مرگ موجه تر

-

 

نبض می زند چیزی در درون ِ سوختگی قرنیه. آلام ِ مفصلی از تصویر که در ریختگی‌های صورت تو از آب می‌شوید آب را تا توی تنها بمانی. و خورشید، و تشنگی های خورشید و بی انتهای‌بودگی خورشید و ماهی و آب و گم شدن و فاصله و دور شدن از مدار غروب در حافظه‌ی یک جنون، پس از خوردن چندین ضربه از آب و نور، قرنیه‌ی ماهی را می‌سوزاند نا مفصلِ دریا از صورت ِ بریزد. به بوسه اعتراف کن. به تشنگی خورشید، تصعید ِ لب، گم شدگی حافظه میان ِ تنهایی و صدایی که در میان تخت ها فریاد می زند من تنها نیستم من تنها نیستم، و همه به ریش او می خندند. همه می خندند به او و او هم نی خندد از اینکه با او می خندند، دیگر ماهی هایی که یک بوسه مفصل ِ دریایی‌شان را ریخته از صورت‌اش بیرون و حالا بوسه‌ایی تنهاست. مثل یکی از میلیارد ها پژمردنی از شقایق در دشت های بی انتهای شقایق که کسی به جایی‌اش نیست که یک شقایق می‌میرد. و شقایق. شقایق ِ من، ماهی ِ تو، بوسه، همه  تصویری از دیگرشدگی را در اضمحلال آب، خاک یا گوشت تکرار می‌کند تا تنها بماند. و این اولین  اشتباه گلوله‌ایی بود که به جای سر به آینه شلیک شد. و در این صورت‌بندی از جنایت ِ مثله کردن یک راس شقایق در خواب های ماهی و در مثله کردن بدن ماهی در سفر یک بوسه به آب، گوشته‌ی روندگی ِ تصویر خودش را در میان ِ قرنیه‌ی سوخته‌اش از مرمی و آینه تکرار می کند. و خودش می افتدد از سطح ِ آینه و آینه خالی ِ بودگی‌اش را در کمانه کردن ِ صدای فلز پژواک می‌کند. این آینه است آیا. این که جراحت تصویر بروی پوسته‌ی حقیقی‌ام من را از  تن‌ام فاصله خواهد داد/ این که بوسه تن ِ من را خواهد شکست/ چه قدر در حافظه‌های نیمه سوخته

ایی که به دریا داده بودم / تر بودم حتا و از یاد می‌رفتم. پس حالا که یک قرنیه‌ی سوخته بر روی سطح ِ آب از تو نگاه می کند به خالی ِ پژواک ِ یک گل در معده‌ی بهار، انگشت می‌زنی به حلق ِ شعر، انگشت می‌کنی توی دهن ِ روایت و می‌ریزانی جنون ِ مرا در بخش که می گفتم تنها نیستم تنها نیستم و یکی از تن‌هایی که عشق به من را در فرم ِ فلز و شقایق ادامه می‌داد با خرده آینه خراش انداخت روی عنبیه‌ام و تصویر یک قتل را در من ابدی کرد، تا مرگ‌اش دلیلی موجه تر از بوسه داشته باشد.

حالا من توده ایی از تمام ِ حرکات ِ وقت ِ نعشگی یک ستاره از مصرف نور ام که در لحظات ِ پایان زیست ِ مثله شده ام در تن ِ کلمه، تصویر خودم را در قرنیه‌ی سالم ِ یک ماهی بافته‌ام. من ستاره‌ایی بودم که سال‌های سال در من شقایقی هرروز حافظه‌ی بارانی‌اش را نشخوار می‌کرد روی پوسته‌ی گلبرگ‌اش و این اضحملال ِ تصویر شقایق در زهدان ِ زمان از رگ ِ من عبور می‌داد من را. من ِ جوان. من ِ بارز ِ بی واسطه که در وقت ِ مواجه با بوسه‌ایی از خورشید، به رویاهای بوسیدنی از خورشید متبادر شدم و تن ِ فعلی‌ام را در سطح ِ اتکای یک بوسه مصرف کردم. این آخرین لحظات از بودن من در یاخته‌های چشم ِ آخرین ماهی جهان است که در فضایی کاملا خالی شده، به بوسه‌های در آب فکر می کند. من حالا در مغز او هستم و از تمام ِ تن‌ها، فقط ِ حافظه‌ی یک ماهی در دریا به خاطرم می‌آید که فریاد می‌زد ما تنها نیستیم، ما تنها نیستیم، و دریای خالی ِ نامتناهی، خالی تر از آن بود که کسی خفگی کلمه را در حلق ِ ماهی بشنود. من در همین حافظه‌ی پیوستگی قطره های آبی کلمه برای خفگی ماهی، خودم را تبخیر می‌کنم که رویای شقایقی در اشتهای خورشیدی را بر تعادل ِ یک محیط ِ خالی ببخشایم.

نبض می‌زنی در درون ِ سوختگی ِ قرنیه/ ستاره‌ایی در حافظه

 

         افتاده از نور 

آب 

 

             خالی ِ محیط به زخم می‌کشاند دوباره‌ات را

 

دیوانه تر از مرگی حالا

 

در فراموشی بوسه.