
-
چرا زبان شعری دهه های ۳۰ تا ۷۰ با پس از آن تفاوت دارد؟ ( من چرا این گونه می نویسم. )
-
نگاه ِ اجمالی به تاریخ معاصر این سرزمین، لغزش ها و لرزش ها و پسالرزش و لغزشهایی دارد که اثر خود را مستقیما بر زبان گذاشته یا زبان بروی آن. از نیما که جامهی جدید به پیرهن کلمهی عام وصله کرد یا جو ملتهب دههی هفتاد که پایههای عینیت سازی جنون ِ خیابان را به شعر، در اشکال جدید کشانید، در هر شکل، شعر و جامعه مماس ِ دیگری راه میبرند زیست را. اما چرا زبان ِ شاملو، رحمانی یا امثالهم در نقد بسیاری از منتقدین شعارگونه مینماید؟ چرا به شعار، به شکل ِ عظیم استعاره ها در آن گونه شعر ها نشانی داده می شود و الآن این گونه نیست، یا اگر هست بارز نیست. در نظرم برای علت، باید به قبل از وقوع ِ این گونه نبشتن در سیر بدنهی ایدئولوژیک اجتماعی نگاهی داشت. در گذشته، مفهوم کالا نبود. بار زیستیایی که با خود حمل می کرد، چیزی ورای کلمه در روح ِ انسان میفشرد و همین شعر را تر می کرد. جوهری داشت روی کاغذ ِ روح ِ آدم و جامعهاش که لکی میگذاشت از حس. نه اینکه حالا این گونه نباشد، حالا شکل دیگریست و زیباییاش هم به گونهای دیگر در ذهن اتفاق می افتدد، و این نوشتار صرفا به هستیشناسی و چگونگی این سیر نگاهی اجمالی دارد. برای همین جوهر و جوهره بود که انسان و طبیعت در شعرهای نیما و چند دهه پس از آن پیوندی عجین ِ طبیعت را بارز تر از شکل های دیگر مینمود در ساختار شعر. به دلیل ِ پیدا کردن ِ استعاره ها، مفهوم و انسان در تلاقی ِ نوشدهایی به نام ِ شعر نو. پس از آن که این تنیت بسط یافت، و آن قدر بسط یافت که روی جامعه سایه گذاشت، فشرد. به بیرون زد، به درون برد و از زایش ها و فرمهای دیگر، شعر دیگر و شعر ناب، بخشی مهم از جریان ِ ادبی آن دوره شدند. شعر دیگر، به دیگری نگاه کردن ِ طبیعی در طبیعت ِ ذاتی کلمه عمیق شد و آنی برد، اما شعر ناب، شعر جامعه و چیزهایی که از کوچه و در کوچه و محفل و جمع بیشتر خوانده و شنیده میشد، در اکنون ِ زمان خویش ماند و تاریخ رقم زد. دیگر اما را زمان را در شکلی از حضور ابدی کرد، که با رجعت های هرباره به لحظههای بکر شاعرانگی دوبارگی لذت بکارت برداشتن را میشود در آن کشف کرد. گونهی دیگر اما بستر خانگی جامعه شد، شکلی از چیزی شد که در آن انسانها بار انسانی خود را به دوش خود و جامعه میکشیدند و تنیدگی این دو مولفه در هم نیز، به تاثیر گذاری آن ها روی هم بیشتر صحه گذاشت. پس اما چرا شعار، چرا هنگامی که شعار در زیست انسانی رخ بدهد، انسان، انسان تر است. قبل از اینکه دقیق تر در این بخش شویم، بهتر است استثناهایی ماندگار مثل فروغ که برای من، ظرافتی بین دیگر و ناب دارند را کنار بگذاریم، چرا که آن ها نه با انسان و نه با دیگری بلکه با خود( ناخودآگاه احضارشدهی در قالب کلمه) سخن می گویند. اینجا سخن از خود اما به آگاهیت اجتماع اشارت دارد. در این اشعار، به دلیل بار معنایی کلمه که هنوز از دست نرفته بود، مصرف نشده بود، ظرفیت ِ معناییاش میشکفت و بار میداد، و از پس ِ سکوتِ عظیم این گونه از اجتماع که با کلاسیک آن قدر ارتباط نمی گرفت و در دورهی تجدد زبانی برای خود می خواست، به دنبال قهرمان بود. قهرمان ها در جنگ ساخته و پرداخته میشوند، در لحظههایی که انسان بر لبهی تیغ مرگ یا زندگی از خود سوالی میپرسد و در آن لحظه، در آن جنون مقطعی، آدمی رساله و تز نمینویسد، حافظهی زیستهاش را عینیتی در آینهی ذهن میبیند و در آن تصویر به جست و جوی خودش میکاود. برای همین موضوع، خاستگاه و فرم ِ آن زمانِ نوشتن، ایجاب می کرد این گونه بودن را، صد البته با عقبهی زبان و فرهنگ پارسی که زهدان ِ عمیقی از حضور وقایع برای زیست داشت. برای همین فرهنگ قهرمانخواه ِ در جست و جوی خیر ( با علم به وجود شر ) ِ در تلاطم، ذهن ِ عام به شعار روی میآورد. به دراماتیکسازی، ایدئولوژی رادیکال و مطلق گرایی برای اینکه نقشهایی ترسیم کند از آن چه باید باشد و آن چه هست تا آدمی خود را در مختصات این جریانها بازیابد. برای همین استفادهی انسانی از ظرفیت ِ کلمه در شعر آن زمان، امری مشهود بود که تا اوایل دههی هفتاد میبرد قلب و کاغذ جامعه را با خود، تا در آن وصیت یا میلاد نامهی خویش را نوشته در جیب بگذارند و به میدان بروند، حال این میدان، انقلاب یا مین باشد، به هرحال شعر در جایی درونی تر از چشمها، در منظرهی پشت پلک، چیزی را رسم می نمود که می خواست ببیند.
اما شیب واقعیت، جنگ و اتفاقات اجتماعی ِ به درون ِ حدقهی بخشی از ذهن عام زد. کلماتی که با آن عاشق میشدند، حالا مصرفی شده بودند، مردم از شعر می گریختند، شاعر از شعر می گریخت و در آوار زهدان ِ فروریخته بر سرش به دنبال موطن ِ خود ( شعریت ) در همان آوار ها و توفان ها می گشت. به پس و پیش می زد، پیش را پس می آورد، صدای جدید به آن می داد، به تن قدیمیاش می خواست تا روح ِ واقعیت ِ حاضر را بدهد، و چارهایی نمیدید. چرا که وقتی جامعه، شعر و انسان از سانحهایی عبور کرده باشند، دیگر سانحه بخشی از هویت آن هاست، بی که بخواهند. پس زبان موسوی و اختصاری و رستمبیگلو نیز بدین گونه خود را میبیند، نه که این گونه انتخاب کند، چرا که این زبان، این نوع شعر را برای حضور ِ در آن عصر انتخاب کرده و شاعر راوی ِ آن مختصات است، مختصاتی که در آن می زید. پس از آن که جامعه با تصویر واقعیت، تن رویاش را از کف داد و این اتفاقات ِ ادبی افتاد، خیل اجتماع به دنبال هیاهو نبود، به دنبال آرامشی پس از پذیرفتن مرگ و زیستی در آن بود. به دنبال بارقههای حیات میگشت تا در شکل های آن، آلام ِ تن خود بیابد و تن ِ خود را به خود وصله بزند. با وضعیت ِ فعلیاش کنار بیاید و در تن خود، این درمان را بجوید. اما این تن دیگر تن ِ سابق نبود، جامعه متولد شده بود، بدون بدن ِ تازه، چرا که جامعه هیچ گاه نمیمیرد، تولد ِ ادامهداری از فرهنگ در سینهی آدمیست که در آینهی زمان، او را به خویشتن نشان میدهد و در آن موقعیت، پس از فراز ها و فرود ها و نشیب های اجتماعی و ادبی، وقتی که فرم، رمق ِ تازهایی برای بودن نمیدید، به درون ِ آرامی زد و به دنبال زیبایی های عینی رفت، به دنبال سوگ ِ بزرگی که از پس از آن کلمهایی، مثل اشکی بیفتدد روی پوستِ کاغذ و در همان اشکال ِ محدود و صنعتی انسان، روزنهایی به شعر داشته باشد، تا خویشتن را ببیند.
-
اما چرایی این گونه نوشتن ِ من، به چگونگی اجتماع باز می گردد، به اینکه جامعهایی که در فشردگی بسط داده باشد خود را، به زیبایی های عظیم بی تفاوت میشود، همان طور که به مرگ های عظیم، چرا که مفهوم مصرف میشود. کار ِ من شعر مفهومی نیست، کار من، اگر سعیایی هم داشته باشد، بازگشتن ِ به مفهوم است، چرا که جامعه و من، طوری بار آوردهایم خود را که از مفهوم بگریزیم، چرا که فهمیدن هزینهی زیادی دارد و ما فقیر شدهاییم. از کلمه و مفهوم و چیزهایی که مفاهیم به واسطهی آن ها شکل میدهند و شکل میگیرند خالی شدهاییم از این خالی شدن، پر می کنیم کاغذ و خودمان را. روی هم بالا میآوریم، از تن هم بالا میرویم، روی تن هم می ایستیم، فتح میکنیم، بدون جنسیت، بدون معاشقه با کلام از هم میگریزیم چرا که پوست ِ بدن ِ ناسوری در جامعه بار آمده. آن قدر جنگیده، زخم خورده و ایستاده که پوستکلفتیاش میسوزاند تن انسان را وقتی با آن مواجه میشود و برای همین است که اتمیزه شدیم. به خرده فرهنگ ها، حتی فرهنگ های شخصی، برداشت های مینیمال و انسان ِ تنها و بودن ِ آن فکر می کنیم. من از اول این گونه نمی نوشتم، کار کردن در تیمارستان، پادگان و دانشگاه، فضاهای عمومیایی که هر انسان، مهرهایی از آن چرخدنده بود، مرا به این شکل از زیست سوق داد. در کمپی که در آن کار میکنم، در سه سال گذشته هزار و چهارصد انسان پذیرش شدهاند، و باز به جامعه برگشتند، و همهی این انسان ها کد ملی و نام پدر داشتند. شئ نبودند، کلمهی مصرف شده یا پک سیگار نبودند، رگ داشتند، رگی که در آن هروئین تزریق می کردند، و تمام ِ این خشم و جنون ِ ضمنی، من را به کاویدنی در درون ِ تن شخصیام میان اجتماع برد، جایی که شما نام ِ مصرفی من، کلمههای مصرفی من، و اشکال مصرفی حضور من را در تنهاییهای شخصی خودتان به رگ ِ ذهن تزریق می کنید، تا صورت ِ کلمه و شما، دو آینه از حضور، در ابد ِ تن باشند.
تن ِ سترون ِ کلمه.









