3-

۳

-

مادر ِ جوان. گویی که هرگز بکارت نداشته‌ایی. هنوز جنینی چون. تن ِ دیگرت. مجسم ِ رویاهای بی تنی در آب داری، در سبزی ِ تنی فشرده از گوشت، که می‌فکنی‌اش به ناخوانا. می‌خراشی روی پوسته‌ی تن‌ات از دست‌های انسانی تا به عشق مبتلا شوی. تا در پذیرش ِ نیلوفرانگی ِ قتال ِ آب، تن بپذیری. آینه‌وار بر تصویر ِ خراشیده‌ی تن‌ات، گریه می کنی. تن داری که می‌گری‌ایی. در بدن ِ دیگرت. بدن ِ عزلت‌خواه ِ بهار پذیرات به انتظار ِ بیداری می‌نشینی. دست به درون ِ خواب می‌بری. در آب گریه می‌کنی. دست به درون ِ آب می‌بری. در خواب گریه می کنی. در حس ِ میل به ثابت ماندن چیز ها گریه می کنم. در بدن ِ فعلیت که بدون ِ اصابت ِ گلوله، دست، مشتی برف یا خواب، برهنه مانده. تنها تر از تصعید ِ محیط‌ام.