
-
در مسافتی از محیط
(یا پیش درآمدی بر محیط.)
-
عادت ِ لحن ِ تو، وقت ِ مَد ِ جنون ِ تنی که از شکلهای صدا فرار میکند تا کشیدگیهای ادامهی چشمهایی که ترا میخواهند در خواب ببینند و رویایی عقیم دارند، شعر ِ دریاییست که حجم ِ حقیقت ِ بدنام را سانسور میکند و همیشه در جسم ِ مرگ، حائلی از سایه کاسته میشود که بدون ِ تو خواهد مرد: تو این را میدانی. و من را صدا نخواهی کرد دیگر.
در مسافتی از باران ایستادهام. تو این را نمی دانی که من در مسافت ِ باران ایستادهام و تمام ِ زمانهای تا تو را در مسافت ِ باران خواهم بود. تو بارها به چشمهای من نگاه میکنی و باور نخواهی کرد که من دستهای ترا در چشمهای خودم جا گذاشتهام. من چشمهای خودم از منظره سانسور خواهم کرد و به جای دست های شب خواهم گذاشت و به جای تن تو ابر خواهم کاشت و تعداد کشتهشدگان ِ بی آغوش را، نقض ِ شعر را و خیرگی ِ ترا به محیط و مشتقات ِ آن سانسور خواهم کرد.
این یک خشونت ِ تحمیلی به فضاییست که وجود ندارد. این خشونت ِ تحمیلی ِ به خواب است، به جسمی که خواب ندارد و هر شب و با زور پنج دوز از کلونازپام، سنگینی پلکاش را دوست خواهد داشت و در طیف ِ تمام اتفاقات انسانی، جایی دور تر از مسافتی از باران خواهد ایستاد، در جایی که خشونت ِ تحمیلی به محیطی که وجود ندارد، زمان را خواهد شکاند و مرگ را از محیط سلب خواهد کرد و باران را از ابر و تن را از تو و همهچیز در محیطی که وجود ندارد، کاملا عادی خواهد بود. دست و مادیان و اسب رفته بودند در یک فضای کاملا ذهنی. حالا آلتام میرود، حالا آلت تو میرود، پستان نخواهی داشت، و تجربت ما از عشق، اینقدر جسمانی نبود: این یک خشونت ِ تحمیلیست به فضایی که وجود ندارد. به سادگی ِ برخورد تن، به یافتگی ِ هویت ِ یک ستاره از اصابت ِ برخورد من به تناش و یافتن ِ کودکیهای خورشیدیاش و خشونتی که نسبت به تن ِ من خواهد داشت. خشونتی که تن ِ مرا نخواهد دید. خشونتی که جرم ِ منی من را با خود حمل نخواهد کرد و از درز لباساش پریود بودن ِ خودش را به من نشان نخواهد داد، تا به من بگوید که در فضای داخلی ِ تن ِ خود یک کودک دارد. یک کودکِ آفتابی که از اصابت ِ برخورد ِ با تن ِ من خواهد مرد و در فضایی که وجود ندارد به خشونت ِ تحمیل شده به فضای همین شعر، من را در آن متلاشی خواهد کرد. تو همین کار را با قرنیههای من کردی. با لحن ِ من، با تمام ِ تاریخ ِ بدنهای مثلگان ِ در عشق و دریایی که حقیقت شب را در پس ِ حجم ِ درون خود، سانسور خواهد کرد. در احتمالاتی از کودکی دریا، حجمی از خون ِ پریودی خورشید نهفته که صبحهای بدون ِ ترا و خشونتِ بدوی من ِ نسبت به تن ِ زن را ( در محیطی که وجود ندارد ) به من بازمیگرداند و در حجمهای عشق، من فضاهای خالی زیادی را در احتمالات ِ کودکی دریا میبارانَم. الان اما همهچیز خالیست. زهدان ِ تمام عشاق تاریخ خالیست و من و آفتاب، در حجم ِ سایهایی که عمود روی دستام میتابد به تلاطم ِ تنهای مرده در زیر ِ من، نگاه خواهیم کرد. به تپیدن ِ باران ها در حجم ِ حنجره ها که لحن ِ شعر را دریایی خواهند داشت و در وحدت ِ شکل ِ آب که تمام وقتهای از آن ِ زیبایی را در چهرهی خودش پنهان خواهد کرد.
من در قرنیههای آبی نخفتهام اما. من در مسافت ِ باران ایستادهام حتما.
در قرنیههای آبی، در احتمالات ِ آسمان، در قلمه زدن ِ چشم به خالی های آسمان، تن ِ زنانهی زمخت ِ تو که از تن ِ من دریا میخواست و از امتداد ِ زن بودناش چیزی تصنعی به دریا اضافه میکرد، حجم ِ یک خالی بود:
خالیای از بدن ِ زن، از قلب ِ خالی که با عشق و مسافت های باران فاصله داشت و میخواست تا شکلهای سبک ِ کودکیاش را روی محیط بیاورد و رویاوارگیهای مجنوناش را به واقعیت ِ فضایی که وجود ندارد تحمیل کند و در فساد ِ شکل ِ بدن ِ گیاهی من، منجیت ِ یک آغوش بهاری را ببیند و در امتداد ِ کشِ آمدن ِ تناش تا حضلولی ِ گیاه، آفتاب ِ سینهاش را برای همیشه در دریای ِ تن ِ من مدفون کند.
تن ِ من اما به بهاری سبز تر از چشمهایی که حالا تا امتداد ِ شب خواهند رفت، رجعت کرده و در خواب ِ دریاها به به محیطی واقعی خفته رویاش را و در خفتگی ِ در رویای در محیط ِ خواب برای بدنی که که بهارهای هرجایی دارد، بکارت ِ ابریست که از غم ِ همیشهی عشاق ِ انسانی، بدنی دارد که از حجم ِ زن ِ او خواهد گریخت و به فضا خواهد افزود تا احتمالات پیچیدنِ بدن به تصویرش را پس از اصابت ِ واقعیت ِ حنجرهی دریا به جزر ِ تن ِ او که واقعیت داشت بمیراند.
و حالا باران خواهد گرفت. حالا احتمالات ِ باران ِ صورت ِ او با موهای چتری، احتمالات ِ زنده شدن ِ حیوانات ِ روی تن ِ او و احتمالات ِ شکستگی ِ تناش در اثر تجاوز ِ انسان به او زنده خواهد شد، من اما بر شکل های باورپذیریاش به عشق خواهم گریست. احمق خواهم بود و رفتار ِ طبیعی قلبهایی را که حجمهای محیطی را که وجود ندارند مصرف میکنند را به ادامهی چشمام متصل کرده بودم و خواهم بارید. در باریدن ِ من، باریدن ِ تن ِ منجیخواه ِ آفتاب دوست ِ شرقی ِ من، منجی در یک محیط واقعی خواهد آمد، سایه خواهد داشت و بدناش دریایی نیست. او فردیست با قد یک آدم معمولی، قاتل است، بدناش را بعد از خواب کش خواهد آورد، به تماسهایم پاسخ نخواهد داد و صورتی ندارد که در آب دیده شود. در یک محیط ِ کاملا واقعی او تمام حافظههای عشق را پاک خواهد کرد و او هم خواهد بارید و از لحن ِ باران، مدی از دریا را خواهد برد به درون ِ شعری که گفته نمیشود تا عادت ِ لحن ِ ترا از حافظهی تمام بدنهای عشقمند تاریخ دور بدارد و به تجربتهای بدویت ِ یک مرگ نزدیک شود. مرگ در ساق زبر دخترانهی یک زن سی و دو ساله، در روند طبیعی ِ گرفتگی عضلات ساعد ِ دست و فرو رفتگی چربی در بدن ِ انسان، در زیست ِ معمول ِ محقر آفتاب ِ بی اعتنا ، صدای شلیک پس عصرانهی شب انقلاب و تعلیق ِ محیط در زمانهایی پیش از احتمالات مرگ، در محیط ِ تحمیلی پس از خشونت ِ قرنیههایی گیاهی شکل خواهد گرفت.
گیاه طیف های متفاوتی از تن دارد. گیاه پریود خواهد شد، آبی خواهد داشت، زرد و سرخ خواهد بود و روی سطح ِ زمین نمیتواند مرگاش را سانسور کند و زیر پاهای من، حنجرهی شعرش خرد میشود و اصابتی به حافظهایی از تو خواهد داشت که قلب ِ مرا فرو خواهد ریخت و در فروریختگی ِ قلب و حجم ِ تن، آسمان که یک محیط احتمالی در فضای خالیست، در مسافتی از خورشید به خواب ِ رنگها رجعت خواهد کرد و من در ریختگیهای دور پلکام، بدندار خواهم شد:
در مسافتی از تو و منطق ِ دریا. یک دریای کاملا عادی، دریایی که عادی بودن ِ شعر را در خودش تحمیل خواهد کرد. یک دریای کودکانه. کاملا کودکانه، با آبی ِ یکدست ِ آشفته و آبی.
کاملا آبی و دور از هر حافظهایی که به احتمالات ِ جنگل ِ رنگهای او،تو یا ضمایر تحمیلی نزدیک خواهد بود.
در مسافتی از محیط.









