
-
از نور.
-
اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِأَبْهاهُ وَكُلُّ بَهائِكَ بَهِيٌّ، اللّٰهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِأَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَمِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِأَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَلِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِأَعْظَمِها وَكُلُّ عَظَمَتِكَ عَظِيمَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها :
-
( ای نور ) : ترا به نهایت ِ زیباییات در بی رنگ ها و بی شکل های زیبایی می خوانم و می خواهم - که زیبایی ِ تو بدعت آمیختن خالی به چیز هاست. از تو می خواهمات، زیباترین بیصورتی ْ را که در قلب بچمد، که تمام ِ باران های معظم تو نیکوست ای نور، در صورتی که به عمقهای زیبایی ارزانی میداری. از تو میخواهم ترا، ای شکل ِ بارز از محیط، یکهی آسمان ها و دریا، به تمام ِ شکوه ِ جلالهی آب که آغاز میکنیام و میبریام تا -/ از نهایت ِ چیز ها استجاب ِ تو می خواهم. به شهادت ِ عظمتات، ( آن نامتناهی ِ لامکان ِ بی کلام ) که نیست جز او، شکلی جز عظمت ِ تو، در تمام ِ شکافتن های ذره، ترا می خواهم از تو، یا عظیم ِ ابدی - ورای زمان ها و سایه، که میبخشیام : انسان را.
-
اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ نُورِكَ بِأَنْوَرِهِ وَكُلُّ نُورِكَ نَيِّرٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِنُورِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِأَوْسَعِها وَكُلُّ رَحْمَتِكَ واسِعَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها. اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِأَتَمِّها وَكُلُّ كَلِماتِكَ تامَّةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّها؛
-
به شکل ِ نورانی ترین ِ بی جنس نور ات و تمام ِ انوار ِ غایب در بهار، از تمام مرتبهی نور ات، ( چَشمی میخواهمات از آفتاب و کلمه) که نیست جز تو از اشک ِ نور، مرتبهایی روشن تر. از تمام ِ ستردگی وجههایت، چیزی جز فراخی گیرندهات نیست در وجوه، که میگشایی و میبندی به رحم. بر تمام ِ اشکال ِ مقدس ِ کلمه و گندم و تمام ِ گندم و کلمه و آنچه در کرانهست، نیست جز تو: مبتدای بی انتهای کامل. در وجه و جمال و نور و کمال و کلمه، میشکانی تن ِ شعر را، جهان میداری.
-
اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ كَمالِكَ بِأَكْمَلِهِ وَكُلُّ كَمالِكَ كامِلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِكَمالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ أَسْمائِكَ بِأَكْبَرِها وَكُلُّ أَسْمائِكَ كَبِيرَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِأَسْمائِكَ كُلِّها . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ عِزَّتِكَ بِأَعَزِّها وَكُلُّ عِزَّتِكَ عَزِيزَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّها . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ مَشِيئَتِكَ بِأَمْضاها وَكُلُّ مَشِيئَتِكَ ماضِيَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِمَشِيئَتِكَ كُلِّها .
-
به من ِ آراسته بدار از کامل ترین ِ شکل لحظهات تا نهایتام، و تمام ِ اشکال ِ کامل ِ تو، ( و توی کامل کننده )، که رجعتیست به تو، عدمام. ای نهایت ِ دم. به من زلال بدار اشک را در بلور که به نام ِ معظم رنگ ها، ترا سوگند دادهام تا آراسته از کمال در کلک ِ نامی بنشینم و ترا نجوا کنم ، یا مقام ِ عشق. معظم کنندهی قلب، تطهیر ده تن ِ گل، خاک ِ شهید، ترا از نافذ ترین نور رونده در قلب میخواهم ترا، به حق ِ تمام ِ خواست ها.
-
اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ قُدْرَتِكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِى اسْتَطَلْتَ بِها عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ وَكُلُّ قُدْرَتِكَ مُسْتَطِيلَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّها . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِأَنْفَذِهِ وَكُلُّ عِلْمِكَ نافِذٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِعِلْمِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِأَرْضاهُ وَكُلُّ قَوْ لِكَ رَضِيٌّ، اللّٰهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ مَسائِلِكَ بِأَحَبِّها إِلَيْكَ وَكُلُّهٰا [وَكُلُّ مَسائِلِكَ] إِلَيْكَ حَبِيبَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِمَسائِلِكَ كُلِّها؛
-
از نذر به قدرت ِ تو که سیطره دارد بر تمام ِ حئ و شئ، به تمام ِ نابودگیهای من، درخواست میکنم ترا، به اشکال ِ تمام از مراتب ِ قدرت تو، می خواهم ترا. از تو درخواست می کنم به تو ، در نفوذ ِ آگاهی های شکل دار و بی شکلات در چیزها، وقت ِ خیز و اُفت ِ چیز ها، ترا در نهایت ِ سرگشتگی عنبیهام( که تو بینای به درونی. ) . به تو می خواهم از تو در تمام ِ مطبوعی گفتارت، که تمام ِ سکوت ِ تو مجلاست، تمام ِ لبریخته های افتاده از ترا. به تو می خواهم از تو، تمام ِ خواستهی ترا از تو میخواهم که خوبی چیزهاست در نهایت ِ بودن. به تو از تمام ِ نابودگیهام می خواهم ترا.
-
اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِأَشْرَفِهِ وَكُلُّ شَرَفِكَ شَرِيفٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ. اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِأَدْوَمِهِ وَكُلُّ سُلْطانِكَ دَائِمٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِسُلْطانِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِأَ فْخَرِهِ وَكُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِأَعْلاهُ وَكُلُّ عُلُوِّكَ عالٍ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّهِ .
-
به حق ِ قلب ِ شریفترین عاشق به عشقات، به پیشانی ِ روشنا ترین ِ از روشنات، باران ترین ِ از بارانهات، می خواهم از تو، به شرافت ِ یک خشم ِ آب، شریفهی ترا، آیه ی ناگفته از نجواهای اشکی در آب، ترا به شوری ِ زخمی میخواهم از صورت ِ زخمی عاشق، که روشنی را تازه میباری. به ماندگی ِ ابد از بودنات، به بلندای پیشانی نور هات، به تمام ِ بی تحدب داشتگیهای تو از تو می خواهم ترا، ای قدر ِ محیطی، که مطلق ِ بود ها و نابودهاست.
-
اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ مَنِّكَ بِأَ قْدَمِهِ وَكُلُّ مَنِّكَ قَدِيمٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِمَنِّكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ آياتِكَ بِأَكْرَمِها وَكُلُّ آياتِكَ كَرِيمَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بآياتِكَ كُلِّها . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِما أَنْتَ فِيهِ مِنَ الشَّأْنِ وَالْجَبَرُوتِ وَأَسْأَلُكَ بِكُلِّ شَأْنٍ وَحْدَهُ وَجَبَرُوتٍ وَحْدَها، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِما تُجِيبُنِى بِهِ حِينَ أَسْأَلُكَ فَأَجِبْنِى يَا اللّٰهُ.
-
به حق ِ عتیق ترین ِ مهرت، و از ازلی که از مهر داری می خواهم از تو، ابتدای قلب را ای یکهی نورانی، در احترام ِ شکست ِ نور در قلب که تمام ِ طیف های تو محترم است، ای تمام ِ عزت ِ بینایی. از تمام ِ بودنهای تو در تنهایی، تمام ِ وحدت ِنور ِ در چشم، می خواهمات از تو، که بپذیری، خواست را، بی تن ِ من.
ای نور ِ آغازگر.
-
این فارسی شدگی ِ دعای سحر نیست. قدر من به درک ِ آن عظیم و اشکال او نیست. خود بر من ببخشاید خبط و نَفْس و جسارتام را بر قیاس های محقر شکل ِ او در کلمه.
این ها برخوردی شخصیست از صبحهای تنهای من. و اتصال به قلب ِ همیشه پذیرندهی برادران ِ خونیام:
موسی،پیمان و صد و شش فرشته.
- مختصری در باب ویراستن: این دست از نوشتار ها را به هیچ شکل پایانی در نوشتار و نشر نیست. پایانی ندارد. همیشه چیزی ناگفته در سینه میماند. برخوردهای خام ِ اولیهی قلبیست که فارسی تر می خواست کلمه های اصابت شده با قلبش را. به عزت و جلال هر کلمه و در هر شکل، اینجا کاری ندارم. بحث اصلیام به فارسیشدگی زبانی دیگر است، که الکن میزند، چیز دیگریست که در طبیعتی دیگر اتفاق افتاده و این ها زعم من از من در آن طبیعت است. حال هر چه قدر من و طبیعت های من و نگارنده به هم نزدیک بوده باشد یا تجربت شما در این تلقی ها، سعادت من و متن است.
- و این متن، برای من فرازهای شعری بسیار داشت که عظمت ِ متن اصلی، گذاشتشان کنار. مفصل هایی دارد که بی دقتی روزمرهام، ضربه زد به آن ها. به امید که در نوشتارهایی منسجم تر، از این دست متن ها و برخورد ها را، به فارسیایی باب ِ مذاق، بیاورم برای خود، و شما.
نقش از :
امیر محمد همپایی.









