
-
در طیف سبزی از حضور ، باد خودش را میاندازد تا شیب ِ موهای تو بهار ِ رامی باشد که نور را برده به انتهای چشمهای ماه در شب ِ بهاری.
ترس من از شکل ِ افتادنام نیست، ترس من از شکل ِ رهاشدگیام نیست، چرا که بخشی از من همیشه با باد میرفت، با هر شکلی از تجسد کلمهها که انتهایی از پیش تعیین شده را برای من داشتند.
برای همین همیشه موهای کوتاه را دوستتر میداشتم، چشم های رنگشده را، تن سیاه را ، به گلوله بستن معشوقه را در کوچههای خلوت با بوسه و شکلی از جسد ِ روشن رویا که موهایی بلند دارد و لبهای شکافتهی کبود ِ ریخته به بوسه که در شبی بهاری از شیب ِ باد میاندازد مرا روی طیف ِ کلمهها تا وزن ِ زمین را در بین جناغ سینهی پُر، بسته و کوچک ِ تو بشکاند.
من فکر می کردم که تو سینههای کوچکی داری و وقتی که باد مرا انداخت در سینههای تو - در صورت ِ زنانهام - شکلی از من چیده شد که جای خالی یک درخت را همیشه در سینهی پهن و شکافتهام بکارد.
برای همین میل به شکستن تو و فلز دارم ، وقتی که گلوله کمانه میکند / ناظرم / به رفتار گوشت ِ تو / پوست ِ تنات / بتن / جای نقشبستهی تو در حافظهی عینی محیط و منی که میروم برای شلیک بعدی به جای خالی پرندهایی روی شاخه که با باد رفتهست.
وقتی که پاهام را در درون ِ دریا گذاشتم و دریا رفت و دریا میرود و زنهای زخمی با رحمهای ترد،پوک، یا خالیشان به نزد ِ شکلی از گیاه ِ افتادهی روی تخت میآیند و برای فرمی انتزاعی-عینی از بدن میگریند. برای شکستن ِ چیزی میگریند که در حافظهشان هیچگاه نخاهد بود:
( و آن تن، آنقدر دفرمهست، که ما نمی توانیم آن را در آغوش بگیریم. )
( و آن تن، آنقدر نو رس است، که با اصابت ِ باد فرم تناش را از یاد برده و به ابتدایی پیش از کلمه میرود. به جایی پیش از شروع صوت ، به جایی قبل از اتفاق ِ بوسه، به لحظهی خیرگی مادر به کودک، کودک به مادر ، به تنهای ادامه / گم شدگی/ تقطیع/ مثله شدن/ گشتن در تنهای بیته. )
اما همه چیز را باد از میان برده و موهای تو ثابت نمیماند، دریا ثابت نمیماند و تن ِ محمد به صدا حساس است.
-
به پاهایم فکر می کنم که تا انتهای زخم ِ زنی دریایی خودشان را کشاندند ، به زخم ِ مقدس ِ عشق/ عادت زدایی، شکستن ِ کلمه/ شکل ثابت دریا که در هر موج، فرمی از آغوش، هم خابی، خیرگی هر بارهی دو دایرهی سوزان ِ سرد در درون ِ خود را میبرند و شکل ِ ثابت ِ صورت ِ تو، چرا که همیشه وقتی چیزی به آب نگاه میکند در پس تصویر - جایی که چشمهای سوزان ِ سرد، خودشان را می شکانند- بغض ِ تصویر نیز شکستهست، فرد در حد فاصل ِ بین شعر و سکوت غرقشدهست و زخم ِ اش نمک برمیدارد - عینی تر میسوزد.
به چیدن ِ کلمه از دهان ِ نهال ِ دیوانهایی فکر می کنم که تا حد جنون اتلاق زیبایی و خون برای درک عادیشدهی ما از زیبایی و سوختن بود و لثهی موبرداشتهاش که میریخت روی کلمه شکل ِ تجسدیافتهی رویاهای ابتدای کودکیاش را / وقتی که در پشت ِ سر من، همیشه تاریخی از ابتلای جنگ را به یادگار گذاشت تا تن ِ زخمیام روی تخت خالی باشد.
و مردم به دیدن ِ جای خالی من میآیند و من به دیدن ِ جای خالی خودم در آب میروم و چیزی میان ِ من و بقیهی آدمهاست که کمانه کرده از شدت فلزشدگی ِ تو که در میان مردمی.
اشکال مختلف ِ کلمه: تنهای جوهری، چشمهای سبز، پژمردگی گل، دریانوشتهها، روایتهایی مقطعی از تنهای مثله شده، جنون ِ زیباییایی که مرا از منظره به بیرون میکشد / ناظرم.
-
حافظهی تصعیدشدهایی از من، بوسیدن ِ ترا به یاد خاهد آورد که وقت ِ اولین بوسیدناش، تکرار بکارت ِ هزاربارهی تو در آغاز هر صبح، در پسخوراند هر نور رجعت کرده از فلس و تجربهی رنگ ِ سپید و سرخ روی پوست ِ شیری تن ِ تو / بتنهای بلوری از ضخامت تار عنکبوت / سیمانهای بلوری به ضخامت تار موی تو / جایی برای کودکی ، ادامهی دریا شدگی در سه مفصل از تاریخ و جای خالی یک دریای شکسته که ذهن من را به این میدارد که چگونه خلا می تواند زخم باشد:
ما در ادامهی این متن، به هیچ کجا نخاهیم رسید، این میتواند مانیفست عشاق ِ امروزی باشد / خیار گوجه کلم / دفرمگی ِ ناشیانهی کلمات ، تن لهشدهی من ، کلمه ، رنده شدن ، عدم انسجام حرکتی ِ یک گلوله در برخورد به عینیتها ، تنهای زخمی، فضاهای خالی در بدن که هنوز بوسه یا کلمه یا گلوله بکارتشان را نگرفته و سکوت همان مفصل ها که ذهن انتزاعی مارا به سپیدیایی می کشاند قبل از اصابت یا متلاشی شدن ِ پس از آن.
به ابتدای متن باز گردیم :
به جای خالی، سکوت ِ پیش از آغاز :
دقت ِ باد در رهاشدگی ِ من در شیب ِ کلمهها:
فضای خالیایی، تا رسیدن به
.
-
*: از جواد سیفی.









