سفر سفیدی در آب. (ه. صابری مقدم.)

-

چگونگی ِ رسوخ ِ قطره‌ایی به درون ِ خودش، به درون ِ گذشته‌اش، وقتی که شرمِ بکارت، اشک را در درون ِ حدقه ابدی می‌کند، می‌شکافد چشم ِ من را. نوری‌ست این ابتلای گذر، نوری‌ست این سفر که می‌نشاند آب را به درون ِ رگ. که می نشاند به درون ِ نبض، رنگ را. 

نشسته‌ام. می‌نشینم. نشسته بودم. 

آمده‌ام، می‌آمدم، آمده بودم. 

نوری‌ست این خفگی زیر حجم ِ سفیدی ِ ماه

نوری‌ست این کاسه‌ی دست که از حجم ِ سایه‌ی ماه، صورت خودش را می‌گرید. 

نوری‌ست این میلاد ِ رگ ِ آبی غم در دست‌ام. 

و روی پوسته‌ی ناسور  ِ دریا، سطح ِ مخمل ِ نور خورده، که صورتِ ماه را در درون ِ خودش، پس از ابتلا به شب گریسته، دست‌هایم را از هم جدا می کنم و صورت ِ پس از نیستی تو می ریزد روی آب.

صورت ِ سترون ِ تو، لبخند ِ تو، بی اعتنایی‌ات به بکارت، که بی ترس نور را می‌شکافد حدقه‌ات روی سطح آب می‌ایستدد. 

روی پوست ِ آب می‌ایستم. و شن‌ها از زیر ِ پایم به آغوش‌‌ام رجعت می‌کنند. به زیارت ِ تن ِ نداشته‌ام می‌آیند. به زیارت ِ تنی که اسب‌، گندم و رد خفگی ِ روی گردن در خواب‌هایش تکرار می‌کرد آن را. 

و نبض ِ ترا، شکل ِ جنین ِ دست‌های ترا، حماقت ِ اشکال ِ شهوتِ خورشید را در سر زانوهای تو می‌بوسد. رَحم‌ات را به دریا بخشیدی. صورت‌ات را، زیبایی‌ات را، اشباع ِ تن ِ مغروق را، فساد تن، گندیگی حدقه‌ی باکره، قرنیه باران ندیده، چشم ِ عشق ندیده، اجزای منفصل از شدت ِ برخورد ِ موج ِ دنیا، میل به حفظ شکل ِ انسان. 

و توده‌ی سفید ِ عمودی ابر تو که بر نور استوا می گیرد، که جهان را در حول ِ سینه‌های تو تکرار می‌کند، در شکل ِ ران‌ات، ساعد، انگشت، واژن، شکسته می‌شود وقتی که با لب‌هات به درون ِ کلمه می‌زنی و از سکوت بوسه‌ایی می‌باری. در این تن، در کاسه‌ی چشم تخلیه‌ شده‌ی از آب دریا، باران می‌ریزی و آب به خالی‌ای می‌نگرد که مادر اوست. و در مفصل ِ استخوان ِ زانوی تو، راه می‌شکوفد بی‌طیف ِ رنگ، که صورت‌ام را می‌شویم پس از رگبار ِ گریستن. این تن ِ نحیف انسانی، این تن بر صلیب ِ روی اسب که می‌تازد به درون ِ دریا، تا دریا را آتش ِ گیاه بگیرد مضمحل است، دریا، نمک، زخم، اضمحلال ِ رویایی از بوسه‌ی ما را می‌گیرد در تن ِ مدام‌اش و موج ِ شعر خرد می‌کند استخوان ِ دریای کلمه را در سکوت ِ میان ِ بوسه و گل. 

و می‌افتی از حد ِ زیبایی از اسب و به خواب می‌زنی در سفیدی. ادامه‌ی شکوفه را در خواب می‌بری به سپیدی، و رنگ روی صلیب می‌رود. زهدان ِ فضا روی صلیب می‌رود و تن ِ تو به درون ِ گل بازمی‌گردد. گل خم می‌شود بر صورت ِ کودک ِ از خاک افتاده تا بشویدش و تو را می‌آلاید از تصویر. حالا کودک کبوتری‌ست که ایستاده رو به روی آب. که روی شن قدم می‌گذارد، که جرم ِ اتم زمان را در چند لکه‌ی انزال از حضور می‌بیند و می‌گرید بر تصویرش، بر این تن ِ دائمی‌اش و پوست ِ سفیدی پوست  ِ خودش را در لک ِ شعر‌ می‌اندازد. 

حالا او پرواز است. لحظه‌ی رجعت ِ ماه، لحظه‌ی میلاد ِ حفره، لحظه‌ی ایجاد منفذی به درون ِ پوست ِ تنی که رگ‌اش فساد پذیرفته و خون ندارد. موجی‌ست در فراموشی ِ مرگ زیر تن ِ زمان، روی دریا، که اضمحلالی ندارد و نشسته‌ست، می نشیند، نشسته بود و می‌آمده و آمده و می‌آمد در کاسه‌ی زانوی تو. 

-

ناتمام.