
دست به شکل های کودکی ِ تو می برم. سیب می چینم. از آن دایرهی پوستی، از تکرار دوایر ِ پوستی، از خم شدن ِ آفتاب و سایهاش رو تنم می فهمم که مردهام و به درون ِ کودکی تو می رسم. چیده میشوم. از دست ِ محیط میافتم. تا لبهی جهان میروم، تا تک ِ موهای تو. تک ِ موهای تو پارهام میکند. تن ِ تازه دارم که افتاده از حصار ِ جهان بیرون.
جهان یک حجم ِ بدون تخلخل است و تا زمانی که چیزی از آن چیده نشود، سترون خاهد ماند. جهان بوسه نمیپذیرد. پس ِ شرارت ِ کودکانهی تو از سینهی مادرش سیب میچیند. در سرم سه بار تکرار میشود: پس سیب چید. به لحظه پرت میشوم. به افتادن ِ صدای خندیدن ِ تو روی آسفالت. به چیدن ِ بکارت ِ معظم کلمه، به جای خالی کلمه که توک زدیاش: تن ِ تازهی عتیقام را با سنگ خراش میدهد کودکی که می چیند از من شکل ِ چشمهای ترا.
اینجا دیوانهترم. در جای خالی ِ چشمهای تو. اینجا دیوانهترم. وقتی که جای خالی چشمهای تو، سیبهای تو، به من نگاه می کنندم. رو به روی جوخهی آب ایستادهام. تن ِ تازه/ حریر سفید ِ خراش برداشته، جلوی جوخهی آب ایستاده و به گذشتهاش نگاه می کند. به جای خالی ِ خودش. میل به افراط ِ آزادی. تن ِ نداشتهایی که نمیتواند فضایی را برای خالی بودن داشته باشد ایستاده جلوی جوخهی آب. آب ها به او حمله میکنند. آب ها به پای او میرسند. به گذشتهاش نگاه میکند. آب ها به اکنون ِ او میرسند، و کلمهی روی ساحل پاک میشود. همهچیز فراموش میشود. تو دوباره روی من خم میشوی و نور اینبار درونیتر میزند به توی فلسهام.
من یک ماهیام. با فضای ِ متخلل زیر پوستام که از اشک، هوا و کلمه تغذیه میکند. حافظهایی ندارم. دستان ِ من ِ مقابلم در آینه، در یکی از خابهام، به روی سنگی میکشید خودش را تا از سنگ همیشه چیزی اضافه به درون ِ خالی بودن ِ دریا بیفتدد و سنگ همیشه وقتی تصویر ِ صورتهای درون ِ آب را می خاست تا بشکند، جوخهی موج در حریر سفید ِ تمام قدی، آن را به حافظهی فراموشی هدیه میداد تا سنگ به درون ِ چیزی برسد که خودش را در آن میدیده. به درون ِ دستی که روی کودکی ِ تو کشیده میشده.
و آن دست، آن دست عتیق، دست زمان ِ افتادهی بیرون از محیط، رسوب ِ سنگ را گرفت. دست ِ بی رنگ، به درون ِ تن ِ سنگ رفت و قلب ِ آبیاش را، قلب ِ سرخ ِ آبیاش را در مشت فشار داد تا از قلب چیزی بیرون بیاید.
از درون آن، فضای خالی ریخت بیرون، از درون ِ میل ِ به صرف شدن ِ در تمام ِ چیزی، دو حدقهی باکره ریخت بیرون و به لبهای او زل زد و در حافظههای فراموشی، لبهای یک ماهی را به یاد آورد که در آزادی ِ مفرط، شکل ِ بوسه را تمرین میکردند، وقتی که جوخهی آب، به شکل ِ کودکی تو میرسید.
-
تو کودک تری حالا. حالا که روی سنگ نشسته بودی و به روی آن دست میکشیدی، با پوست ِ حریری ِ تمامسفید ِ سترونات، کودک تری حالا که به درون قلب ِ توی سنگ زدهای حدقههای خودت را و تصویرت را شکستهایی. تصویرت را میشکنی. در تصویر های دیگرت، صورت های دیگری از آب است. در تصویر های دیگرت، صورت های دیگری از لب داری. تو با آن آب ها به دنیا می آیی. تو با آن لبها اولین حافظههای جهان را کلمه میکنی. تو در آن آب ها در گریه میکنی و تو با این لبها، حافظهی ابر را میباری روی آب.
یک قطرهی سترون ِ تخلخل ناپذیر، یک انسجام ِ لحظهایی از حرکات ِ قبل از شلیک ِ تن ِ منفصل ِ سفید. تن ِ پنبهایی حجم که روی خورشید خم میشود و رفتار رنگ را در درون ِ قطرههای خودش حبس میکند. اینجا چیزی میشکند. اینجا چیزی شکسته است. قلبی بیرونی، جدا از اندام ِ آب، در ورای حافظهی ابر و دریا شکستهست. دست ِ توست که به کودکیهای من میزند و سیب میچیند.









