
-
ماهیچهی گداخته که هنوز نیمی از انسان را به روزنی می کشاند، زانوش را میشکند روی مفرغ ِ تن. پنبهی سوخته، تنِ گیر آتش، امتداد ِ شکلی ادامهیافته از من / ابر / بخار من روی آینهی حمام/ ذوب ِ گل در حنجره / فرم ِ فلزی زرهام که آغوش نمیپذیرد / رد خون / تنی که می سوزد در زیر زره/ ذوب شدن سلالهی بابونه و شکافتن ِ خون. جایی که زمان میبریدهشدن ِ کلام / تاریخ / جرح ِ مداوم / تخلخل بازتاب ِ نور از قوس درونی صدف به منتهای رویای کودک / بسط ِ تن ِ کلمه / سکوت / / / که رشد ِ گل ِ مذاب در حنجره / در تن ِ معدوم ِ فاصلهپذیر که نشسته/کهبدونفاصلهنشستهرودررویخودشتاگداختگیتناشراادامهدهد/ و دستی قطع میکند فضا را / تاریخ را از پیشانی اسب ِ جنگی فاصله می دهد که تاریخ ِ آب به قبل و بعد از اصابت ِ نوک انگشت به آینه / سلالهی بابونه به تن ِ ابر / و فرم ِ باران اینجا اینگونه بریزد.
وقتی در فاصله هستم می سوزم .
آب / وقتی که در سطح دشتهای بابونه میریزد / دشت آینهایی از آب است، تا بسط حضور تنهای ترا به محیط نشان دهد.
آب / وقتی که در درون ِ ورید دست به انگشت و از انگشت به قلب و از قلب به آینه می ریزد، چیزی در درون ِ فاصله میسوزد که گل ِ مذاب من است.
و قرنیههای قهوهایی ِکبود ، گریستن ِ در سایه وقتی تنی که روبهروی توست به تو می گوید که تو با خودت حرف می زنی ( چیزی در درون رگ ها میریزد و از درون به درون ِ خودش می برمی گردد مثل وقتی که قطرهی آب به آب می خورد - من همان قطرهی بالا رفته از سطحام - ) که از قرنیهی قهوهای کبود روی گونه سر می خورد روی لب ِ بهار این کبودی ، تا بوسهی تو زمان را از فصل بچیند .
-
آن تن گفت : من یک تکه گوشت هستم، تو با خودت حرف می زنی و بعد مثل یک نعش دراز کشید، و تو شروع به گریستن در سایه کردی و خودت صدایی در سایه بودی که از تن داشتن خبر می داد به چیزی که گفت : من یک تکه گوشت هستم و با دست به مرکز سرش اشاره کرد و کفت : این پیشانی ذغال ِ نیمگداختهایی دارد از عنبیهی زمان که خیره به تن ِ سپید ام راه میرود روی برف ِ بازوی تو.
و دریا سفیدیایی سرخ در استوای حافظه دارد.
-









