پروانه‌ ی آب‌ های ساکن.

 

-

آینه می‌گریست تصویر  ِ زخمی ایستاده را در ادامه‌ی آب. آینه می‌برد تنی زخمی را در آب؛ در کرویْ‌بلور  ِ حدقه‌های تو به سمت منظره‌ی خالی‌ات در آب.

پس گریستم وقتی که آب ها از من می گریخت، بر قلب معصوم‌ام / روح کودکی‌ی مبتلا به زیبایی ، شکستن و رفتن ِ تنی که سایه‌اش در زیر ساق‌های تو به انتظار شکل‌های مختلفی از بهار ، طریقت ِ یک شاخه را در ساق‌هاش رقص می‌داد.

از تو پرسیدم، وقتی که به رحم‌ات، تن زاینده‌ی مدام ِ زخم‌ات، اشک می‌خورد، نمی‌سوزی ؟ و تو جواب ندادی، چرا که در زیر آب می‌گریستی بر تصویر  ِ معصوم ِ کودکی خود در آب. به تن اشباع شده از بوسه، تن دریایی ِ اشباع شده از موج ، قلب ِ مخفی ، سکوت پس از مکث های بوسه و کلمه ، دقت ِ متلاشی کردن خود در همه‌ی جهت‌ها، بستن تن به فلز ، چرخ گرفتن دور میله ، تکرار شکل تقدیس شدن به وسیله‌ی دقت ِ تصویر ِ تو در حدقه‌های خالی در آب ، پی بردن به تن ِ واحدام ، شستن دست از بوی فلز با آب دریا و وقتی که تو با کف پا به ساق پای معصوم‌ام فشار می آوردی تا چیزی را به من بفهمانی/ اما من در مکث ِ کلمه‌ها بودم و خالی شدن ِ زیر پام وقتی که موج و بخشی از تو می‌رفت کلمه ایی را گذاشت که از تن‌هایمان کاست و به دریا ریخت - بدون دقتی در متلاشی شدن ِ بدن‌هایمان وقتی که بدون اصابتی به هم در هم می افتادیم و آب می‌شکست.

آب در کودکی‌ام می‌شکست ، وقتی که به صید رنگ می‌رفتم و در سرخ می‌افتادم اما در سبز برمی‌خاستم، در نور می‌افتادم و چشمان ِ خالی شده از حدقه‌ها، در حافظه‌ام کمانه می‌کرد به مفهوم ِ عشق، به لحظه‌ی متلاشی شدن ِ شن بازمی‌گشتم در زیر پام که از تن ِ خودش می‌کاست و در ادامه‌ی تصویر زخمی ایستاده در آب خودش را می‌گریست. و این طبیعت دریاست / طبیعت خون ، منی ، اشک، که هم دیگر را در همدیگر بکشند ، و تو دست‌هایت را از بوی فلز پاک کنی و من به درون ِ دریا بریزم تا جایی / ورای کمانه کردن ِ احجام فلزی ، پس از مرگ یا تولد ستاره ، یک اتم ِ چگال باشم که در قلب ِ معصوم ِ بلوری تو شکستن می‌اندازد. یک اتم ِ نوری، بدون ِ مماسی در درون ِ قلب ِ بلوری تو، که حافظه‌ی سطحی آب را گریسته بود و در سیاهی ِ کف دریا ، بغض خورشید را می‌خفت. یک اتم نور که پس ِ افتادن ِ دستی به درونش بدون سبز یا سرخ یا چشمان خالی شده از حدقه در جایی از مفهوم ِ عشق ، شکلی کامل بود. کامل ِ کامل که به خودش می‌نگریست، بدون گریستن ، چرا که طبیعت ِ رفتاری ساق‌های زمان را در خود ابدی کرده بود و به دریا می رفت تا بازنگردد. تا در سطح ِ شفیره‌ی بوسه‌ایی، فلز را زخمی کند.

-

و فلز از اصابت ِ بوسه زخم می گیرد ، و نور  ِ منعکس از آب‌های فلزی که صورت ِ بدون حدقه‌ی من را دارد در خود، لکنت بر‌می‌دارد، مثله نشان‌ام می‌دهد به زمان.

زمان رجعت می‌کند به نقطه‌ایی از قبل ، پرندگی‌اش را می‌بیند ، بر سر  ِ میله‌ی کاشته در دریا به لحظه‌ی جنینی‌ام بازمی‌گردد که ترا به نام کوچک صدا کردم و پیش آمدی تا بچینم‌ات. تا در دشت ِ پروانگان ، شفایی بی زمان باشم از قلب‌های معصوم تو در کودکی که زخمی در دست من حمل می‌کند، به مسافت ِ میان ِ من و تو ، که چیدن ِ بال یک ‌پروانه‌ست :

وقتی که می افتدد روی آب/ منطبق با تصویرش و سفر آب تمام می شود.