انسان: اسطوره ی انس های نا به جا

-

-

مادام زیست نهایت ِ درد، فهم واقعیت ِ ‌پدیده‌های عادی، برای فرد روان رنجور رنگ می بازد. فرد در ترومای خود باز می ماند و وابسته ی آن می ماند و مابقی ِ اتفاقات را در طیف ِ تعبیرپذیری آن مرکزیت ( مثلا جدایی از رحم مادر ) حد می زند.

-

شکستن ِ جداره‌ی رحم مادر با نور، آغاز درکی‌ست که در لحظه‌ی پس از آن رنج ِ حمل ِ جرم ِ خود حاصل می‌شود. در این رنج، در این کشاندن ِ بار خود به فضای آگاهانه که از تعلیق ما در سیاهی‌های حافظه رفته و به محیط ریخته، ( به جهت ِ به یادنیاوردن آن زمان در خودآگاه ) مختصات درکی ما شکل می‌پذیرد و ما از منظر آن رها‌شدگی ِ ابتدایی به درک  و آمیختگی با چیزها می‌رسیم. از این سو ست که آن رها شدگی نه به منزله‌ی تروما، که به شکل ِ فهم پایه و برای رجعت ِ به آن فرم از امنیت و آسودگی - بی بار ِ حضور خود - مدام در چرخه‌های فهمی ما متبادر می‌شود. در اینجا ما جرم خود را روی بوسه می‌اندازیم تا سبک شویم، اما این حرکت ِ آگاهانه‌ی عصب ِ لب، جرمی را در درون ِ حافظه‌ی ما سنگین می‌کند. در کلمه خود را می‌ریزیم تا از خود خالی شویم، اما بار کلمه و حافظه‌های در تبادر با آن محیط را در حافظه‌ی ما شئ‌ای درونی کرده که برای هضم و تفسیر آن به آن دست می‌بریم و به آن می‌افزاییم. همین شکل‌های حضور و انباشت ِ خودآگاه، که از آن هسته‌ی فهمی رجعت می‌گیرد به حال، دقت ِ در آمیختن و آویختن خود است به پیرامونی به جز ما. مادامی که فرد حضور بارز خود، توپ ِ خود، مادر خود و گهواره‌ی خود را در جهان می‌یابد، ریشه‌ایی در آن کرده و ریشه‌های دیگرش را در باد ِ بهاری میل حل می‌کند که از آن به فهم ِ حاصله از جهان دست ‌یابد. اما این رنج، از انس‌گرفتگی ِ با ناپایداری‌ها، عدم تطبیق با چیزها( به دلیل ِ نیافتن ِ خود و حضوری دیگر از چیزها در آن پدیده ) به انسان، فهم ِ بودن‌اش را اتلاق می‌کنند. در نتیجه، انسان بودگی رنج است، و ما از منزله‌ی آن رخ‌داد اولیه‌ی ناچار، به سرگشتگی در میان اشکالی از خود دست می‌بریم تا خود را بیابیم. پس از آن و در این چرخه‌ی شناختی ناشی از روان ِ خود، فرم هایی از آن پدیده‌ی اولیه که در مسالمتی ناخودآگاه با روان فرد قرار دارند ( همان اتفاق تولد، که در اینجا به مسابه‌ی مرگ چیزی اتفاق می‌افتدد ) هسته‌های شناختی روان‌رنجورانه‌ی فرد، ماهیت ِ حضور را از یاد برده و از دید ِ آن تکانه‌ی اصلی، به بازتعریف اتفاقات می‌پردازند. از دلایل ِ چرایی این امر را زیست ِ در نهایت های حضوری و عدم حضور قیاس گرفت. فرد در نهایت ِ کنش ها و تنش ها، خود امنی را در رهایی می‌یابد، چرا که به غیر از، مسیری برای پیمایش نمی‌بیند. به همین جهت، فهم واقعیت های عادی برای آن ساز و کار روان‌رنجور فهم ِ خودآگاه خود را از دست داده و در زیر نور ناخودآگاه فرد، تعریف می‌شود تا در آن میل به یافتن ِ خود، مسالمتی با دیگری‌هایی بیابد که در آن تعلیق های روشن، ریشه های شخصیتی وی را به وی بازدهند.  در همین اشکال فاصله یافتن ِ از خود، و افتادن ِ در فرم های دیگر  و انس‌های فهمی و عاطفی، پیوند های شناختی فرد ساختار یافته و در آن ساختار یافتگی ها، درک خود از شخصیت و محیط را به عنوان رسته‌ایی هویتی شکل می‌دهند. در همین رو، رنج ِ حضور، به حضور فرد می‌رسد و فرد با اختگی‌های هویتی در پی فهم ِ درونیت ِ چیزها برای بارز کردن خودش ( در بستر زمان ) است. 

Attachment.png

تصویر:

نگار ظهری