خواب صورت ها در آب /

در عمق شفاف پوست ِ تن تو/ پس از گذار  ِ چند ستاره‌‌جوهر که می سوختند در کشاله و سینه‌ات / یک قرنیه‌ی همیشگی ِ سوزان از ساعد‌ ات ریخت روی سطح ِ اتکای من به جهان : 

به ترک های تنی در وقت ِ زادن آب که تصویر مرا می شکاندند.

تو بر آب می گریستی و تصویر من در نور می‌شکست.

 

در یکی از تصویر هام کودک شده بودم، در تصویری که به ابتدای تو رسیده بودم و می خاستم تا از سفیدی تنه‌ی تو، به کناره‌های بهار پناه ببرم / به کناره‌های اشکال ِ خارج از فرم / مثل وقتی که تن ِ مواج‌ات، روی ساحل ، خط ِ شکنج ِ زمین را می‌بوسید / تو در همان لحظه بر من گریستی ، بر آب و بر کودکی ِ از دست رفته‌ات. 

 

در یکی از خاب‌هام، وقتی که دیدم باران آمده بود، زخمْ‌بودن‌ام می‌سوخت/ فکر به این حافظه که قلبی داشته‌ام که از ترک ِ پوسته‌ی شکم ِ تو با چندمیلیون ذره به محیط می‌ریخت و قلبی بی‌شکل داشت می‌سوزاندم. 

من قلب داشتم اما و قلب‌ام را از زیر  ِ چشمان دریایی تو به بکارت ِ پوسته‌ی آب بردم / لب‌ام را در آن‌جا حبس کردم تا گریستن ِ تو بر نور، فاعل ِ بوسه‌ام باشد. 

ولی تو در لحظه‌های قبلی، وقتی که می‌سوختم از بی‌قلبی‌ام ، خودت را در ادامه‌ی حضور من / و در یکی از شکل های من در آب سوزانده بودی. 

وقتی که به قرنیه های تو رسیدم ، وقتی که در قرنیه های تو خیره شدم ، منظره از نور تخلیه شده بود ، تو به محیط نگاه می کردی اما من را در محیط نمی‌دیدی ، مثل وقتی که در دریا غرق شده بودم و تو به منظره‌ی آب نگاه می کردی که پوسته‌ی بی‌لک‌اش می‌رفت تا با فرم ِ بی‌شکل ماسه از ترک‌های تن تو، من را در ادامه‌ی متن ایجاد کند. 

در بیداری ، هنگامی که رو به روم نشسته بودی ، هنگامی که به تُنگ ِ شفاف دست‌های تو نگاه کردم ، به حافظه‌ی سرت ، دایره‌های دیوانه‌ی زخمی، ماهی‌های قبل ِ خاب، تن‌های هم‌خاب ِ در دریا، مستی ِ شکل حضور دو تن ِ شکل‌دار بی‌فرم، تجسم ِ گوشت جوهری شده در عمق‌های شفاف شعر ( لحظه های سکوت  ِ میان سینه‌ات ) ، حبس شدگی بهار در ساق و قرنیه‌های گداخته‌ی روی ساعد ات ، به ادامه‌ی جهان فکر می‌کردم و تن ِ خالی شده‌ام از آب می‌گذشت. 

تن خالی شده‌ی از جوهرم ، از شیب ِ نرم ترقوه‌هام / جهیدگی استخوان به بیرون از مدار بدن ، قرنیه‌های واقعا معصوم ، مثل لحظه‌های ابتدایی هویت بهار ، هویت عینی ِ اکنون تو ، صرف فعلیت بی جنس تو بودن همه در شیبی از زمان و جاذبه به درون ِ دریا باز می‌گشت از ترک ِ پوسته‌ی شکم ِ دریا . 

وقتی که در تاریکی بر روی تو عمود شدم ، وقتی که ابری روی دریا بر دریا عمود شد و گریست / ابر گم شد . من در شکل ِ تصنعی بازگشت تو به کودکی با همین اندام ِ سنگی تراش خورده‌ی بی‌فرم عمود شدم و نوری نبود ، پس من چگونه چشم‌های ترا، وقتی که چشم هام را می بندم به یاد می آورم که به من خیره شده بودی و می خاستی بگری‌ایی و صورت ِ آبی من را گرفته بودی تا ابر نریزد / تا سایه‌ایی همیشه عمود روی سطح ِ اتکای تنی به جهان بماند که فرم ِ شکل‌دار ماسه حفظ شود ؟ 

وقتی که دست به درون ِ پوکه‌های ابر می‌بری و ابر خالی‌شده از باران / تنها چند سرفه تا بهار مانده / تا پژمردن گل

 

      به درون ِ تو رجعت می‌برم 

 

به درون ِ فرم کبودی‌های روی گردن‌ات از فشار دست‌هایی که می خاستند تا باران نریزد.

تو را در رحم‌ات می زنند. 

تو را در رحم‌ات می‌زنند.

تو را، دریا را، ابر، عمق شفاف، من را در رحم‌ات می زنند. از بالا می ریزی، از بالا گریه می‌کنی، به من نگاه می‌کنی، به جمله‌ی آخر قبل از رفتنت که: خدا تو را بر پاکی قلب‌ات ببخشاید/ به خبر پژمردگی ِ گل و خیس نشدن ، وقتی که در درون ِ پوسته‌ی اشک ، غم سنگی به درون ِ آب می‌خورد و آب از سنگ می‌شکند، نه از غم. 

آب از تصویر  ِ آینه‌واری که می‌شکند در درون ِ خودش، وقتی که بوسه‌ایی از آب می‌گیرد می شکند و من به کودکی‌ام بازمی‌گردم.

به لحظه‌ی قطعی مرگ‌ام: 

وقتی که تو را در رحم‌ات می زنند.

-

 

 

آغاز صورت های در آب .

مهدی گفت:
خوابِ صورتِ آبی ...