
-
-
جرم هیچ زیبایی ایی در جهان، آنقدر نبوده که معماری شکوفه ها را از هوش ِ ضمنی ِ تو در برخورد ِ با تن بیند و در وقتِ عورهای سفید، گندمگون و احتمالاتی از تمام ِ شکلهای عشق، به چیزی به غیر از - بیوزنی ِ در تو بودن - فکر کند. تو همین گونه با آب برخورد می کنی، همین گونه سینهی جهان را میشکافی و همین گونه در درون ِ فراموشی فرو میروی و در دایرههای زمانی، ساعد ِ توست که بیرون میزند از محیط تا حصار ِ پروانگی را در فضایی بیبُعدتر از کُره ها مهیا کند. آن ها میتوانند ادامه داشته باشند. آن ها در اشکال مختلفی ادامه دارند، آن ها بدنهای مختلفی دارند، تنهایی به شدت ظریف، بارانی و بلور که خواب نمیبیند و بهارهای همیشگی دارند که در سطح ِ کف آب خواهند ریخت تنشان را و زمان ِ مرگ و زندگیشان با تن ِ تو در ارتعاش ِ اشکال ِ مرگ قلمه نخواهد زد زن را و در ارتفاعی از مرگ بر آن خواهی گریست دریا را. در ارتفاعی از محیط حنجرهی تو طبعیایی انسانی دارد، شعر را مثله نخواهد کرد و یکدست بیرون خواهد کشید از فضا سایه را و همهچیز را در وقت ِ هوش ِ تو تقسیم خواهد کرد به حجرههای نور: تن تو که خون جهندهی یک رویا در قلباش پمپ میکند و از بیات بودن ِ فرم ِ در آیینه رَم نخواهد کرد مادیانگیاش، منظرهاییست تو، که بر آفتاب نگاه خواهد کرد و حائل خواهد داشت برخورد ِ تنهای آبی را با آن. ایستادهست تو، در میان ِ تمام ِ فواصل ِ زمان با خودت، ایستادهست تو در فهم ِ از باران در من و ایستادهستُ به مرگ ِ بهار ها نگاه میکند و بیات نخواهد شد مادیانگیاش که از خیرگی ِ به آب گذشته و در ضمانت ِ یک قلب ِ کاملا انسانی، کودک خواهد بود. کودک میتواند بمیرد، برای کودک، نامها، باران و شعر فرقی ندارند، کودک یک فعل ِ تماما تهاجمیست به ماندگی ِ در آینه و تو بارها خواهی مرد و از ارتعاش ِ حرکات ِ یک شکوفه در تن ِ دیگر ِ زیباییات، جرم یک شکوفه را خواهی داشت که از بیبدنی ِ تن عشق بگریزد و در درون ِ پوست ِ لب ِ من، فرو برود، لب ِ تو. تن خواهی آویخت بر دروازهی قلبام و تنام را زیر بارانهای موسمی جا خواهم گذاشت و در تو خواهم گریست و تو از سینههای بیبدن ِ من آویخته خواهی بود و خواهی گریست بر اشکال ِ عشق و بهار و تصنعی نیست در گریستن ْ اینجا: در یک دنیای بالغ ِ انسانی که میتواند تمام ِ اشکال بهار، بدنهای سفید، گندمگون و احتمالاتی از تمام اصابتهای تنها را در فواصل ِ مختلف به ریختگی ِ از تن ِ -بله! تنهامان یکی شده- نزدیکتر کند. پس خواهد لرزید عنبیه و تصویر ثابت خواهد ماند و این یعنی که بدن در حال گریستنست، بدن در حال شکستن است و از درون ِ بدن، بدنی بیرون خواهد آمد که قلب ِ آفتاب را نذر ِ آب کرده و ُ با مرگ ِ تناش، آفتاب خواهد خشکید و آب خواهد مرد و رنگ ِ عنبیههای سبز ِ او، جِرم ِ یک جهان را خواهد داشت که بیحساب خواهد شکوفید و بدن نخواهد داشت. من در میانهی تمام این قلمهزدگیهای تن واقعیت به چیزی جرمدار، گفته بودم که تو هم انسان خواهی مرد در آینه و این را به تو که در فاصله از من ایستادهایی گفته بودم و جرم ِ تو از لحظات ِ قبل از آبی، آینه و آفتاب، معماری شکوفتن را طوری میآراید که حصار ِبالهای من در زیباییهای مدام، ابدی از ترا به انزوای در خودش ببرد و تناش بشکند و این یعنی که این تن در حال زاییدن است. این بدن ِ در حال ِ زایش از فاصلهایی از تمام ِ بهار ها - یک لکه خون را بروی سطح ِ سپید یا گندمگون ِ احتمالاتی از عشق تف خواهد کرد - و بیوزن ِ در تو بودن را از محیط بیرون خواهد کشید، در تو خواهم خفتیدن، بیکهشکستن، گریستن و در صبح ِ اندامام از گریزهای از کرهی انسان، به تو رجعت خواهم دادن:
- رَحم ِ تصویر را.
- رَحمِ رویا را.
با بدن ِ واقعی.
-









