به پرنده ی دریایی ام.

به پرنده ی دریایی ام.
- ‌ زبان ِ وحش من، لحن ِ ستاره‌ی تو می‌کوبد به پشت ِ پلک‌ام و از جداره‌ی خواب رویای آب می‌ریزد. وقتی در خلا محیطی تو، صورت ترا گریست تا به این جهان بیاید.و در این جهان ِ بیگانه تن ِ من جداره‌ی آب داشت در تصویری که کل ِ وحش ِ یک بوسه را بر روی پوسته‌ی گلی می‌برد با خودش در ضمایر ِ چمن. من مدت ها …
ادامه مطلب

کلمه در امروز !

کلمه در امروز !
- چرا زبان شعری دهه های ۳۰ تا ۷۰ با پس از آن تفاوت دارد؟ ( من چرا این گونه می نویسم. ) - نگاه ِ اجمالی به تاریخ معاصر این سرزمین، لغزش ها و لرزش ها و پسالرزش و لغزش‌هایی دارد که اثر خود را مستقیما بر زبان گذاشته یا زبان بروی آن. از نیما که جامه‌ی جدید به پیرهن کلمه‌ی عام وصله کرد یا جو ملتهب دهه‌ی هفتاد …
ادامه مطلب

روان: در عدم تعلق به خود ها.

روان: در عدم تعلق به خود ها.
-   میانه ی حضور روان در ساز و کار زیستی، شکلی از بود او در نازیسته و میل به تصرف آن با نابودگی، بود خودش و زیسته های او، چهارچوبی از کاربست های رجعت به ناهشیار و هشیار اش، شکل عمقی از حضور ِ او را در قالب ِ شخصیتی‌اش به او می دهند. در میان همین تعلیق ها، رسوخی در سطح مقطع روان او، بر اساس عدم پاسخ …
ادامه مطلب

پاسخ ِ عینی.

پاسخ ِ عینی.
-     سه چشم، که یکی اش قرنیه ایی آتش دار است، از زیر پوست ِ گل های تو، به روی سطح ِ ساعد ات می آید و آفتاب را می بوسد.  در کُلاله‌ی تو نشسته‌ام من. پروازم چکه می‌کند روی بکارت ِ سفیدی از ابر. باران حالا اینجا بر حافظه‌ی جنین ِ گلی، نام ترا می‌گرید و از دست ِ ادامه دارت در باران، بهار را به ابتدای …
ادامه مطلب

پرسش ِ گُم

پرسش ِ گُم
- در تصعید ِ بوی گردن ام از برگی که آخرین عطر شکوفتن ِ حدقه ایی سرخ داشت، حافظه‌ی شامه‌ی ترا به شقایقی در ماه آویختم و بر چهره‌ی ستاره‌ی سوختنی ِ خودم خندیدم: به زیبایی یک عشق. حالا همه‌چیز سرخ تر از گوشته‌ی گل در آوند تصویر به چشم ِ زمین می‌رسد، حالا که زمین سپید تر از محیطِ سینه‌ی تو، خودش را در آب می‌بخشاید به تصویر، ایستاده‌ام …
ادامه مطلب

عشق: بازیافتن کودکی.

عشق: بازیافتن کودکی.
- در سطح مقطع روانی ِ فرد، مکان ِ اتکای او، به خود بازمی‌گردد. در خود، او سیالیت شخصی خودش را به درون ِ وقایع می‌برد، وقایع را به درون این سیالیت می‌آرد و از درون ِ تمام این حضور ها و حافظه‌ها حال و آینده‌اش را شکل می‌دهد. اما کلید شناختی ماهیت فرد پی‌ریزی شده در هسته‌های شناختی و تجارب او سو می‌دهد بود اش، به همین جهت، فرد …
ادامه مطلب

انسان: اسطوره ی انس های نا به جا

انسان: اسطوره ی انس های نا به جا
- - مادام زیست نهایت ِ درد، فهم واقعیت ِ ‌پدیده‌های عادی، برای فرد روان رنجور رنگ می بازد. فرد در ترومای خود باز می ماند و وابسته ی آن می ماند و مابقی ِ اتفاقات را در طیف ِ تعبیرپذیری آن مرکزیت ( مثلا جدایی از رحم مادر ) حد می زند. - شکستن ِ جداره‌ی رحم مادر با نور، آغاز درکی‌ست که در لحظه‌ی پس از آن رنج …
ادامه مطلب

مرگ موجه تر

مرگ موجه تر
-   نبض می زند چیزی در درون ِ سوختگی قرنیه. آلام ِ مفصلی از تصویر که در ریختگی‌های صورت تو از آب می‌شوید آب را تا توی تنها بمانی. و خورشید، و تشنگی های خورشید و بی انتهای‌بودگی خورشید و ماهی و آب و گم شدن و فاصله و دور شدن از مدار غروب در حافظه‌ی یک جنون، پس از خوردن چندین ضربه از آب و نور، قرنیه‌ی ماهی …
ادامه مطلب

از نور

از نور
-  از نور. -   اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِأَبْهاهُ وَكُلُّ بَهائِكَ بَهِيٌّ، اللّٰهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِأَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَمِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِأَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَلِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِأَعْظَمِها وَكُلُّ عَظَمَتِكَ عَظِيمَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها : - ( ای نور ) …
ادامه مطلب

مرگ موجه

مرگ موجه
- مرگ موجه      از مفصل ِ درخت، جایی از بدن ِ بهار را ادامه دادی تا از فنس بیرون بریزد حضور ِ طبیعی انسان. شانه‌ایی خالی‌‌تر از باران داری در سکوت  ِ کس‌ات. چگونه متلاشی شده شعر در سه روز. از چه کسی باید چگونه بودن را پرسید وقتی چیزها زیر آرواره‌ی شیشه نابود می‌شوند؟ تو می پرسی آیا من فقط چیزها را بدتر می کنم. و من ِ …
ادامه مطلب