام و حالا ایستادن و سکوت‌ام احتمالی به مرگ ِ چیزهاست که از آن ها دورتر می‌ایستم و به دندان‌های شیری یک جنین فکر می‌کنم که در چشم‌های بارانی‌اش حافظه‌های جنگل را مثل تیری که مادیان را می‌کشد باز می‌کند و در انزوای ستاره می‌خسبد و در خسبیدنِ شکل در ستاره‌ها به بلوغ ِ حنجره‌ی تو و اشهد بهار در محیط فکر می‌کند. پس من محیط را بسط می‌خواهم دادن اما تن‌ام نمی‌گذارد. تن‌ام سوخته‌ست. از بدن‌ام نفرت دارم و هروز در آینه به زیبایی‌ام خیره می‌شوم. من واقعا زیبا هستم، پوست سفیدی دارم، چشم‌های میشی ِ واقعی و لب‌هایی برای بوسیدن و دست‌هایی که می‌دانم تنها برای من خواهند بود. من واقعا زیبا هستم و از تن‌ام بدم می آید. از ریه‌هام، از اندامی که بی تو بودن را تاب خواهند آورد و می‌توانستن تا زیباتر بودن را بدم می آید که من در احتمالات حافظه دیوانه خواهم بودن و به فساد زیبایی ِ در تن‌ام فکر خواهم کرد. به اندام ِ بهار، سکوت و محیطی که آن را لطافت ِ یک اسب خواهد شکست فکر خواهم کرد و تنها روزنه‌ی قلب‌ام را برای سپیدی نگاه داشته‌ام و در تمرین ِ حجم‌های سفید، سایه‌هایی از عشق را روی حافظه‌ام خواهم نگاشت تا رد ِ پرواز و پهلو‌های ابر و شکستگی های باران را در ابر حفظ خواهد داشت. من در اتاق‌ام ابر نگاه داشته‌ام. من همیشه در فضایی از تردید باران و جنگل و اتاق‌ام تردیدی از ابر را به رگ ِ گیاه نزدیک نگاه داشته‌ام تا بر مرگ ِ قطعی تو گریستن و حالا توی مرگ که نمی‌رود با هیچ حجمی از ابر و رویا، تصعید ِ یک تصویر را در عمق ِ ورید و نمک نخواهد پذیرفتن تا زنده‌تر بودن.  پس فارسی‌هام خواهند شکستن و اندام  ِ دریایی‌ام تا نهایت ِ فهم تجربت کودکی رفتن که از رنگ ِ گل همیشه چیزی در قلب می‌ماسد. من روی تن شعر، تیزی کلمه می‌گذارم و نمک زنده می‌کند در فاصله‌ها فضا و در طیف‌هایی از سبز از زوایای هندسی محیط، بهار می‌خسبد.

در سکوت و بر تنی که در آب مومن نبوده‌‌ست چگونه می‌توان بخشایید حافظه‌های منتهی به خاک را و در آن جا کاویدن ِ شهادت‌های گیاه را که من تمام زوایای اندام ِ مسخ‌شده‌ی انسانی‌ام را وقف بهار کرده بودم و حالا از جسم‌ِ چشم‌های قرنیه‌هایی‌‌ که در سطح ِ زمان غوطه می‌خورند و به خاک می‌رسند و در شکل ِ پرندگان دیوانگی دارند، انسان باشم. من که برخوردهای سخت ِ عشق را همیشه در خواب‌هایی که به چشم‌های من می‌رسند جسته‌ام و جسد ِ جوان ِ معصوم‌ام را از یاد می‌برم تا آویختن ِ در و ریختن ِ به و گذشتن ِ از و تمام انفصال‌های باران که از سوختگی‌های تن ِ ستاره به کهربایی‌ات  مادیان نزدیک‌ می‌دارند زیبا بدارم. آه زیبایی ِ معصوم انسانی، فارسی ِ مغموم ِ من، بهارنده‌باران ِ بی‌تن‌ام، عشق مجلای بی‌زاویه که پیشانی دریا را می‌شکافد و از تمام حواس ِ دریایی لامسه‌ی موج را بیرون می‌کشد، پیراهن ِ انسان می‌توانست برای شکل‌های تو کوچک باشد، تو، تو که کودکی ِ سخت ِ بی‌رحمانه‌ات را به آغوش‌های فلزی سپردی، تو که لبیدن ِ شعر را، بدنیت ِ رویا را به سطح ِ پوست ِ گیاه رجعت دادی، تو چگونه می‌توانی با قرنیه‌ات در خواب‌ها به سیاهی روی پلک بیایی و برای تمام عشاق ِ تاریخ در حافظه‌ی بدنی که به اندازه‌ی یک آغوش جا دارد، آسمان را مثله کنی. توی بی‌پرندگی ِ سایه‌ریخته در تن دریا، توی ریختگی زمان از تن ِ رنگ در فصل‌های بی‌وقت شعر، توی دیوانه در تیمارستان که ادبیات‌ات در همین سطر لگد ِ قنداقِ تفنگ است، چگونه از استخوان‌هات باران می‌آوری روی محیط و در شکل ِ خوردگی ِ گلوله‌های روی دیوار، به بوسه‌ رجعت می‌بری و از محیط می‌گریزی و تنْ فرّار تر از رنگ داری که به مداومت‌های مرگ فکر کند و در شکل‌های رنگ ِ دیوانه، همیشه خطی از سفیدی یا سیاهی را در پلک می‌آری - بی‌که‌بداند تن‌ات - و در ماسیدگی‌های اشک که رسوب ِ دریا را روی سطح ِ پوست ِ تو بیارد و در سطح ِ پوست که از حافظه‌های تن های حیوانی بگرید، مکث باشی:

 

مکث ِ قبل ِ شلیک ِ باران به تن گیاه.

مکث ِ قبلِ شلیک بوسه به تن عشق.

مکث ِ قبلِ  شلیک ِ منظره به چشم مادیان.

 

 

و تردیدْ، قبل مرگ ِ توی ابدی روی سطح ِ پوست ِ قرنیه‌ام، که احتمالاتی از محیط را خواهد آورد اینجا:

 

 

در -