
-
چیزی در درون ِ راهی می سوزد که منتها به سفیدای قلب ِ رسته از جهان است. چیزی که از جهان، به حجم ثابت کره، حضوری ورای تحملاش میانگارد، و جهان از جرم ِ خودش در بیداری چشم تو، سایهایی به درون ِ پشت ِ چشم ِ دیگرم می ریزد، تا در خاب، چند طیف ِ ساده از رنگ های کره، عمیق تر در من بیدار شوند. در رویا، من از بسیاری تن ها بازمی گردم به حضور ِ بکر سایهایی روی رَحم ِ تو و آبستن کلمه ها هستم. تو ساکتی و در درون ِ حضور ِ تو، ریشهی نیلوفری به درون ِ حجم خالی می ریزد و ریشهی در خلا به نوک ِ انگشتام می خورد. این منم. یک تن ِ کلمه که در شفیرهی خیرگی به سکوت ِ چشمهای خودم، هجای رنگ ترا در سایههام می کشم. نیلوفرانه می گستریام، آفتابوار شرحهام می کنی، جنین ام می ریزد در آب، بغض ِ تنهای بسیارم می گرید ولی در برخورد ِ به آب، صدای گریه هاش گم می شود. بغض تنهای بسیارم، صورتش را در برخورد ِ با آب از دست میدهد، تو میچمی همچنان. حضور من، بکارت ِ تن ِ نداشتهام، از وزن ِ تو پر شده، تنام می شکند، سایهام می افتدد توی آب، و تو گریه میکنی.
در جای خالی ِ خودم، چشم های ترا میبینم که بدون ِ زمان، گریه میکنند. تو کودک شدهایی. در کودکیات، در اضلاع ِ مختلف ِ رحمات، صورتهای من و تنهای بسیار من است. نور به من عمود میتابد. من زیر نور ایستادهام. چیزی از حضور ِ من، روی پوستهی پروانه میماسد. حجم ِ یک خالی، که سهمی از آسمان را در سطح ِ بال ِ پروانه سایه میاندازد. تو کودک شدهایی. در درون ِ تنت، زیر باران ایستادهایی و میسوزی. خط ِ زمان روی تن ِ تو می سوزد. روی تن ِ تو نام تمام ِ تنهای حافظهی من را می نویسد. تو در زمان های برش خورده، به نام هر کدام گریه می کنی، و موج، وقتی که میچمد روی پوست ِ تنت، زخمات می سوزد و پوستهی جدید از تن تازهات میریزد از رحم ِ زمین. تن داری حالا، تنی که وزن ِ چرخیدن جهان را به سمت خورشید میگرداند، تا جنون ِ نامهای دیوانگان در من را به نور نشان دهد. به حضور ِ ممتد دو خط سفید ِ در تنت که به موازات یک ابر، آغوشی را میبارانند. تو رو در روی نور قرار گرفتهایی. لکنت میگیرم. تصویر لال میشود. کلمه الکن است. ابر ها حضوری ندارند. جرمی ندارد چیزی. من و باران از نفس افتادهاییم.
.
تو و نور به هم خیره شدهاید و در پرخاش ِ نور به منتهای حجم ِ فلزی تو، حقیقت میریزد روی آب. آب تکان نمیخورد. در درون ِ خودش حجمی ایجاد نمیشود. یک سطح است. من میگریم. ابر میبارد. قطرهها سطحاند. هیچ حجم ِ کرویایی به درون ِ چیزی برنمیگردد. تن ِ خط، تن سطح، مساحت ِ محیط، همهچیز پرتاب ِ نگاه ِ توست که می بُرَد حریر گیاه را و من در سطح ِ مقطع گَردهی زمان مسکن میگیرم. همه چیز خاموش میشود. در خاموشی نام ِ ترا صدا میزنم. حضور ِ سطح محو میشود در درون ِ کلمههای بیرون زدهی از محیط. در تاریکی، یک وجود ِ سوزاننده در درون ِ دستهای تو، به بال ِ پروانه میخورد. پروانه بین ِ شصت و سبابهات میتپد. جایی که آغوش، تن ِ تجریدی زمان را در وریدهاش تصعید میدهد و رسوب ِ سلول رویا در تن ِ محیط میماند. به آینه نگاه می کنم در تاریکی. به سکوت میان تنهای من و تو در خلأیی از زمان. پروانه نمیتپد، نوک ِ دریایی ِ شصتات را هر بار میمکی، و رنگ ِ بال پروانه، در یکی از موج ها، به طیف ِ زلال ِ آب، شکلی از اشتراک ِ دریا را میدهد. دریا آبیست. آسمان سفید است و رنگ ِ پروانهایی بلور در رگ ِ محیط، وزن ِ فضا را به بیوزنی میکشد.
-









