رَحم خالی دریا در تن ِ منفصل .

-

مویرگ ِ بارز محیط در ایستادگی روی تصویرش روی آب، می ترکاند تن ِ سنگی‌اش را و زمان ِ احاطه کرده‌اش، مات به تصعید ِ تن رنگ از جرم خودش، به درون ِ آب می برد حیات را.

رگ ِ تصویر تو که در خاب های منطقی ام، وقتی که دایره های قرنیه، پستان و سفیدی پرندگی هاست، چرخشی مدام دارند، از جای خالی جرم دو سنگ در کف آب، تصعید ِ رنگ را در سطح آب به کره‌ی گرد سوزان می بخشایند. تن ِ تو، دشت گندم ِ مواج تو، تمدن شکسته‌ی آینگان، تصاویر بعید ِ نور که به صورت های جنین ِ سنگ می رسند و سنگ که در دشت مواج گندم ِ تو، رگ بوسه ایی را در دهان اش آسیاب می کند، انزال سطحی بی وزن دارد که روی زخم ِ صورت دلمه بسته.

/. وقتی که مویرگ می ترکد، عنبیه، تمدن، بوسه و پوسته‌ی گندم، رسوخ هویت ِ انزوا، به صورت ِ جنین جز می دهد. جزئی سفید که نمک ِ زخم تو، سطحی ایستا برای آوند ایجاد می کند، تا شریان ِ تن دریا را به عمق جرم نمک باز گردانی. و آب می رود به درون ِ رسوخ ِ زخم سترون که در درون حنجره هوایی مقدس از گریستن ِ بر دریا دارد. /.

وقتی که رسوب ِ اجزای صورت ِ انزوا در سطح ِ سفید بی زمان خودش را می یابد، گریستن ِ بر این صورت، فرسایش ِ رفتاری از احتمالات هوا، کلمه، بوسه و سکوت دارد.

من هم یکی از همین صورت های نورم که کلمه، بوسه، سکوت، انزوا و کلمه، از تقدیر ِ ادامه‌ی من بود و هنگام برخورد یک قطره به عمق ِ انسجام ِ سترون ِ حضورم، از آینه‌ی چشم های تو رَحم ِ سفید ام ترک خورد و صورت کودک بیرون ریخت.

-

کجا.