- تن ْ پس از آغوش.

-

 

وحشت ِ از عوری که در فاصله ایی از بدن ِ تو رخ می‌دهد شکافتن ِ قلب ِ بهار به دستِ زمان‌های عشقی‌ست که نخواهیدن بارید در اتاق را و از جسد ِ ابر درونی تر کرده تن ِ باران را پس کاویدن تن سخت درخت، در زمان هایی منزوی تر از جداره‌ی بهار از معماری ِ مدام ِ دایره تا اشکال ِ جنون ِ یک شکوفه، کجای از آینه ریختگی ِ بیشتر از صورت ِ تو دارد که قلب ِ من حالا پر تر از قرنیه‌ها به آب نگاه می‌برد و در شکستگی‌های صورت‌ام، اندامی از حافظه‌ی بهار، رقص ِ میلیارد ها نوج افتاده بروی سطح ِ پوست ِ را می‌‌رباید از محیط تا در درونی‌تر  ِ تن ِ تو، بی‌وطنی‌ شهید باشد. درونی تر ِ تن ِ تو، شکستن‌های دایره در درون ِتن‌اش و لحظه‌ی اصابت ِ قلب از عمقی بیشتر از فرورفتگی مرمی ِ من در شعر، اضلاع ِ جنون توست و جنون ِ توست که از تصنع‌های ابر ِ خونی ترا به فضای زنانگی می‌آرد. 

ترا زن خواهند نامید، ترا زن خواهند کرد، تو که بدنی سخت انسانی داشته‌ایی و زن ِ ترا در خفا خواهند کشت و بر امتدادی از سایه‌ات خورشیدی خواهند کاشت که در حد فاصل ِ جنون‌های محیط، سکوتِ اشیا را به درون ِ زهدان‌اش می‌برد و در درونی تر ِ تنِ تو خواهد گریست بر زنانگی‌اش و سفیدی ِ فربه تن‌اش و در مکثی از مستی‌های تن، لخته‌ایی خون بیندازی روی برف، تا جرم ِ محیط در لحظات ِ قبل از ریختن ِ فضا به وسیله‌ی کلمه‌های جرم‌دار فلزی، در قلب ِ خالی ابر فرو نرود.

من همیشه یک درخت بوده‌ام. من از ابتدای تاریخ ِ آب، با بدنِ یک درخت به جهان نگاه کرده‌ام و در شانه‌های خودم، اشک‌های تمام پرنده‌های جهان را دارم که به تن ِ سفیدم یقین داشته‌اند. در فاصله‌ایی از سایه‌ی روی سطح ِ محیط که دور تر می‌شود، خون ِ تو تبخیر خواهد شد. تن ِ تو تبخیر خواهد شد. من، بهار و آفتاب، بر مرگ ِ تو خواهیم گریست. من اشک ِ تمام ِ ‌پرنده‌های جهان را برای تن ِ تو مصرف خواهم کرد و سایه‌ی پریدن ِ تو، حجم ِ زمان را در محیط حب خواهد کرد. حالا شباهت رنگ‌های تاک و خون اینجاست. حالا بر زندگی ِ تو خیره خواهم شد. در دایره‌ی سن ِ تو خواهم افتاد و از تن ِ درختی‌ام خواهد ریخت ذهن‌ام. ذهن‌ام حالا اینجاست: در سطح ِ پوست ِ یک شکوفه که از درونی تر ِ تن ِ تو، بیرون زده‌ست. شکوفه سبز دارد، میشی و سفید و فربه دارد. کلمه‌اش سرفه برنمی‌دارد، تن‌اش دَلَمه، محیط‌اش بی‌خدشه‌ست و از درون ِ آب ِ درونی تر ِ تن ِ تو به فاصله‌ی من و بدن ِ درختی نگاه خواهد داشت که حالا دایره‌های زمانی‌اش را روی سطح ِ محیط آورده و در هندسه‌ی محیط، زمان ِ او جا نمی‌شود. او که تمرین ِ مرگ ِ فرزند کرده، او که ترسیده از مرگ و لب‌هاش را به خون ِ من غسل داده، آمیخته‌ی شعر همیشه‌ست که مانده اینجا با تن ِ تمام سفید ِ بی‌لک ِ سترون‌ِ ‌پرندگی‌اش. قوست او، یک قوی تمام سفید که با جسارت ِ غریزه‌ی شعر، به خفگی‌های تن ِ مادر در آب نگاه می‌برد و ساکت است. مرمی‌‌ست او، او که به تمام ِ خالی‌شدگی‌های بدن ِ زن نگاه خواهد برد و خواهد دانست که جای تن‌اش، تا همیشه در حفره‌ی قلب ِ زن خالی خواهد بود، اینجا در استوای ِ نوجیدن ِ بهار هزار‌زخم در حنجره‌اش بوسه مثله می‌کند و به رفتار ِ پوست ِ دست ِ تو حساسیتی نشان نخواهد داد که رامی ِ مرگ را در تن ِ تو دریافته: در سطح ِ پوست ِ یک شکوفه که از درونی تر ِ تن ِ تو بیرون زده‌ست.

 

سپیدی استخوان حالا اینجا، در افق ِ چشم‌های من که یک منظره‌‌ی عادی‌ست، حافظه ندارد و هروز به یاد می‌آرد مرا. عور نیستم من، او مرا هروز با یک تن ِ مشخص می‌بیند. هروز صبح برای او لالایی می خوانم و در ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه‌ی عصر او را بیدار خواهم کرد و همیشه تعداد انگشت‌های پای او را خواهم شمرد و او به من لبخند خواهد زد و در لبخندش فاصله‌ایی‌ست با تن ِ من که هروز و پس از او خواهم بارید. او یک نفر است، یک قطعیت که احتمال مادرانگی را در روی سطح ِ پوست ِ من نخواهد دید. من پرنده‌ی او نخواهم بود و تمام اشک‌های مصرفی جهان برای او مصرف نخواهد شد. من در تمام اتاق‌های جهان ارضا خواهم شد. اتاق بوی منی می‌دهد. بهار از این‌جا فاصله‌ایی دارد و برای همین است که لحن ِ زن عوض شده. تو به پوست ِ من آگاه‌تری، ما در حافظه‌های یک فلز فرو رفته‌ایم که به درون ِ قلب ِ قطعیت ِ من می‌رود و در احتمالات ِ مادرانگی ِ من، استخوان ِ تن ِ زن را خواهد شکست. زن تصنعی ندارد اینجا. بدن‌اش در قطعیتی از خواب و احتمالی از مرگ به اتاق ِ من احضار شده. من به بدن او تجاوز خواهم کرد. من در تمام اتاق های جهان ارضا خواهم شد و به انتخاب‌های معصومانه‌ی یک سطح ِ بیرون زده از بدن ِ بیرونی او خواهم خندید. من دیوانه نیستم و به فرورفتگی گلوله‌ی آب در عمق ِ پوست ِ دریا فکر نخواهم کرد. به شکستگی ِ زیبایی صورتی که در عمق ِ آب، در اندامی از حافظه‌ی بهار، رقص ِ میلیارد ها نوج افتاده بروی سطح ِ پوست ِ را می‌‌رباید از سطح بیرون زده از بدن ِ بیرونی او، نگاه نخواهم برد. من خواهم خفت. من حتما در ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه و با شش انگشت در هر پا خواهم خفت و به انطباق متلاشی شدن بدن پس از اصابت ِ تیر، مَد کشیدن زمان در تن ِ نوج و پخش شدگی سطح ِ دریا پس از برخورد آب با آن فکر نخواهم کرد. دل‌ام  برای تو و تمامی قطعیت هایی که از احتمال های زیبایی در صورت‌ ِ دریایی‌ات در سایه‌های آفتاب به نذر رنگ می‌کردی تنگ نخواهد شد. من به تو در همین اتاق تجاوز خواهم کرد و در فاصله‌ایی از این اتاق و در فاصله‌ایی از من، به مرگ ِ بدن‌ام، در چگونگی‌های فساد ِ بی‌تو، هوش یک بهار را تعلیم خواهم داد. من هوش بهار را و جرم فلزی سکوت ِ بیرون زده از سطح ِ ابر را به مرگ نزدیک خواهم کرد. به وحشت ِ کویر، پس از دیدن ِ گل، بروی سطح ِ پوست‌اش، پس از رگبار ، به وحشت ِ دریا، پس از ریختگی باران و به وحشت ِ یک تن، پس از آغوش و در ماسیدگی های شکل ِ سایه‌ایی که از یک خواب عصرانه بروی پلک‌های جهان افتاده به چشم‌هایم شب خواهم افزود و در سکوت ِ رفتار ِ پس از سهم ِ یک مرگ، کروی‌های چشم من‌اند که می‌شکانند محیط را.

همین تن ِ نابالغ شعر من است که در پس ِ شب، فربه‌ای سپید تن تو فرو می‌رود در پس ِ پیشانی من و به خواب خواهم رفت و رویا خواهم دید. رویای سبز، میشی و سپید. به دست‌های تو خواهم گفت، به رَحم ِ تو، کاسه‌ی جمجمه و پیرهن ِ پوست ِ من، که برای تن ِ هستی ِ غم تنگ بوده. غم خواهد شکافت تن ِ مرا، غم آب خواهد بود، یک آب طبیعی، که او را آب نخواهدن نامید، که او را آب نخواهدن کرد و بدنی نخواهدن داشت در اینجا و صورت ِ تو در قطعیتی از مرگ ِ زیبایی در احتمالاتی از تن ِ او خواهد بود:

در بارانی که نخواهدن بارید :

در تن ِ پس ِ آغوش.