۰- تمرین ِ دریا

-

 

تمرکز بر روی نقطه‌ایی قرمز. در محیطی عادی. در طیفی عادی از تن، بوی ترشیدگی، بوی خمیر دندان. 

 

سیاهی . 

در شب چه چیزی را می توان دید ؟ وقتی که پوست دست خود را از دست خود جدا می کنید و در شب در دریا می افتید، آیا سوختن پوست شما مثل سوختن تن خورشید است در تمرکز نقطه ایی قرمز که جهان را حول محور خودش می گرداند ؟ آه حیات ِ مفلوکی که در دریا خودت را در حال سوختنی درونی خاموش می سازی. آه ای هیولای زیبای درونم که برای معتادان ِ به شیشه ، به طیف های تعریف ناپذیر و شخصی رنگ ، چندین هزار دوز کلمه در اشکال متفاوت از صورت های خودت در آب می گریی‌ایی، این تمرکز ِ نقطه ایی خودت را در کدام شکل از آب ، در کدام صورت از حافظه‌ی موج، در کدام نشیب ِ رنگ که تعریف نمی شود در صورتی که محیط را به درون ِ خودش می بلعد نزدیک می کنی؟ 

وقتی که مشخصا نقطه‌ایی قرمز که گزاره‌ایی پاره‌خطی نسبت به محیط دارد ، به محیط برخورد می‌خورد و هویت ِ مصونِ خودش را در وسطِ چهره‌ایی بارز می‌دارد و سنگی شکسته در درون ِ آسفالت به شما می گوید که اینجا کسی مرده( چرا که سیاهی‌ایی بارز - بی نام -  سنگ قبری قدیمی ‌ست ، و قبرستان به علت ِ طرح تفضیل خیابان، باید تا مرده های خود را به بخشی درونی تر از خودش بکشد، نقطه‌ی قرمز ِ بارز، روی آب دریا به صورت ِ من برمی‌خورد که دیوانه‌وار از محیط ِ تو بوسه می بلعیدم  و تو به یاد نمی آوری یکی از اشکال همیشگی عشق‌ات را . 

-

تو یکی از اشکال همیشگی عشق‌ات را به یاد نمی‌آوردی چرا که شکل همیشگی تن‌ات را در درون ِ موجی آبی کرده بودی، در درون ِ سطح منسجمی از میل محیط به حفظ وضعیت فعلی ، ( من اینجا در درون ِ هسته‌ی یک سرخی زنده‌گی می کنم، و به سطح آب می خورم و به این فکر می کنم که چرا سرخی ِ نور، خون، و لب در درون ِ آب حل نمی‌شوند. من یک طیف تعریف پذیر از رنگ هستم/ و با اینکه می شکنم در درون ِ آب حل می‌شوم . در درون ِ صورت‌های تو، و تن ِ باد کرده‌ی تو / لب باد کرده‌ی تو / دلمه‌ی خون ِ باد کرده‌ی تو در آب حل نمی شود - و از اینجا ما به حفظ وضعیت فعلی می رسیم - ( و در اینجا وضعیت فعلی تمام می شود:

آه . ای حیات ِ مفلوکِ انسانی ، ای حجم اتاق پر شده با آب / ای مسافران ِ محکوم ِ به هیچ در اضلاع نامتنظم که فهم تدخینی‌ایی از زمان و سرنوشت دارید / در آب های بی شمار بر تن ِ بسط یافته ( تن معشوق من ، که حافظه‌ی تمام تن های جهان را باید در خودش داشته باشد ، و من با تمام تن های جهان در او می ریزم ) بر چه چیزی باید گریه کنید تا بارزی ِ نام ِ خود بر ماسه را حک کنید روی سطح ِ آب. 

 

آب شکسته / پوسته‌ی شکسته‌ی زمین / سنگ سیاه شکسته / خط قرمز ِ بارز / نام ِ مجلای بارز / شن ِ بارز در محیطی عادی ، در طیف ِ منبسط ِ رنگ افیون و تن ، رویاوارگی‌های قبل از خاب ، وقتی که در ساحل ِ دهانم، بوسه‌های تو به خاب می‌روند.

من دندان ِ عقل خود را پاره کرده‌ام / سفیدی ِ منحط ِ شکسته که طیف پذیر نیست چرا که شکلی در بسط ِ تن ِ تو یافته و شکسته‌ست در دهانم تا لثه‌ام خونی شود .

 

آه نقطه‌ی قرمز ِ متمرکز بر کانون ِ کلمه، که تنی در تو می سوزد / که می سوزاند تنی را در تو و از بدنت کم می شوی. ارضاهای منطقی‌ست از تمرین ِ دریا : موج ، که حافظه‌ی بوسه‌ات را که در محیط بارز می‌شود درونی کند.

-

سکوت ِ پس این کلام انسجام ِ تن ِ دریایی‌ست که رفتاری ارتعاشی از بدن را در نبض ِ خود ، در فضای ِ خالی و بارزی از سطحی به درون برگشته، می ریزد به درون ِ جای خالی ِ مستقبل، وقتی که تصویر تو در جلوی پای من می شکند تورا و مرا ، تو در رفتار ِ قبلی رخ داده‌ایی وقتی نرسیده‌ایی و شاید نرسی هرگز ، مثل تصاویر  ِ لثه که در آب، از صورت من بوسه و کلمه را حبه می کنند، تا در زیر ِ کانون ِ نقطه‌ی قرمزی از نور، تبخیر شود و به سلاله‌ی بابونه بریزد .