
-
حجمی فرو رفته از سطح ِ بیرونی ِ آب که چهرهی من است، تاریخ ِ غم تو و چند علف ِ گمنام را در بهار مثله میکند، چرا که کنجی از اشک ِ تو، جایی که کروی ِ محیط، مکعبیایی تیز دارد، پوستام پاره شده و ریخته آینده روی زمین:
جایی درونی تر از آب، که چهرهی مرا در خودش میخورَد. و اینجا نام ِ گلها از یادم میرود و می خواهم تا از حافظهی گردنام اشکال بوسه و خفگی را بشویم و در تن ِ سپید ِ شورَم آبی ممتدی باشم : گویا که تو هرگز عبور نکردهایی از دریا .
و فکام میکشد به درون، به درون ِ خشکیایی از تاریخ که چندین سلول ِ گل را در خودش حبس کرده بود و سکوت میکرد و نمیریخت، اما حجم ِ دریا، چگونه گل را میسنجد.
چگونه چیزی که از درون ِ زخمی مو در آوردهست، زیر بار ِ بوسههای تحمیلی نپژمرَد. چگونه به سطح ِ دریا میتوان نگاه کرد و به او گفت که موج(ها)، لثهی شکافتهی توست که در درون ِ آن، کبودی ِ خفهی شیدایی با دستاش به خودش سیلی میزند تا ارتعاش ِ روی پوست ِ لب، شکلی از شعر باشد.
پس اینجا فضایی خالی میان دریا و ساحل، مثل دست های تو و تن من اتفاق میافتدد. ( و این تصویر تحمیلی را صدف روشن میکند، چرا که از حافظهی کودک عبور کرده و به روشنای آب رسیده و در تنهایی میفهمد که چیزی زیبا نیست. چیزی زشت نیست. چیز ها، وقتی که حجمی خالی از فضای درون یا بیرونشان را به سطح آب بیندازند، مماسیایی با آب دارند که تن ِ خودشان را به آب نشان میدهد و این عدم فاصله، فضایی برای شکل گرفتن درک ایجاد نمیکند. - این اتفاق باعث میشود به بوسیدن ِ تو فکر کنم. به این که به تو گفتم: بگذار تا ببوسمت و تو تکان نخور و دیوار پشت ِ سرت گلوله برداشته بود، و بوسهی من و گلولههای قبل از من و گلهایی که پیش از ما به آب انداخته شده بود، همه شکلی از انسجام ِ حرکتی ماهیچههایی نامرئی داشتند که سیلی میزد به تن ِ محیط، تا ارتعاشاش شکل جهان را ثابت نگاه دارد. )
پس خفگی ِ تو انتخابی بود / مرگ ِ تو / انتخاب ِ بوسیده شدن ِ مرضیات، ایستادنی بود در شکل ِ حرکت ِ ارتعاشی جهان تا شکل ِ جهان با قطع باور تو از بوسه ، تغییر کند.
در همین حین / دقیقا در همین حین که قطع ِ باور تو از بوسیدن داشت شکل جهان را تغییر می داد و تو روی من افتاده بودی، من لب ترا می بوسیدم و آب در فضایی از سطح ِ همیشگیاش به دور ِ کرویایی از محیط میگشت که مکعبی تیز داشت.
-









