
-
شرقیانهی آگاهی که از سلالهی بوسه میخیزد، اقاقیِ عطر تو دارد تا آفتاب ِ وقت را در آبهای چشمات قِسم کنی. در معراج ِ دهان ِ تو، پرنده سهمی از باران را میگرید بر عقوبت ِ انسان و شعر و محیط مینشیند در استوای زیبایی. حالا که از تنباکوی بوسه، آگاهی ِ انسانیام مسخ میگیرد و در میانهی محیط میافتد وزن از ضرب ِ عنبیه، بازمیگردد لمس از پوستههای حافظه به ظرافت ِ شکل ِ قلب و تن ِ ترا بکر مییابد در میانهی تمام ِ گیاههای زمخت، حنجرهی پرندگیات، مخدر ِ دهانیاش را تدخین میکند در فضا و میافتد از عنبیه منظره تا در پوست ِ تن ِ خودم تنها باشم در مسافت ِ تو. سرفهی محیط میپراند تمرکز ِ نعشهام را از روی کلمه به حنجرهی پرنده و در عادتزدایی ِ از دیدن ِ تو، مثلگی ِ نامها گُلیست که میآرد به ابتدای ِ مفهوم ِ انسانیام برش ِهمیشگی ِ زخم را در گزارهایی از مبتدای صبح. تو ایستادهای آنجا، در شعاعی از انسان، تو ایستادهست اینجا و در چگال ِ درک ِ معصومیت ِ یک قلب، ذهن ِ من مه میگیرد تا به بافت ِ میانستارهایی ِ انزوای یک ستاره مجهز شود اندام ِ من ُ از غبارهای در درون ِ کهکشان، صداقت ِ لختههای خورشیدی دلمه بستهی روی مفهوم ِ نور را بیارَد روی سطح ِ رنگ. خون حالا رقیق است، بسیار رقیقتر از باران: در خون، کلمه تورم میکند، در رگ، محیط آماس میگیرد، من حافظههای خورشیدی را به فضایی بیرونیتر از حضور یک عشق آوردهام و در ذکاوت ِ قرنیههام نشستهام و به کودکانگی ِ انتهای قلب ِ تو نگاه میبرم که جهان را تماشا میکند. تو از چه مسافتی در پارگی ِ مویرگهای گردنات، زیر دندان ِ من، به عشق خواهی رسید و من در رمیدگی ِ فهم ِ از تن، تا ابتدای تو قدم خواهم گذاشت. تو سلالههای گل را دریدهای، تو حافظههای آفتاب را بلعیدهایی و تو بارها و بارها، رقیقی ِ آب باران را در آویختگی ِاز سینههای من گریستهایی در من و ُ - من صرفا تنها بودهام - . آیا تمام ِ جهان، با تمام ِ اشکال ِ تنانهاش میتوانست حقیقتی به جز یک باران ِ عصرانهی کوتاه باشد. آیا جهان میتواند در انتهای بکارت ِ صبح ِ آخرین روز جهان، بدون ِلکِ خون آفتاب از حنجرهی پرندگان، مثلگی آسمان را به اندرون ِفضای ابری تنی ببرد که عمق ِغم انسانی را در موازات ِ جنینی یک گیاه میگرید؟ گیاه از زهدان ِ زمین برمیخیزد و نامی ندارد حالا. گیاه مفصل ِ ادراک ِ جهان برای وقت است و زمان میمیرد در اندام ِ فصلهای ابدی او و او زمانی که از فصلهای واقعی میگریزد، حقیقتِ قلب ِ ترا در محیط میتواند تصعید کند تا در حجمی از انباشت ِ مفاهیم ِ تو که به عشق میرسند، مفصل ِ ادراکی ِ من از بدن، تبدیل به گلولهایی گیاهی شود که در پیشانی بهار فرو خواهد رفت.
در تنِ بهار خون بسیار غلیظ ِ رنگ، خون ِ بسیار بسیار غلیظ رنگ است که عِطر خلأ ترا در محیط میپروراند و ُ در تمامی ِ احتمالات ِ یک بوسه ترا از فضایی در بیرون دایره میپذیرد و در سفیدی ِ تن ِ خودش فرو نمیرود و در اتاق میگرید و به اتصالِ یک ضمیر ِ گیاهی در بتن ِ اتاق نگاه میبرد که غبطه میخورد به اشکال ِ عشق و ُ در احتمالات ِ زیبایی ِ قطعی تو و قطعیت ِ درک ِ خودش از انباشت ِ مفهوم زیبایی در هندسههای بیزاویهی زمان، از روی پوست ِ محیط تصعید میشود تا به دهان ِ ابری تو باران باشد. تو دَلمهبستگیهای عقیم ِابر را میدانی و عفونت ِ باران در زجاجیهی تو، تحدبی عمیق از رنگ را به اندرون ِ قلب ِ محیطی و محیط ِ قلب ِ من میآرد، که تا همیشه در جنون ِ شعری یک قلب، به صراحت ِ تو در گرفتن ِ بکارت ِ انزوای من - عور - نگاه ببرد کلمه و ُ از تو نام ِ گیاهی ِ من را بپرسد.









