پیش از صبح: قرنیه‌ی آفتابگردان

-

 

لحظه ایی از تن تو اینجاست که تفاوت دارد با تن ِ تو. من به کدام یک شلیک می کنم ای گل؟ من. من که باران ِ سفید رنگ را در حنجره‌ی‌ محیط شعری مثله کرده‌ام، در فاصله‌ی هجای تو و تو، خودم را جا داده‌ام- نخانی‌ام. عادت زدایی ِ از رنگ ِ سفید وقتی در خاب به طیف ِ خاکستری زهدان تو پناه می آوردم، در هم خابگی های صبح هام، تو پیش از من بوسه‌ایی داشتی روی قطره‌ی آب که لحظه ایی از تن ترا با تفاوت ِدر قلب من می‌باراند. حالا من تمام ِ ابعاد یک بوسه را در شکل ِ رفتن تاریکی از روی جداره‌ی پوست ِ خورشید بازمی‌گیرم و روی تن ِ تو می‌بارم وجود ِ لحظه‌ی خیس‌شدگی را. در لحظه‌ی اوج ِ لذت ِ انسانی ِ تو، گلوله‌ی باران‌هام به بازوی تو اصابت می‌کند- نور قطع می‌شود و جداره‌ی خونی ِ سرخ موی تو روی جسم‌های منسجمی از باران ِ من لحظه می‌افزاید. اینجاست قرنیه‌ی خیره‌ی تو  که من با کاویدن ِ اشکال ِ کلمه در سکوت ِ چشم ِ تو به خودم باز می گردم و از تن‌ام خالی می‌شوم و بازوی تو خیس تر است. به قبل بازمی‌گردم، به قبل ِ احضار شده در تنهایی‌ام وقتی که چشم‌های تو با هر نبض، تپش ِ بار ِ اول ِ گیاه را دارد.

وقت ِ اول ِ گیاه. زمانی پیش از فهم ِ گیاه‌بودگی‌اش در خاک، من نام ِ ترا چگونه می‌توانستم در تفاوت ِ یک لحظه‌ی خواب‌های روشن‌ام ببینم، وقتی که حضور ِ تو کور می‌کرد درک ِ رنگ را در شبکیه‌ام. از تو فاصله می گرفتم تا به تو بریزم. تا در نهایت ِ شکل های دیوانگی ِ درد در سینه‌ام از تمام ِ صورت ها ریخته شود شکل تا صدای تو بچیند فرم ِ چشم ها را صورت تا به تو بریزم. تا در شکل ِ تو- تجسد ِ کامل تن ِ رویا- واقعیت ِ چیزی را ببینم تا در آن کورشدگی ِ نور را هجا کنم.

وقت ِ کورشدگی ِ نور در برخورد ِ اول با اشکالی که می خواستند شکل ِ ترا داشته باشند در ذهن‌ام، من میل به هم‌بودگی ِ یک قطره منی و یک قطره اشک را در محتوای آب تکرار کردم. و تشنگی ِ گیاه که در درون ِ خوابش عِطر بهار را نبض می‌زند از رگ ِ تو تکاندم تا محیط تازه تر شود. به چشم‌های من خیره نگاه می کردی و من سرم را در دو پوسته‌ی گوشتی از اقاقی ِ زن فرو می بردم تا بمکم کودکی ِ عقیم ِ محیط را در صداقت ِ رویای ِ تو بودن. در فاصله از لحظه‌ایی از تن ِ تو که تفاوت دارد با محیط.

این محیط ِ خالی، اقاقی ِ ترد که از ساق ِ انگشت ِ پای تو به دهان ِ من فرو می‌برد چیزی را که شکل ِ تو ندارد و در ذهن ِ من به تو تبادر می‌کند، ریختن ِ صورت ِ تو در چیزهاست، در شمارش ِ بی پایان ِ خواب‌های دریا، وقتی که به صورت ِ خودم در آب با اشک شلیک می کنم و ابر با باران به گیاه /

حضور  ِ تو مبراست، در تکرار  ِ عدم، که سایه‌ تفاوتی با نور می‌اندازد، در وقت ِ تکرار  ِ محیط.

-

دور تری حتا از رفتار ِ عور شعر وقت ‌ِ متلاشی شدن ِ خون‌هام در خواب، انسانیت ِ رفتار داری. من اما رگ ِ مبتلای انزوام را در آفتاب‌گردان قلمه زدم. چه نور  ِ زیبایی . بر می‌خیزی، می افتی، نفس می گیری و نقب می‌زنی به انسان، وقت ِ دور شدن ِ از دست‌های من. هر شب می‌میرم و این طریقت ِ انسانی دارد در درک ِ وقت. خوی مجلد من به تن، به نور، در استوای تن ِ تو که می‌لغزد، طیفی ناخوانا از رنگ است که روی پوسته‌ی آفتاب‌گردان رویای شفیرگی ِ پروانه را دارد. چه رویای عظیمی. و در شکل ِ انسانی ِ نام نهادن ِ نیلی تو بر رنگ، کبودی ِ پوست ِ سفید واقعیت از اصابت ِ توده‌های کلمه، می‌سوزد یاخته‌ی نور. و کلمه‌ی نمک، در عمق ِ زخم رسوب می کند و دریا، پایانی رها تر از شعر دارد در حنجره‌های بی‌شکل. دورتری از رفتار ِ عور ِ خواب وقت ِ متلاشی شدن ِ تن ِ اشباع ِ گل، در زیر باران که زیبایی ِ وحوش ِ معطرت می‌خراشد پوست‌ام را و از تن‌ام تعلیق ِ رنگ ِ پروانه در محیط مواج می‌شود. مشت می‌زنی به من با فاصله از تنی که داری تا تصویرت در من. به حنجره‌ی نمکی‌ام مشت می‌زنی و تن ِ همیشه تازه‌ات در شفیره‌ی تن ِ من، بکارت ِ خودش را به تو می‌بخشد. حضور ِ یک آفتابگردان داری. آفتابگردان ِ طبیعی، که رفتاری گل‌مأب دارد. می‌گریم. می‌سوزم، ترا تا ریختگی ِ نور بر دست‌ام از خودم ساقط می‌کنم، در تو نازل می‌شوم، آیه‌ی طبیعت می‌خوانم، می نویسم، می نوشم، در اشکال ِ کلمه به کاویدن ِ خودم می‌روم، آینه می‌بینم، سکوت می کنم.

پس از رگبار.

نفس می کشم. به سوی من خم می‌شوی، تاریخچه‌ی ابتلای مرضی‌ام به انسان را در شکل ِ عمر یک گل می‌بندی و این حضوری کوتاه از من خواهد بود در این تن.

بر این زیبایی ِ زیبا، ابری بزرگ نشسته که سایه‌ می‌اندازد در وقت ِ دقت ِ نور، روی صورت ِ ابر. گریه نمی‌کنم. و رویای پروانه در وقت ِ نشستن ِ در درون ِ قاعده‌ی گل آفتابگردان، روی گل را از آفتاب می‌گرداند، به لحظه‌ایی از حضور تو که سایه می‌اندازد در دقت ِ نور.