تن ِ متصل به رَحم خالی دریا

-

نقطه ایی فرضی را در آسمان محل تلاقی من و تو در نظر می گیرد و زاویه‌ی مرگ‌اش را طوری زیر نور آفتاب قرار می‌دهد تا نور، طیف های چشم ترا در درون ِ عنبیه‌ی من بریزد وقتی که بر تن ِ قلوه‌کن شده‌ی خودم خم‌شده‌ام و می‌گریم، با فلس‌های مرمری، ماهی ِ معلق‌ام. حرکات ِ سرم حالا، احتمال حرکت ِ یک ماهی‌ست که تعمدا به سمت قلاب می‌رود: غیرقابل پیش بینی، اما مشخص و برگی‌ست که از حدفاصل ِ پیوستن ِ نوک ِ موهای تو به ابر و درخت‌شدگی، مسافتی را تا نعش من طی می‌کند. در تن‌های دیوانه می‌افتم. در تن‌های خودم. در نگاه‌های خودم به خودم در آینه‌ی چشم‌های تو، وقتی که می فهمیدم حضوری زیباتر از خودم دارم، مثل ِ حبابی که روی سطح ِ آب، چهره‌ی مجلای ماه را در گستردگی سیاه- گریستن رنگ‌های بدون نور در زلالی ِ شب و زخم‌های برداشته‌ی حبه‌های زمان به ماه، نشان می‌دهد. و ماه می‌داند، من می‌دانم، همه‌ی ما حرکت ِ بعدی ِ ماه را می دانیم، وقتی که در درون ِ شکل ِ منقبض شده‌ی تن حباب، پایان می‌دهد خودش را. این حرارت ِ شکل‌های حباب است، که در ریختگی ِ صورت ِ من اجزای شب را می‌گدازد در درون ِ آب و ماهی‌ایی با فلس‌های مرمری، نقطه‌ایی فرضی در آسمان را محل تلاقی من و تو در نظر می گیرد و زاویه‌ی مرگ‌اش را طوری زیر نور ماه قرار می دهد تا در تکرار  ِ شکل پوست، وقتی که تنم می ریزد از دنباله‌های طیف ِ مرئی نور، ناخنی به درون ِ گوشت فرو برود که با دست‌های دریایی‌ش، شامه‌ی بی انتهایی را به نبض ِ پلک‌ام ببخشد.

من در ادامه‌ی حرکات ِ سرب ِ درون ِ حلق ماهی، حرکتی مرتعش دارم و حبه‌های زمان را در درون ِ این ادامگی مثله می کنم. مثله‌های متصل. آغوش ِ تو، تو در پاره‌خطی از زمان، جدا از مکان ِ کیهانی‌ات به تن ِ سنگی من نگاه می کنی. حالا،  تنِ باران شکافته‌ را، قلوه های بدن، حدقه های خالی، جای خالی یک قلب در تن ، احشا ِ خاب‌، و خونی که می سوزد. دوازده بار خالی را روی خالی بالا می آورد. روی تصویرم. روی ماه ِ کامل‌. تو به شکم‌ لگد می زنی. حباب می‌ترکد. فرم نیستی ِ تو می‌ریزد بیرون. ناخن‌هایت را فرو می کنی به زیر پوست سرم، سرم را به زیر آب دریا می‌بری. حافظه‌ی نمک، زخم‌های حافظه‌ام را می‌سوزاند، دوباره به خاطر می‌آورم زنده بودن‌ام را. فکر می کنم به اینکه اگر زنده نیستم، چگونه به خاطر می‌آورم. چگونه یکی از سکته‌های نورم در لحظه‌ی اصابت به درون ِ سرب ِ حنجره‌ات که زمان ِ مرگ‌ام را در تمامی ِ احتمالات به خاطر دارم. 

در یکی از احتمالات ِ حافظه‌ام، وقتی که به درون ِ تصویر ِ تو پناه می آورم تا ترا ببینم، در درون ِ خودت، ردی از جوهر، ماشه، تنهایی و سرما را بر دیواره‌ی رَحم‌ات با انگشتی که به درون ِ پوست ِ خودت می بری،  می کنی و حضور  ِ زخم دائم‌ام، سترونی ِ ماه ِ بی شامه است، پس یکه، حدقه‌ی سفید ِ بدون ِ سیاهی ِ شب، را می ترکانی با انگشت و در درون ِ جای خالی سرب، ماشه به چشم‌ات می چکانی و تن‌شب ِ قلوه‌کن شده‌ام، به فضای خالی ِ آب می‌ریزد. به درون ِ رحم ِ خالی شده‌ات.

در یکی از احتمالات حافظه‌ام، وقتی که از نقطه‌ی فرضی آسمان به زمین نگاه می کنم، یک ماهی ِ سنگی با فلس‌های مرمر، از درون ِ معبد ِ درون تن‌اش که آینه‌های چشم ترا از نمک تصفیه می کرد، جنین‌های مرواریدی را پس انداخته که دور گردن ِ من می‌کاشتی‌شان. ای حضور ِ بارز یک سایه‌ی قطعی از درختی گم در جنون‌های ادواری ِطیف های سبز عتیق. سبز ِ اُکر چشم ِ تو، وحش ِ آمیخته‌ی به انسان‌شدگی مفهوم، فرم بیرون زده از آبی، خفته در آب های همیشه، غربت ِ دریا، کویر ِ آفتابگردان، جناغ ِ سینه‌ی بسیار سپیدات را محل تلاقی آسمان ها کاشته بودم در درون ِ احساس ِ رهایی ِ ماه/ ماهی/ انسان. و ریشه‌ی اضطرابی ِ هر مفهوم که در فرم ِ حضورش، میل پیدا می‌کند به نیستی. در همین ادامگی ِ مثله بودن‌های یک سطح ِ قابل اتکا، آغوش ِ غیرقابل پیش بینی، حرکت ِ ذره‌ی گوشتِ تن ِ سنگی، پس از اصابت حبه‌های آب، در بستر زمان، در ریختگی ازلی ِ او در آب، در بازگشتن به تکه‌های صورت‌اش، او حدقه‌هایی خالی از باران خاهد داشت تا بر آن بگرید. 

-