
_
بسیط می شود حضور در قامت ِ خود ِ پذیرندهی دیگر در الفبای عشق. زخم، لبخند، اشک و بوسه بسطی به کرهگی زمینی دارند که فضا را میدرد تا انتهای منظرهی چشم. پیش از منظرهی چشم اما، نقب ِ دیگری خفته در درون، متلاشی کرده عنبیهی عاشق را: معشوق بارزش میکند تنها. چشم ِ تازه به منظرهی تازه، همان معمای تئوس را پاسخی زیستی میدهد. تو همان تنی، بدون ِ تولد دوباره، مادرانگی ِ نیلوفری را پذیرفتی. بیریشگی ِ گلی را پذیرفتی در خواب ِ آب. میز همان میز است، پنجره همان پنجره و توی پشت ِ میز، تفسیری به منظرهی روبهروش میدهد که از درون برمیخیزد. همخوابگی ِ با عصیان، عصیان ِ توست، توست، توحش ِ توست که رگات را میزداید از تنات: به الفبای زخم می زنی با ناخوانای عشق، نای مرهم میگیرد اتاق. شخصیتر میشوی، واجی از ناخوانای او، در الفبای او، که شعر ضمنی بودنات را با نبض ِ عشق تن میدهی. بیتن میشوی: حافظهی نور در چشم، وقت ِ دیدن ِ در تاریکی، رویایی صادق دیدن. بیداری همان خواب است، روحِ دریایی، همیشه در تلاطم میماند، چرا که مبتلای موج شده. چرا که سکوناش، آبششاش را میاندازد از کار. غرقهگی به چیزی، خواه عشق باشد، خواه خشم یا توفان، آلاستن ِ حضور تو از توست، با اوی مقدس.
-
پ.ن:
به تعبیری در تکانش عاطفی و وقت ِ بسیط شدن طرحواره ها، پذیرندهگی ِ دیگری، در ناخودآگاه فرد، ابتدا از پذیرفتن ِ خود، به عنوان پذیرندهایی پذیرششده ، می گذرد. در شکل ِ عشق ِ سالم، فرد با کاویدن ِ دیگری، به آیینهایی از خود میرسد. به مراقبت رفتاریایی که فاصله میدهد او را از خودش، برای دید ِ بهتر رفتار ِ یک تن ِ آزاد. خمیدگی در خود، آویختگی به خود، و بسط دادن ِ خود، به جز با فاصله گرفتن ِ از او، و دیدناش در تن ِ دیگری میسر نیست. این سخن لزوما در رابطه با فرد ِ دیگر نیست. گاه ما در حادثهایی کشته میشویم، میلاد میشویم و تن دیگری در روان ِ ما شکل پیدا می کند. اینجاست که کوِدکی درون ِ ما حافظهاش از والد را تقلید می کند، و یا به مسابهی یک والد، راه رفتن ِ کودک نوپایش را میآلاید. بسته به ذات ِ اتفاق که به گذشته-درون، یا آینده-بیرون باشد، تعاملی در پیوندهای ناخودآگاه فرد شکل یافته، که مختصات رفتاری او را تعیین می کنند. هر چند که به دلیل گسترهی رفتاری انسان، حضور هر ترکیبی در این اشکال و موازانه ها ممکن است. مثال: رابطهایی عاطفی که نگرش فرد را تحولات کودکیاش تغییر میدهد، چرا که در شکل ِ بسط یافتهی بروز احساساتش، کودکی را مییابد که از ترس ِ افسردگی ِ والد، به خنداندن بی حد پناه میبرد، برای همین حالا در ناخودآگاه شادی برای او تکرار رنج است، و از سوی دیگر شاد بودن یکی از پیش نیازهای طرف ِ در رابطه ( برای مثال )، در نتیجه این موقعیت، ارتباطی میان رگههای ناخودآگاه و خودآگاه پیوند میدهد تا با بازتعریف کهنالگو ها و طرحوارههای فکری، شکلی جدید از خود را در رابطهی با دیگری تجربه کند.









