
-
زبان ِ وحش من، لحن ِ ستارهی تو میکوبد به پشت ِ پلکام و از جدارهی خواب رویای آب میریزد. وقتی در خلا محیطی تو، صورت ترا گریست تا به این جهان بیاید.و در این جهان ِ بیگانه تن ِ من جدارهی آب داشت در تصویری که کل ِ وحش ِ یک بوسه را بر روی پوستهی گلی میبرد با خودش در ضمایر ِ چمن. من مدت ها با زبان یک گل در انتظار سکوت نشستم تا فصل ِتو، طیفی روشن تر از آفتاب را بروی رگ های عتیق ِ من بباراند. میچری گردن ِ من را: وقف تو کردهام اندامام را، باران ام در سکوت ِ گلوی تو به شکل ِ چشم ِ گربه ایی که با محیط می آمیخت به نزدیک تر از پرندگی ها در محیط نجوا دادم و در دقت ِ من مُردی. در دقت ِ من، تن ِ ابدی جاودانه شدنات را در حدس ِ کلمهی بعدی آویختی و رفتی از دور و آمدی به اینجا :
روی سطح ِ سطح ِ سطح ِ آب دریا. ماهیانه تصویرم چرید فلس های ترا و همین جا اصابت شعر بود: در حنجرهی پرنده، که بکارت آسمان را در یک فریاد ِ همیشگی به خورشید میبرد تا آخرین جنگ ِ انسانی را در خودش ذوب کند. در همین جنگ من به تو گفتم : این انطباق پوستهی فلز بر گوشت است و تو خندیدی. خندیدن تو به گلولهی میان ِ پیشانی من، به دلتنگیدگی های فشرده در قالب تنگ، در خیابان انقلاب، در تراس ِ رو به روی خانهی نیمکاره و بوسیدن ِ جمجمه خلاصه نمیشود. من ترا از قافیه های بعدی که در رفتار پرتاب شدن یک گربه از بالای دیوار میریزد روی خاک میشناسم. من ترا از رفتار دریایی ِ یک موج که در رجعت ِ به خورشید کلمههاش را از یاد برده بود میشناسم و تو سکوت میکنی. تو بر گردن ِ من نشستهایی، نفس میکشی، در اصابت ِ تو تنها ترین گلولهی جهانام که در پیشانی ِ تصویری در آب میرود از خالی، و از فضای خالی ذهناش ترا میگرید تا از این جهان برود.
به کودکی ِ تو نهیب میزنم، به شکل های کودکی ِ لرزیدن ِ زمین در لای پاهای تو میروم که زن تر بودی از بوسهی اولیهی انسان که از روی غار حکاکی نشد. به ستونِ فقرات یک گل رجعت میبرم، به دقت ِ شکافتن پوستهی دست ِ تو با حضور یک گل، ای شفیرهی آب. از تصاویر ِ همه جایی تو می گریزم تا شکستن ِ طیف های بوسه ام را در رنگ از یاد ببرم و در آسفالت ِ تو به سقوط از نیمهکارهایی میرسم که سه نفر میبینند مرا. در آنجا جنونی درک شده تر دارم از بوسیدن ِ یک جمجمه و به آنان خواهم گفت که پروانه میرسند از شفیرهی آب، به پوستهی لبهای رگی در جهان، که رطوبت ِ تنفس تو بروی گردنشان آن ها را بارز تر کرده. من در همین نا میایستم. در همین نا بوی جنون ِ چکیدن سه قطره از بارانی را بر گردنام خواهم گرفت که خشک خواهد شد و دوباره خواهد بوسید عمیق تر از گردنام، حرکت ِ خالی را در رگ. و در آنجا تو با نفسهای خورشیدیات، به تن ِ طیف پذیر رنگدارت، خوش خیم تر از عشق بوسهایی خواهی داد، تا خودش را در آفتاب ِ سطح ِ سطح ِ آب، تبخیر نکند. و تو می خوابی. تو در سطح ِ آب روی چمن می خوابی و من از تحدب عظمت کروی چشم های یک گربه در عبور از خالی ِ محیط، جنون ِ هندسهی تر از یاد بردهام. بی تن ریختم از درون ِ توی شخصی به صورتات و حالاتری از وقت. به خواب ِ اشتراکی ِ پرنده نزدیکی داری با دستهای آبیترت از بوسه، پیش تر از من، خواهی مرد در لحظهی قطعی مرگام که از آن بیخبر خواهم بود و در آن جا نقطه ایی روی گردن ام، به فضای خالی ِ پشت ِ حنجرهام میریزد در کروی ِیک سایه که زبان اهلی شدهی مرا، به لحن ِ کیهانی استخوان های ستاره نزدیک میکند و در جدارهی رگِ تو، تصویر کوبیده می شود از هندسههای عتیق ِ خواب به بیداری.
و تو میافتی از تن ِ مرغ ِ دریایی، به آب
تا شعر جهان در حبههای پلک ِ تو، از هم بریزد.
و فلس ِ تو می افتدد از تن ِ شعر به کلمه
تا سکوت محیط، در جمجمهی خالی، ببوسد لب را.
-
به شالو و جادو
عکس : به گمانم سرمه.









