1-1

1-1
- ساق های گیاه در تن بتنی گلو، وقتی که شعر از فرم ِ تن‌ات در محیط ِ اتاق تفاوت ِ در دقت ِ نور است. گیاه ِ ضمنی واقعیت ِ تو، مدامی ِ کارکرد ِ زبان ِ تو در حنجره‌ی محیط. تعلیق ِ بین ِ فضای تن و سایه‌اش که دقتی در شعر دارد. شکل ِ ایستای بوسه / طرز  ِ ایستادن بوسه بر لبه‌های کف ِ موج / …
ادامه مطلب

3-

3-
۳ - مادر ِ جوان. گویی که هرگز بکارت نداشته‌ایی. هنوز جنینی چون. تن ِ دیگرت. مجسم ِ رویاهای بی تنی در آب داری، در سبزی ِ تنی فشرده از گوشت، که می‌فکنی‌اش به ناخوانا. می‌خراشی روی پوسته‌ی تن‌ات از دست‌های انسانی تا به عشق مبتلا شوی. تا در پذیرش ِ نیلوفرانگی ِ قتال ِ آب، تن بپذیری. آینه‌وار بر تصویر ِ خراشیده‌ی تن‌ات، گریه می کنی. تن داری که …
ادامه مطلب

2-

2-
۲ - طیف رمنده‌ی سبز که به زمختی ِ نافهم ِ فلز می فهماند ظرافت ِ پوسته‌ی بلور را در عنبیه تو تکرار می شود: مادام ِ نگاه ِ من به تو وقتی که تن‌های دریایی ِ پراکنده را در شکل ِ ابری می گریم- آن جا من نیستم، آینه نیستم، آب یا کمانه‌ی حرکت ِ یک بوسه‌ی آب بر صورت ِ گیاه‌ام تا واضح تر بشوید تصویر ترا از …
ادامه مطلب

1-

1-
۱ - گیاه ِ پنبه، وقت انسجام ِ حرکات ِ طیف ِ نور در درون ِ پذیرش محیط به عمق ِ حدقه‌ی تو زده. بافته اشک بی‌صفتی خود را از سترونی ِ محیط در ابر. چند گزاره‌ی معقول از بهار: مثل شکفتنِ گل، شکافتن ِ خاک/ و گزاره‌ی ابدی حضور  ِ فراموشی روی سطح ِ شن، وقتی که عمق ِ پای روی رحم ارتجاع دارد در زمان: می شکند نور، رنگ …
ادامه مطلب

مرثیه فواحش.

مرثیه فواحش.
    - نهیب ِ درخت می‌زد پلک، برگ می‌انداخت. رو به روی من ایستادی. بر اشک ِ من خم شدی و رفتار رنگ در منتهای قرنیه‌ام بازمی‌گشت به خونی از تنی که من نبود. در تن دیگرم، در فساد ِ جسد کودک‌ام، زیر یخ‌های عتیق ِ زمین، خورشید ذوب می‌شد. بر اشک ِ من خم شده بودی و رفتار رنگ در منتهای قرنیه بازمی‌گشت به خون. در شکل ِ …
ادامه مطلب

حباب ِ آب و آیینه ( آ. هیتلر)

حباب ِ آب و آیینه ( آ. هیتلر)
- حباب های متصل به هم، شکست ِ تصویر ترا در هوا تا جایی می‌برند که ابر بگرید. حباب های متصل به هم، مفصل تصویر تو هستند که در اتاق ِ ابری‌ام تن ِ عاشقانه‌ی ترا می گریند. بخارِ هوا، رد سر انگشت بر روی پنجره که اشاره دارد به جای خالی ِ ابری که یکه دارد بغض اش را از هویت ِ سر انگشت. میان ِ هجوم های کودکی …
ادامه مطلب

سفر سفیدی در آب. (ه. صابری مقدم.)

سفر سفیدی در آب. (ه. صابری مقدم.)
- چگونگی ِ رسوخ ِ قطره‌ایی به درون ِ خودش، به درون ِ گذشته‌اش، وقتی که شرمِ بکارت، اشک را در درون ِ حدقه ابدی می‌کند، می‌شکافد چشم ِ من را. نوری‌ست این ابتلای گذر، نوری‌ست این سفر که می‌نشاند آب را به درون ِ رگ. که می نشاند به درون ِ نبض، رنگ را.  نشسته‌ام. می‌نشینم. نشسته بودم.  آمده‌ام، می‌آمدم، آمده بودم.  نوری‌ست این خفگی زیر حجم ِ سفیدی …
ادامه مطلب

کَف ِ آیینه. ( م-اشرفی)

کَف ِ آیینه. ( م-اشرفی)
- نگاه داشته‌ایی شره‌ی رگ ِ فلزی را میان ِ دوسطح ِ بدن از آب. کمانه می‌کند رفتار  ِ درونی شلیک در سلول منجمد ِ بوسه. آبی تر از خون می‌پنداری خواب را. تشنه‌ام. و آبی تر از خون می‌آلایی آب را. تشنه‌ام. باران می‌آید. به درون ِ پوسته‌ی گلی معلق در آب رفته‌ام که رگ ِ بریده‌اش را در فضا ول داده. بی دقتی بهار ، چگونگی پاشیدن ِ بدن …
ادامه مطلب

رفتار ِ آیینه.

رفتار ِ آیینه.
- بغضی که در لایه بیرونی ِ ناخودآگاه که به سطح ِ پوست می‌رسد، شکسته‌ انسجام شکل مخیله‌ی ابر را و این طبیعت ِ حضور آدم است. آدم.  پیش از ابتلا به شکل چیزها، وقتی که بکارت ِ محیط، دریده تر از عنبیه‌ی انسانی ما به خالی های مطلق خیره بود، توده‌ی سفید، رَم کرد روی جداره‌ی محیط. ابتدای ِ پیوند خدا به موجودات اینجا اتفاق می‌افتاد. در اشکال ِ …
ادامه مطلب

کف ِ موج.

کف ِ موج.
- مواجه نمی‌شود با تصویرم در آینهْ خود / که تو بیش از هندسه‌ی قرنیه، شکافته و به آب ریزانده حضورم.  متراکم‌ام حالا.  آب های مسافر ام، مشت‌ام که به صورت می‌زندم در آب و می‌شکند استخوان ِ آب / تن‌ها شدن می‌گیرد. در برخورد ِ مشت به آب دانستم که زنده بودم، حالا لحظاتی پس از مرگ‌ام است، لحظاتی پس از ریختن‌ام به مرکز.  منسجم‌ام حالا. / در طریقت …
ادامه مطلب