کف ِ موج.

-

مواجه نمی‌شود با تصویرم در آینهْ خود / که تو بیش از هندسه‌ی قرنیه، شکافته و به آب ریزانده حضورم. 

متراکم‌ام حالا. 

آب های مسافر ام، مشت‌ام که به صورت می‌زندم در آب و می‌شکند استخوان ِ آب / تن‌ها شدن می‌گیرد. در برخورد ِ مشت به آب دانستم که زنده بودم، حالا لحظاتی پس از مرگ‌ام است، لحظاتی پس از ریختن‌ام به مرکز. 

منسجم‌ام حالا.

/

در طریقت ِ شکستن‌های لحظه، رفتار  ِ طبیعی زمان است، مثل لگد پلک‌ام به رحم ِ آب. همه‌چیز ساکن است در قرنیه‌ی تو. زمان مرده‌است، و من در مرگ ابدی شدم.

تو هر لحظه می‌روی، رفتی، می روی، رفتی، می‌روی، این‌ها قطعیت ِ لحظه‌ست که می‌نشیند در خیرگی ِ به آب. این‌ها سرعت ِ ذرات ِ نور را سریع‌تر می‌کند، تا پیش از مرگ‌ات، نبودنت را به محیط بیافزاید.

درونی تر شدن ِ حضور  ِ گُلی در فضا

      زخم ِ سر باز کرده‌ی بهار 

           قطعیت ِ وقت 

 

                  وقتی که کف ِ سفید به دور  ِ رحم ِ زمان می‌ماسد

   

    درونی تر شدن ِ تعلیق 

و تو به ابتدای تاریخ اضافه می‌شوی . 

اینجا انسان است. آن‌جا انسان‌است. سرامیک، فرش، درون حلق تو، بیرون عنبیه‌ی من، حدفاصل ِ میان ِ ما، در تردی کف ِ سفید، استخوان انسان است. 

تو باید ببوسی‌ام.

استخوان انسان از درون ِ کف سفید بیرون می‌زند. به بالا اشاره می‌کند. به تن ِ دیگرش. در آغوش‌ام می گیری. در حدفاصل ِ میان ِ ما باران می‌بارد. می‌شکنم. از انشعابات ِ  مشتِ درونی‌تر شده‌ی غریزه‌ام، حافظه‌ی تمام ِ بهار ها، گلی را در درون ِ بهار تصعید می‌کند. از تو می‌نوشم. پشت ِ لب‌ام کف ِ سفید بر‌می‌دارد. لب‌های صورتی ِ تیره‌ام، موی خرمایی صورت‌ام، پوست ِ گندم‌گون‌ام، چشم‌های میشی‌ام، تاب ِ مشکی ِ مژه‌ام، احتمالی از طیف‌های نور است. می‌بوسی‌ام. می‌شکنی. آب می‌شکند. من و تمام طیف‌های رنگ تصعید می‌شویم، و به زیبایی قطعی ِ تو می‌رسیم. 

رو در روی خودت، به آغوش دیگر‌ ات، به کرات ِ مجنون، به تعلیق حجمی از گاز و بخار، به سوختن ِ نور در خلا نگاه می‌کنی. نور سریع‌تر از زمان خودش می‌سوزد، تا پیش از نبودن‌اش، مرگ‌اش را به محیط بیافزاید. 

در رفتار  ِ موقر نبض‌های زمان، سایه‌ی تن‌ات افتاده روی بسیاری ِ محیط. لکنت ِ محیط می‌رود پیش از خمش ِ زمان در رگ ِ تو، و سکوت در تن ِ مرگ می‌افزاید دیگری تن‌ات را به آب.

در رحِم‌های محجوم، در بسیاری تن‌های کف، نوزادی ِ تن‌ام ریخته از وقت. به صدای خودم اضافه می‌شوم. به زیست ِ مجاور آب، که صدای خودش را فراموش کرده. 

به تصویری که خودش را . 

دستی از درون ِ کف به آب برده می‌شود تا غبار نور را از صورت ِ تو بیالاید. نو تر از وقتی، هنوز صورت‌ات نیامده، و سایه‌ات می‌افتدد در درون ِ آب، تا به آب صفت ِ زلالی ببخشاید. در تنهایی ِ خودم تکرار می‌شوم. با مژه‌های مشکی، پوست ِ گندم‌گون، لب‌های صورتی ِ تیره، در خودم خم می‌شوم تا خودم را در آغوش بگیرم، منتظر  ِ شکستن ِ حافظه‌ام با پلک ِ توام، و رفتار  ِ درونی ِ عنبیه‌ی تو، در انتظار حضور  ِ من را ابدی می‌کند / در کف ِ موج. 

.