شکوفت حقیقی دریا !

-


من با تمام ِ حجم ِ زخمی قلبی که از حافظه‌های زیسته‌ی یک انسان ِ منزوی می‌تواند در دریا داشته باشد، به روی سطح ِ پوست ِ رویای تو، نزدیک‌تری از خواب را در حنجره‌ی بوی اندام ِ یک گیاه آویخته‌ام. به خواب‌های من آب می‌زنند. آب ِ سبز، صورت ِ تو، سطحی‌ست دو بعدی، تو همیشه با غریزه‌ایی از یک شکل ِکاملا انسانی از زخم در خواب می‌روی. نفس‌های تو گرم است و به تبخیر شکل ِ صورت من در نمکی که به زیر پوستِ حافظه‌ی زخم می‌خورد نگاه می‌بری. بر دریا عمود می‌شوی: اینجا شب است و سایه‌ی تو در آب می‌افتدد. اینجا شب است و تو قلبی عمیق‌تر از پرنده را حافظه‌ی زبان ِ جمعی عشق بیرون می‌آری: زیبا نیستی، طبیعی نیستی، زنانه نیستی و در فرمِ مثلگی‌های بدن ِ تو، زیبایی‌های حافظه‌ی دریا را به شامه‌ی محیط نزدیک‌تر می‌آرم. به خواب‌های من آب می‌زنند، موج از خواب‌های من عبور می‌کند، بدن‌ات را از یاد می‌برم، سطحِ پوست ِ رویای تو سپید است، تو کودکی، تو بی‌رحمانه کودکی را در زمان مثله خواهی کرد برای اینکه بدن‌ات، در حالا در تصعید نباشد. بدن‌ات را از یاد می‌برم: با تو رفتاری را دارم که دریا دارد با خودش و در خواب‌های خودش، آب می‌رود از چشم‌های او بیرون. دریا در عمق، از سیاهی ْ بیشتر از سبزهای چشم ِ ترا بی‌سطح می‌آرد. تو، با چشم‌های سبز، دریا با میانه‌هایی سبز و محیط، در عمقی از شب حافظت ِعشق را مصون می‌دارید از کلمه، کودکی خواهید کرد، با بدنی سترون، با حفاظتی از شعر، و با رفتارهای تصنعی از هوش‌های رنگ. عنبیه‌های کروی تو، در تحدب‌های کره، در مداومت ِ شکل رنگ و مکاشفت‌های کودکی تو از آب، زمان را روی سطح می‌آرد، محیط را روی سطح می‌آرد و حنجره‌ی شعر را در کودکی ِکلمات تو، بالغ تر از نور می‌تاباند روی سطح ِ آب. اینجا سطح ِ آب است، از خواب برخاسته رویا و به احجام ِ واقعی ِ یک بدن ِ کامل نگاه می‌کند. بدن ِ واقعی اینجاست و حرارت ِ انسانی‌اش می‌تواند تا بدن ِ من را در خودش حب کند، بدن ِ انسانی اینجاست و با صداقت ِ کشنده‌ی عشق به چشم‌های من نگاه می‌کند و بدن ِ واقعی با تنی اینجاست که رو در روی دریا ایستاده و من در حافظه‌ای از خواب ِ دریایی‌ام می‌دانم که او با هندسه‌ی ساق‌اش، تن ِ موج را زیر هویت  ِ بدن ِ خود شهید خواهد کرد. او اینجا ایستاده‌ست و بدن ِ من و دریا را در خود به زندگی ِ یک نمک نزدیک خواهد داشت با تن‌های بسیاری که در خود می‌برد و در تعریق ِ تن ِ گیاهی من یک ابر  ِ سبز خودش را حافظه‌ی رنگ می‌شوید تا گیاهی حقیقی را در فضایی ورای بهار از زهدان ِ زمان بیالاید. برگ ها در بهار در زیر پای تو خرد می‌شوند.دریا در زمان ِ موقری از کودکی تو در ساعت ۰۰:۲۶ بامداد، سه‌شنبه، یک‌ام تیر ماه ۱۴۰۵ خورشیدی، حرکات ِ ِ ترا در اندام‌اش ثابت می‌دارد و من پرتاب می‌شوم به حجمی از سایه‌ در طیف ِ پوستی ِ ‌پدیده‌های جهان. تو ایستاده‌ای آن‌جا، تو در زیر ِ پوست جهان با مسافتی از یک بدن تا من ایستاده‌ای و تخیل را در کودکی ِ گیاهیْ دریایی نزدیک می‌داری به فاصله‌ ها تا افتادن ِ من در تن ِ تو، تا افتادن ِ تن ِ من در زهدان تو، امری روزمره‌ باشد.
تو با همین بدن ِ روزمره‌ رنج می‌بری، با همین بدن ِ روزمره بر استخوان‌هات ایستاده‌ای و با همین بدن ِ روزمره به اشکال ِ شکل‌پذیری از دردهای کودکی شکلی می‌دهی که برای تحمل ِ حجم ِ نادانستن ِ یک غم، حافظه‌ای سخت‌تر از زمان دارند. تو می‌توانی یک رخ‌داد عادی باشی، یک رخ‌داد عادی که در انحنای تمام ِ زاویه‌های جهان از وقت ِ رفتن ِ کودک، گردن‌اش را کج می‌کند و به اندرون ِ فضایی می‌رود که پیوستگی ِ خودش را به شکل‌های انحنای غم، از تن‌اش بازمی‌دارد. کودک می‌رود، من ایستاده‌ام اینجا، در مسافتی از بدن ِ تو که با تمام ِ ترس‌های بدون ِ تو بودن، فهم ِ جهان را گریسته و می‌داند که رد ِ باد را چگونه در فضایی از خالی ِ قلب، به شکوفه‌ای که از زمان می‌رمد در یک محیط ِ بهاری بکارد. طاق ِ قلب ِ من بدون ِ تو بارها فروریخته‌ست، بی‌تکلف از جهان، طاق ِ قلب ِ من بارها فروریخته‌ست در محیطی دریایی و من در ابتدای رسش ِ تو، حافظه‌ی دریایی سخت تر از زمان را به خیرگی ِ تو نزدیک کرده‌ام. تو دست به ساق‌های سخت ِ من می‌بری، به بدن ِ ستاره‌سوخته‌ی من، به تعریق ِ مدام ِ من در محیط که حل‌ می‌کند اسارت ِ فهم ِ دریایی من را از واقعیت و در آب هایی خواب‌هایی تر را از چشم ِ رویای من فاصله می‌دهد که از خالی‌ها گریختگی داشته باشم و به ابتدای تن ِ تو برسم:

در شکوفت ِ حقیقی دریا.