- در یک محیط کاملا بیرونی

-

 

حریری از دمای سرما را در آویختگی جنون به پوسته‌ی خواب‌هام نزدیک‌تر می‌بینم و در رویا از تمام ِمحیط فاصله می‌گیرد هندسه‌ی قلب‌ام که گُل منزوی‌تر بتپد از تو. تا چه اندازه می‌توانی سهمگین باشی ای عشق، تا چه اندازه ریخته بروی دیوار می‌تواند باشد گل و جرم ِ خونِ ستاره که فاصله می‌گیرد از تن و تنی که تن دارد و آینه‌ به من تحمیل‌اش می‌کند حجم ِ فلزی که رفتار مرمی را در زیبایی فساد پذیر ماه حمل می‌کند. شب حالا اینجا در بسیط ِ رفتار  ِ عشق از محیط به درون ِ سیاهی خودش نگاه می‌برد و در کروی‌های حنجره‌ی تو به مثلگی شعر نزدیک ‌می‌کند گُل را تا فصل‌های شکوفیدن و فاصله‌ی از تورا کرختی ِ پوست ِ نور ناهموارتر بدارد و رنگْ در بارز  ِ صورت ِ تو، بریزاند محیط ِ حریر را و رنگی که پوستِ پروانه را می‌شکافد تا شکستن ِ جداره‌ی عنبیه‌ی شب که به رفتار‌های چیزی بیشتر از تنی در آینه است، نگاه می‌برد. خواب را در فضایی رهاتر از غریزه رها می‌کند پس شعر و بعد از ریختگی ِ دیوار به خالی ِ مدامی از محیط نزدیک می‌شود که در آن غم ِ یک بهار، زیبایی ِ مصرفی چشم‌های ترا می‌گرید. تو مادر خواهی بود، تو با احتمالات ِ نگاشتن ِ یک جسم در جنون ِ شعر، رفتگی ِ رنگ ِ از تن ِ زن را در دایره‌ی مادرانگی‌های یک گُل نیلوفر در آب بارز خواهی داشت و تبعا سکوت ِ تو، شعری در محیط است: یک سطح ِ سکوت ِ بلور که در خواب‌های آب، مرا تشنه‌تر خواهد داشت در بیداری و در شکستگی‌های رنگ ِ تن و کلمه و آب، زیباتر خواهی شد. فاصله‌ایی‌ست اینجا از ابتدای دما تا لحظاتی پس از جمود ِ نعش که رَحم ِ بر بهار می‌آرد و تنانه‌ی ماه را زیباتر بدارد. حافظه‌ی تو زیباست هنوز پس، تن‌‌ات، ماه‌وارگی‌های حقیقی ِ بدن‌ات زیباست هنوز پس وقتی که در من ابری‌تر خواهی شد و روی سطح ِ پوست ِ من می‌آویزد حجمِ گریستگی‌های گُل ِ تو و می‌ریزد از محیط ِ من انتحارهای بهار و سوختگی‌های کشاله که ترا از اضلاع ِ تن‌ات دور خواهد داشت. تن ِ فلزی ِ تو، قلب ِ معلق‌ات در فضا، قلب ِ خونی ِ سرخ ِ مجروح ِ آهوت، قلب ِ تپنده‌ی دریایی‌ات که حافظه‌های زیسته‌ی نمک، بهار را در آن ابدی نگاه خواهند داشت و به خالی ِ محیط ِ من می‌‌رسند و حافظه‌های من را از بدن‌ام پاک خواهند کرد، قلب ِ یکه‌ی تو، جرم ِ خون ِ ستاره‌ایی بی‌محیط که شب نمی‌پذیرد و روی پوست ِ سطحِ شعر، زخمی عمیق‌تر از سکوت را خواهند گذاشت. افتادگی می‌گیرد پس تن از اضلاع ِ زمان ُ غریزگی‌های گُل را در خواب‌های بی‌محیط بیدار خواهد کرد تا مرگ در هرجایی حادث باشد. و شعر خواهد ریخت از سطح ِ پوست و‌ پوست ِ سطح و تبخیر زیبایی‌ ِ تو و تصعید ِ یک خواب و مداومت‌های بارش ِ خلا در انزوای شبی که خراشیدگی‌های ماه، روی‌ پوست‌اش، نَمی از زیبایی را به خون‌ِ خواب‌های یک شکوفه نزدیک‌تر کند. خم‌ می‌شود بروی پوست ِ تو و این قطعی‌ست، این که در تن ِ تو - در فضای خالی ِ بدن‌ام- عاشق ِ تو باشم قطعیتی‌ست که از کودکی‌های ریخته‌ی در شکل‌های منجمد ِ تو خواهد داشت پوست ِ من قطعی‌ست و من در شکل‌ ِ سینه‌های تو، تخلیه‌ی ماه ِ از عنبیه‌ی تو، فرم ِ هوای در حنجره‌ی خالی ِ تو و قلب ِ منزوی‌ات، دوبارگی

های یک عشق را در عمق ِ لمس ِ پروانه در هوا و میل ِ به ماسیدگی ِ رنگ ِ روی نوک ِ انگشت، نزدیک می‌دیده‌ام. حالا بدن منفصل می‌شود، محیط به دمای عادی بازمی‌گردد و پوست زمخت‌تر از شامه‌ی گیاه است در خواب و بهار طبعی از جنون را در گیاه به هندسه‌ی محیط نزدیک خواهد کرد که ماغ ِ زیبایی ِ نیلوفر ِ تو در انزوای شخصی  ِ قلب، فاصله‌ایی با تن داشته باشد، با تمام ِتن‌های زیبا و حواس تا در نامدگی‌های وقت باکره بماند عنبیه‌ی ماه و ُ شب ِ شخصی در تن ِ نورانی‌اش بسوزد.

 

اعترافات: 

ما انسان‌ایم، به تن ِ مصرفی ِ خود مشغول‌ایم. قرار نیست ترا هیچ‌گاه ببینم. همیشه در پس ِ خواب و پس از خواب ِ من اینجایی. در خواب ِ من اینجایی. قرار نیست ترا ببینم. لمس‌ات کنم. چشم‌های ترا ببوسم و کودکی‌ام را در مادرانگی‌های تو بپزم. بهار ِ پخته‌تر از تن داری تو. آویخته‌ی به توام. روی پوست ِ تو دقیق خواهم شد، تو نباید بیایی. نمی‌توانی تو باشی و تو هیچ‌گاه نخواهی آمد. تو می‌توانی با من هر رفتاری داشته باشی. الفبای خواب ها را فراموش کرده‌ام. تن ِ زنانه‌ی تو، زنانه‌ی تن ِ تو و زن و تو و تن‌ات ایستاده‌اید اینجا، تو می‌توانی هر رفتاری داشته باشی، توتون بکشی و غر بزنی. تو آزادتر از آنی که من بگویم تو می‌توانی هر رفتاری داشته باشی. این را به خودم می‌گویم. به چشم‌های تو می‌گویم. به تو که شدیدالخشم هستی و احتمالات خیرگی ِ به گل در تو کم خواهد بود. تو صورت ِ زیبایی داری. به زیبایی ِ زن، زیباتری از زن، از انسان، از شعر و این را من می‌دانم که کودکی ِ متلاشی شده‌ی ترا دیده‌ام زیر ِ فشار ِ تن‌ام. تو در اتاق ِ مردی. من گریه نکرده‌ام. تو در اتاق ِ من مردی، و اتاق خالی شد و من این را نفهمیده بودم، رفته بودم سیگار بخرم، رفته بودم باران را تماشا کنم و رفته بودم بهار را ببینم و همه‌ی این‌ها در وقتی بود که تو در اتاق ِ من می‌مردی. نمی‌توانم به تو نزدیک شوم. تن ِ تو، کودکی‌های من را دارد، تن ِ تو، تمام ِ چیزهایی که من دارم، در لحظاتی از تو خلاصه می‌شود. لحظاتی از احتضار گیاه‌بودگی‌ات و من در نیامدگی‌های تو، با مرگ های خودم تجسد بهار را خواهم داشت و می‌بینم که ایستاده‌ای اینجا. دیوانه خواهم بود. تو، تو یعنی هم آمده‌ات و هم نیامده‌ات و من در لحظاتی از کودکی ِ در تو، بالغ خواهم شد بی‌تن‌ام و در لحظاتی از بلوغ‌ام کودک ِ تو خواهم بود و خواب‌هام را به یاد خواهم آورد، فضای خالی ِ اتاق را، جمود ِ نعش ِ ابر را و هوش بارانی را و زیر آفتاب نیامده‌ی تو، رنگ تعبیر می‌شود. 

رنگ و گُل ِ یخ. 

من رفته بودم، تو در اتاق بودی، باران می‌آمد و جرم شکوفه ها آن ها را به کشتن می‌داد. می‌افتادند زیر پای من. تو در اتاق از فشار ِ جرم محیط قلب‌ات می‌مرد. قلب ِ سبک‌ات در اتاق می‌مرد و باران می‌آمد و این یعنی آفتاب نبود. تو در کوره‌ی تن‌ات می‌پختی. بهار در تو می‌پخت و من در دهلیز ِ چپ ِ تو سیگار می‌کشیدم. تو می‌مردی و من در درون ِ تو بودم و نمی‌دیدم. باران بند آمد. توده‌ی بهار اینجا بود. لخته‌ی زخم و خورشید بر تن‌ ِ من حائل می‌تابید. سایه‌ام می‌افتاد روی سطح. روی محیط ِ دو بعدی که خالی  ِ تو، سوق‌ام به آینه و بیشتر ِ حجم ِ محیط خالی بود، شعر بود، مرگ داشت و من حرف می‌زنم تا شعر و سکوت و حجم، قطعیت ِ مرگ ِ تو باشد. و در قطعیت ِ مرگ ِ تو حافظه‌‌های زیسته‌ی یک بهار است، یک تن است، یک شعر است و قطعیت ِ یک مرگ که هیچ‌گاه نخواهد رسید. قرار نیست ترا هیچ‌گاه ببینم. همیشه در پس ِ خواب و پس از خواب ِ من اینجایی. در خواب ِ من اینجایی. قرار نیست ترا ببینم.

می‌روم که بهار را ببینم، سیگار بکشم و بخوابم، ساعت هفت و بیست و سه دقیقه‌ی صبح ۱۸ فروردین است.