مرگ موجه

-

مرگ موجه 

 

 

از مفصل ِ درخت، جایی از بدن ِ بهار را ادامه دادی تا از فنس بیرون بریزد حضور ِ طبیعی انسان. شانه‌ایی خالی‌‌تر از باران داری در سکوت  ِ کس‌ات. چگونه متلاشی شده شعر در سه روز. از چه کسی باید چگونه بودن را پرسید وقتی چیزها زیر آرواره‌ی شیشه نابود می‌شوند؟ تو می پرسی آیا من فقط چیزها را بدتر می کنم. و من ِ خرده شده به تو باید لبخند بزنم با بی‌بدنی‌ام. باید ساکت بمانم، چرا که میان ِ بدن ِ تو و سکوت خودم مفصلی از درخت را انتخاب کردم برای عمیق تر شدن در هسته‌ی عمقی یک چاه. اگر من می خواستم تا برای زیبایی چیزها، چیزی باشم هیچ گاه زیبا نبودم. و در سکوت ِ کس تو نوشتم، و در چاه ِ عمیقی از آبی، طیف غم را امروز میان هفت انتخاب از اشک تفسیر کردم. تو چه قدر گوش داده ایی به سن ِ درخت ها، چه قدر کبوتر در حنجره‌ات نقب زده بودند به آسمان ِ درون ِ سینه‌ات. و البته من فضله‌های آنان را در کس تو دیده‌ام و در کس ِ تو، و در سکوت ِ پریدن در تاریکی از لبه‌ی چشم ام آخرین تصویر ِ بهاری که داشتم پرت شد و ریخت و آرواره‌ی محیط او را خرد کرد. پس حالا می توان فهمید که چرا من در درون ِ سکوت ِ کس تو نوشتم. و من چرا فضله های کبوتر را در محیطی به جز کمپ به درون ِ تن ِ زنی ببینم که پوسته‌ی انسانی‌اش سفید تر از آب می‌تواند خودش را بیالاید. این ها خرد شدن من است. تمام این تمرین های نوشتن، خمیره ایی از خرد شدن من در زیر دندان الکتریسته و قلبی‌ست که از سن ِ درخت ها چیزی نمی‌داند و مهاجرت می‌کند از فضا به درون ِ سطح مقطع یک بخش ِ تغییر پذیر در زمان که میان ِ سیالیت ِ فضله، آب، پرنده، سکوت و کلمه، حدقه‌ایی از راز من را انتخاب می‌کند تا در بگرید. این ها همه تمرین ِ ابتلای قلبی مرضی‌ست که امروز فکر می کرد نیمی از صورتش را در اصابت با دیوانگان از دست داده و پنج گلابی چه حجمی از حیات دارند و خودش را در چند پرده از بودن های خودش مماس می کرد با صورتش تا در رگ اش مورفین برود. او که معتاد شربت های متادون در سه وعده بود. او که معتاد پانزده گرم شیشه در هفت روز بود. او که حنجره اش از بال ِ پروانه نازک تر بود و در اصابت ِ با هوا متلاشی شده بود ، چگونه می خواست به من بگوید که در سکوت ِ کس تو دیوانه نیستم که نوشته ام. او در تمام ِ مسافت طی شده از گرگان از اردبیل، به فهم پرنده از حالت ابر اعتماد کرده بود و حالا در چاه بر تصویر خودش در تاریکی گریه می کند و من در سکوت نام خودم را می نویسم و درونی تر می شوم از تحدب ِ یک تصویر در هذیان های احتمالی ناشی از الکتروشوک بر حدقه‌ی مبتلا به شکلی از آسمان است که تعلیق پرنده ایی را در موازات ِ با فرم ِ اشکی در سفیدی بی انتها تکرار می‌کردند. همین قلب ِ مرضی، فضله‌ی سفید روی شکل ِ سرخ گل، حدقه‌ی کباب شده از شدت ِ شوک ِ تصویر، روایت ِ تاریخ انسان بر روی تنه‌ی کس تو، تنهایی‌ است. تنهاییْ مفصلی است که از بیرون زدگی یک تن که شانه‌ایی برای گریستن ندارد، به شکل شاخه‌ایی تنها که از درون ِ فنس گذشته، به فلز و بتن پناه می‌برد، تا مرگ‌اش دلیلی موجه تر از بوسه داشته باشد.